تبليغاتX
واژگون
 
بزرگداشت فیلسوف فرهنگ
گزارشى از بزرگداشت دكتر رضا داورى اردكانى در روز جهانى فلسفه
 
[عليرضا سميعى ]
«چخوف» در يكى از نمايشنامه هاى خود از جانب يكى از شخصيت ها، يك استاد صاحب كرسى را به صورتى نگران كننده توصيف مى كند:«او هميشه دراطراف رئاليسم و ناتوراليسم و هر چيز ديگر، فقط حرف هايى مى زند كه آدم هاى باهوش از قبل مى دانند و ابلهان نسبت به آن بى تفاوت هستند.»
به واقع در ميان سخنان اهل فضل، چه گفتارهايى از اين اشكال تكان دهنده بركنارند شايد بتوان از تأييد و تكذيب هاى بى غرض اهل تأمل كمك گرفت. براى مثال مى گويند وقتى چند سال پيش «روتى هابرماس » پس از مراجعت از ايران به امريكا بازگشت از وى پرسيدند آيا در ايران فيلسوفى راملاقات كرده است وى در پاسخ به نام دكتر داورى اردكانى اشاره كرده بود. هرچند نمى توان به سادگى از كنار آن نقل گذشت، اما نبايد به راحتى نيز آن را پذيرفت. چه، پرسش از اين كه ما چه چيزهايى را بايد بخوانيم، براى هر متعاطى جوانى حياتى است. ممكن است بتوانيم سؤال را به مرجع مسئله يعنى «ما» بازگردانيم.
بدين ترتيب ابتدا خواهيم پرسيد كه : «كيستيم ما كسى مى تواند از عهده پاسخ در آيد كه اولاً با پشتوانه فلسفى و فرهنگى خويش آشنا باشد و در ثانى غرب را بشناسد. زيرا اساساً انديشيده در مورد كسانى است كه در ميانه گذشته سنتى خود و حال و روز درگير با تجدد غربى مى زيند. احتمال داردچنين متفكرى راه گشا باشد زيرا كسى گفته است: «تفكر ظهور و جلوه زمان است در زبان. زمان گرچه مى آيد و مى رود، تفكر را با خود دارد و با آن به همه چيز تعين و ثبات مى دهد» قيدهاى ديگرى نيز در كار هستند. از جمله نوعى ميانه روى و درنگ در قضاوت ها اطمينان بيشترى مى بخشد. مثلاً مى دانيم از مشروطه به بعد دو گروه افراطى و تفريطى درباره حال و آينده ما منازعاتى را پى گرفتند. گروهى مايل بودند براى برون رفت از بن بست ها يكسره پذيراى تجدد شويم و در مقابل گروهى بر بقا بر سنت به همان صورت قديمى پاى مى فشردند. در اين ميان كسى گفت: «معمولاً مى پندارند كه تجدد مجموعه چيزهايى است كه مى توان از خارج وارد كرد و در كنار داشته هاى كهن قرار داد. ما از سنت و تجدد چنان بحث مى كنيم كه گويى آنها دو امر معين و بسته بندى شده اند و در اختيار ما قرار دارند و با آنها هرچه بخواهيم مى كنيم و در هركدام هر جزئى را بخواهيم نگاه مى داريم و هرچه را نخواستيم دور مى اندازيم. اما راه تجدد راهى بيرون از وجود ما نيست. ما در سير به سوى تجدد همواره در خود سير مى كنيم. ما نزد تجدد نمى رويم، تجدد هم نزد ما نمى آيد، بلكه ما به نحوى با تجدد يگانه مى شويم.‎/.» چنين كسى شايد در جايى نشسته و به ما (يا بهتر بگويم به فرهنگ ما) مى نگرد. گروهى عقيده داشتند داورى براى اطلاق آن صفت مناسب است. از اين رو براى بزرگداشت وى عنوان «فيلسوف فرهنگ» را برگزيدند. حجت الاسلام رشاد در سخنرانى خود تعريف خاصى از فرهنگ ارائه كرد:«ساخت و ريخت بينش و منش تافته و تنيده در بستر زمانى به گونه اى كه طبيعت جمعى طيفى از آدميان باشد را فرهنگ مى ناميم». پيش از ايشان اساتيد مختلف نطق هايى ايراد كردند كه به اجمال در پى خواهد آمد.
