
دکتر حسن محدثی : پیش از این در یادداشتی تحت عنوان سنخشناسی جامعهشناسان به مشکل گرگوری پیچر (Gregory Picher) در علوم اجتماعی ایران اشاره کردم و وعده دادم در باب آن سخن بگویم و حالا بهانهای برای سخن گفتن از آن فراهم آمده است
در ایران وقتی که یک نویسنده، محقق و دانشمند ایرانی فکر و نظریهای را مطرح می کند، متأسفانه همکاران وی و دیگر افراد صاحبنظر، متخصص یا مشغول فعالیت در آن حوزه اغلب تمایلی به طرح اندیشههای وی ندارند و ترجیح می دهند آن افکار و نظریهها را مسکوت بهنهند. اگر در مواردی نیز ناچار از ذکر آراء و اندیشهها و مفاهیم وی شوند، از ذکر نام خود وی میپرهیزند. در بسیاری موارد هم افکار و آثار اندیشمند ایرانی را به سخره میگیرند و انواع و اقسام طعن و خردهگیری را بهناحق در حق او بهکار میبرند. برعکس، همین افراد در ذکر آراء و اندیشههای غربیها بسیار گشادهدستاند؛ حتا اگر افکار و اندیشههایشان پیشپاافتاده و ناچیز باشد. اغلب نیز بدون نگرش انتقادی چنین کاربستی را از آرای غربیان در کار میآورند. من این جا فقط به ذکر یک تجربهی شخصی بسنده میکنم.
پس از سالها اتفاق عجیبی افتاد و من در دانشکدهمان راهنمای یک رسالهی کارشناسی ارشد جامعهشناسی شدم! آنهم شاید بهدلیل سماجت یک دانشجو یا شاید پربودن جیرهی پایاننامهای استادان محترم و یا شاید بهدلیل اینکه موضوع دربارهی جرجیس! بود و شاید هم همه یا برخی از اینشایدها با هم. موضوع رساله، بررسی نظریهی اجتماعی احمد کسروی -متفکر بسیار دانا، محققی دقیق و باانصاف، و مصلح اجتماعی و دینی شجاع و پیشرو و البته یک دانشمند سیانتیست و پوزیتیویست افراطی و متعصب- بود. مشکلی وجود داشت و آن این بود که این دانشجوی عزیز که حالا از دوستان خوب من است، نمیدانست که کسروی را جامعهشناسی بداند یا بهطور کلی (ما هر چیزی را که نتوانیم دقیقا مشخص کنیم به بهطور کلی متوسل میشویم!) متفکر اجتماعی؛ مثلا در شمار کسانی چون افلاطون، فارابی، و خواجهنصیر و الخ. برای حل این مشکل من راهحلی داشتم و آن این بود که باید میان نظریهی جامعهشناختی و نظریهی اجتماعی فرق بگذاریم. اگر چنین تفکیکی قائل شویم آنگاه میتوانیم بگوییم که احمد کسروی نه یک جامعهشناس بلکه یک نظریهپرداز اجتماعی است. از یکسو، مثل فارابی و خواجهنصیر و دیگر متفکران گذشته است -چون آنها را هم میتوان نظریهپرداز اجتماعی محسوب کرد- و از سوی دیگر، مثل جامعهشناسان است زیرا احمد کسروی نیز مثل جامعهشناسان اندیشمندی مدرن است.
با این تمایزگذاری، جایگاه فکری کسانی چون دکتر علی شریعتی و یا یورگن هابرماس هم مشخص می شود. این دو نیز جامعهشناس نیستند بلکه نظریهپرداز اجتماعیاند. البته، در سمیناری که با حضور چهار جامعهشناس ارجمند صورت گرفته بود، اغلبشان (جز دکتر توسلی استاد گرامی بنده) شریعتی را جامعهشناس انتقادی دانستند (گزارش ایلنا از ميزگرد «شريعتي و جامعهشناسي» با حضور «غلامعباس توسلي», «سارا شريعتي», «عبدالرضا نواح» و «محمدامين قانعيراد» را در اولین روز سمینار. ببینید. اما من نمیفهمم جامعهشناس انتقادی و جامعهشناسی انتقادی یعنی چه؟ مگر جامعهشناسی بهعنوان یک علم میتواند انتقادی باشد؟! علم آنچه هست را تبیین میکند و نقد (در معنای هگلی- مارکسی کلمه) با نفی آنچه هست، در جستوجوی آنچه نیست بر میآید. این است که من فکر میکنم سخن گفتن از جامعهشناسی انتقادی تناقضگویی است؛ جز در یک مورد خاص که آن هم افکار کسانی چون هابرماس یا شریعتی را دربرنمی گیرد و اینجا مجالی برای بحث از آن نیست. اصلا یکی از دلایل شکلگیری مطالعات فرهنگی همین فقدان نقد (بهمعنای هگلی-مارکسی کلمه) در حوزهی علوم انسانی بوده است. اکنون بگذریم تا وقتی دگر.