ابتدا دكتر غلامرضا اعوانى، در توضيح علت اطلاق عنوان «فيلسوف فرهنگ» به داورى گفت: «ايشان در ۱۳۵۴ «فارابى» را فيلسوف فرهنگ ناميده بودند. زيرا بر الهيات ، منطق، سياست.‎/‎/ تسلط داشت» وى افزود: «فلسفه برخلاف تصور با فرهنگ رابطه تام و تمام دارد و در غير اين صورت تبديل به امرى انتزاعى مى شود، همان طور كه مى دانيد فلاسفه بزرگ بيشترين تأثير را در حوزه فرهنگ داشته اند. همچنين متفكر آلمانى«ورنر اگر» دركتاب «پايديا» (پايديا در زبان يونانى به معنى فرهنگ است. اين كتاب به قلم حسن لطفى به فارسى ترجمه شده است) بخش هاى مفصلى را به تأثير افلاطون و ارسطو بر فرهنگ يونان باستان اختصاص داده است. «دكارت» نيز وضع فلسفه هر كشورى را نشان دهنده وضع فرهنگى آن كشور مى دانست. ايشان با اشاره به اين كه داورى در طول سالها با همه جريان هاى فكرى از نزديك درگير بودند متذكر بحث هاى اخير ايشان در روزنامه ها (و بيشتر در روزنامه ايران) درمورد مسئله چاپ مقالات S I شدند.
سپس حجت الاسلام والمسلمين دكتر محقق داماد با واكاوى معنايى معادل عربى فرهنگ، گفت:«در ادبيات سنتى اسلامى براى فرهنگ از واژه «ادب» استفاده مى كردند». ايشان اظهار داشتندكه «در اوايل قرن هفتم «ابونصر فراهى سجستانى» از اين كلمه ياد كرده آنگاه به بررسى جايگاه واژه ادب در نهج البلاغه پرداختند. به عقيده ايشان آنچه امروزه فرهنگ ناميده مى شود در نهج البلاغه نيز با كلمه «ادب» ادا شده است.» پس از ايشان دكتر جهانگيرى با استناد به فرازى از مقدمه كتاب «مدينه فاضله فارابى» [اثر داورى] تأكيد كردند كه نبايد به بهانه ساده كردن زبان فلسفه آن را «در عادات فكرى منحل كنيم يا وسيله پندارهاى سست قرار دهيم» زيرا اين امور به «جرح و قلب فلسفه» مى انجامد. ايشان ادامه دادندكه «نبايد عقل «ابن سينا» و «اسپينوزا» را به عقل عامه مردم تنزل داد، بلكه مى بايست عقل عمومى را به سطح عقل ابن سينا و اسپينوزا ارتقا داد. وى با اشاره به نقل «فرانسيس بيكن» كه معمار تمدن جديد غرب است، گفت :«فيلسوف مى بايست در جامعه باشد و از علمش در رفاه و آسايش مردم استفاده كند.» ايشان با يادآورى پذيرش سمت رياست دانشكده ادبيات دانشگاه تهران در شرايط ملتهب پس از انقلاب ،۵۷ از سوى دكتر داورى اظهار داشت : حتى كسانى كه به لحاظ فكرى و فلسفى با او مخالف بودند، رأى مساعد دادند، زيرا باور داشتند بى غرض و كارآمد است.
در ادامه دكتر مجتهدى با حرارت خاص هميشگى خود فلسفه را عين فرهنگ دانستند و اذعان داشتند كه «ميان فلسفه و فرهنگ هيچ تفاوتى مگر در لفظ، وجود ندارد.» سپس ادامه دادند: «فلسفه يك رشته ميان ديگر رشته ها نيست؛ شىء نيست؛ بلكه فعل تفكر است و اگر در رشته هاى ديگر حضور داشته باشد، آن علوم به كار نمى آيند و دچار استفاده هاى صورى شده تبديل به تظاهر خواهند شد.» ايشان با اشاره به اين كه در رسانه هاى افلاطونى همه افراد به جز سقراط همه چيز را مى دانند، گفت: «تنها او [سقراط] بود كه چهره اى نداشت، بى نام بود و همواره در راه تحليل كردن به رفتن ادامه مى داد.» ايشان همچنين با اشاره به حركت دائمى و مستمر داورى تأكيدكردند كه هركسى درمقام فلسفه بايد به شعله اى كه با خود دارد وفادار بماند، چه فلسفه اشتياق به يك شأن «انسان» است ‎/ سپس پيام سيدمحمد خاتمى [رئيس جمهور پيشين] كه دال بر اشتياق ايشان در آن مراسم بود قرائت شد تا در ادامه دكتر ابراهيمى دينانى به جايگاه بروند و سخن خود را اين گونه آغاز نمايند! «فيلسوفان را بايد از سخن آنها شناخت، زيرا فلسفه همان است كه فلاسفه مى گويند. وى بعد از اشاره به كتاب «شاعران در زمان عسرت» بر اين نكته پاى فشرد كه كار فلسفه روبه رويى با پرسش هاى بنيادين است. او گفت: فلسفه را [به جز در مقدمات] نمى توان آموزش داد بلكه فيلسوف بايد خود را دوباره متولد كند. بعد از آن دكتر پازوكى به شرح و تحليل «پايديا» (فرهنگ) در زبان يونان و در جمهور افلاطون پرداخت و نقش داورى را در شكل گيرى فرهنگ معاصر با اهميت دانست. آنگاه دكتر حدادعادل بعد از اشاره به آشنايى تصادفى ايشان در ۴۰ سال پيش با دكتر داورى دركلاس فلسفه گفت: «در زمانى كه روشنفكر بودن مرادف با سوسياليست بودن و يا حداقل ليبراليست بودن بود، ما در كلاس با معلم روشنفكرى آشنا شديم كه تكرار كننده شعارهاى بر سر زبانها نبود. طعم تفكر را با كسى چشيديم كه در زمانه دين ستيزى و دين گريزى، از فرهنگ خود روى برنمى گرفت.» وى ادامه داد:«داورى برخلاف بسيارى كه فقط معلومات فلسفى دارند، حال فلسفى دارد» و از اين رو انتخاب عنوان «فيلسوف فرهنگ» بسيار بجا و درست است. در پايان دكتر مصلح، داورى را يك متفكر افلاطونى در دوران مابعد نيچه دانست. وى گفت: او هگلى يا هايدگرى نيست، بلكه با اذعان به اين كه بعد از نيچه، ارزش ها واژگون شده اند. هنوز به قدرت عقل ايمان دارد. سرآخر پس از مراسم اهداى لوح تقدير و هدايا، داورى سخنرانى كوتاه خود را با غزلى از حافظ به پايان برد. وقتى جلسه را ترك مى كردم هنوز از خود مى پرسيدم از ميان متفكران كشورم كدام را مى بايست انتخاب كنم. خواندن دكارت و كانت و ‎/‎/‎/ من را آماده مى كند فكر كنم، ولى تأمل درباره خود مستلزم مطالعه متفكران خودى است. اين خودى ايدئولوژيك نيست. از مترجمان صرف فلسفه غربى تا عالمانى كه صرفاً دينى يا سنتى هستند همه ايرانى اند. ما خواه ناخواه همين هستيم كه مى بينيم، هستيم. اما اگر كسى «زمان ها» را در ميانه سنت و غرب به تأمل كشد تا تفكر گير بيندازد و تعين بخشد آنگاه اين شانس به وجود مى آيد كه ما صورت مثالى خود را در آينه فكر، ببينيم.
+ نوشته شده 13:11 سی ام آبان 1387 توسط محمد الیاس.