خلاصه، توضیحاتی در باب این تمایز دادم. برای وی این تمایزگذاری بسی نامأنوس بود. تا به حال کسی چنین تمایزی قائل نشده بود. بهسرغ همکار ارجمندی رفت که اندیشههای لائوتزو، کنفوسیوس، علی بن ابیطالب و غیره را همراه با افکار متفکرانی چون وبر، مارکس، دورکیم، و دیگران مطرح میکند و همه را هم با گشادهدستی هر چه تمامتر، جامعهشناس بهحساب میآورد. بهتبع، ایشان تمایز میان نظریهی اجتماعی و نظریهی جامعه شناختی را نپذیرفت و هر دو را یکی دانست. از ان پس این دانشجوی گرامی نیز بارها از من متنی را طلب کرد که در آن کسی به چنین تمایزی اشاره کرده باشد و من هم هر بار گفتم که این مندرآوردی است و من و ایضا خود من چنین تمایزی را قائل میشوم. توضیحات و استدلالهای مکرر من چندان مشکل را حل نکرد. استناد من به بحث هورکهایمر مبنی بر تمایز میان نظریهی سنتی و نظریهی انتقادی هم کفایت نکرد و او را قانع نکرد؛ اگر چه آرامش کرد. تا بالاخره در یک روز که ساعتی وقت خالی داشتم و در دانشکدهای سرگرم بررسی کتابهای انگلیسی کتابخانه بودم، عنوان کتابی نظرم را جلب کرد. در عنوان این کتاب به تمایز مورد نظر اشاره شده بود. مقدمهی کتاب را خواندم و دریافتم که اصلا این کتاب بر اساس چنین تمایزی تدوین شده است: نظریهی اجتماعی و جامعهشناختی معاصر: بصریسازی جهانهای اجتماعی (کنت آلان، 2006). وقتی این متن را به دانشجو نشان دادم قانع شد و تمایز میان این دو را با اطمینان بیشتری پذیرفت. البته دیرباوری و تشکیک او خوب بود؛ اما به شرطی که بین حرف من ایرانی و آن فرنگی امتیازی قائل نمیشد (او خودش که میگوید فرقی نگذاشته است. در هر صورت، دوست من اگر لازم دانست میتواند دیدگاه خود را برای انتشار در وبلاگ بفرستد).
تجربه هایی از این دست مرا به این نکته توجه داد که هم کاران ما در علوم اجتماعی نیز بههمین ترتیب عمل میکنند. هرگاه سخنی را یک فرنگی گفته باشد، برایش اعتبار قائل میشوند ولی اگر همکارش که در اتاق بغلی نشته است، نظری بدهد، چندان اعتباری برای سخن او قائل نمیشوند و اگر هم اعتباری قائل شوند، آنقدر نیست که در مقاله یا کتابشان ذکری از اندیشههای وی بکنند و آن افکار را مورد بحث قرار دهند. این همان مشکل گرگوری پیچر است. این یک نام ساختهگی است؛ مثل شخصیتی که آلاحمد ساخت بهنام "پشمالدین کشکولی" و یا شخصیتی که شریعتی ساخت تا حرف های مهماش را بهنام او بزند: شاندل. گرگوری پیچر پیشنهاد دوست عزیز الیاس قنبری است و از ذوق او تراوش کرده است و به نظر من پیشنهاد خوبی است (البته ذوق او همیشه به این خوبی نیست!). حالا یک پیشنهاد این است که هر نظر و فکری را که خودمان مطرح میکنیم و احتمال میدهیم مورد عنایت قرار نگیرد، دیگر نگوییم که مندرآوردی است بلکه بگوییم گرگوری پیچر گفته است. این است که میگویم یکی از مشکلات علوم اجتماعی در ایران مشکل گرگوری پیچر است. منبع
مطالعات فرهنگی می تواند به مردم برای به دست گرفتن حق حاکمیت بر فرهنگ خود و توانمند شدن در پیکار برای فرهنگ های بدیل و دگرگونی های سیاسی نیرو دهد. مطالعات فرهنگی یک مد زود گذر دانشگاهی نیست بلکه می تواند بخشی از پیکار برای جامعه ای بهتر و زندگی بهتر باشد. داگلاس کلنر
خانه |
ايميل
آخرين نوشته هاي وبلاگ