
((ایده : idea)) واژه ای است یونانی به معنای شکل، ظاهر، نمونه. می دانیم که در عالم واقع، مفاهیم هندسی مانند خط، نقطه و دایره وجود ندارد ولی این توانایی ذهن انسان است که می تواند این مقولات را درک کند. به این توانایی ذهنی ((تجرید)) می گویند و این مقولاتی را که تنها در ذهن خود شکل و نمونه ای برایشان تصور می کنیم را مجردات می نامند. اولین بار افلاطون، اصطلاح ((ایده)) را به عنوان اصطلاحی فلسفی به کار گرفت. افلاطون معتقد بود که ما نمی توانیم نسبت به موجودات جهان خارجی، شناخت پیدا کنیم بلکه تنها آنها را با حواس درک می کنیم چرا که میان ادراک و شناخت، تفاوت وجود دارد. همه حیوانات، ادراک دارند، اما شناخت ندارند. به طور مثال ما می توانیم اشیایی را مشاهده کنیم که شبیه دایره هستند اما می دانیم که این اشیا کاملآ دایره نیستند و همچنین این اشیایی که ما می بینیم در حال تغییر و نابودی اند و طبق نظر افلاطون، شناخت به چیزی تعلق می گیرد که کلی و بیرون از زمان و مکان و فارغ از تغییر و فنا باشد و آن همان ایده یا موجود مجرد عقلانی است . از این رو برای هر چیزی در عالم خارج، یک صورت مجرد ذهنی وجود دارد و اشیایی که ما مشاهده می کنیم تنها سایه ها و نمونه های آنها هستند و خود آن مقوله ذهنی نمونه کامل و اصیل است. ((ایده)) در قاموس افلاطون همین مقولات ذهنی اند و به همین دلیل، افلاطون نخستین ایده آلیست تاریخ مدون اندیشه خوانده می شود. یعنی کسی که اصالت حقیقی محسوسات و موجودات جهان محسوس را نفی کرده و واقعیت اصلی را در جای دیگر، یعنی عالم ذهن می جوید. ایده یعنی تصورات ذهنی و ایده آلیسم یعنی مسلک کسانی که تنها ایده و تصورات ذهنی را واقعی می دانند و اصالت را به امور ذهنی و تخیلی می دهند اما مکتب رئالیسم نقطه مقابل مکتب ایده آلیسم است؛ رئالیست ها بر خلاف ایده آلیست ها معتقدند که اشیای خارجی مستقل از تصورات ذهن ما وجود دارند و اگر ما انسان ها از بین برویم، باز هم جهان خارج وجود خواهد داشت. باید گفت در واقع همه انسانها رئالیست هستند، زیرا همه به وجود دنیای خارج اعتقاد دارند. حتی ایده آلیست ها نیز در زندگی و رفتار، رئالیست هستند، زیرا برای نوشیدن یک فنجان چای و گذاشتن قاشق بر دهان باید جهان خارج را موجود و واقعی دانست. البته لازم به ذکر است که ایده آلیسم، درجات گوناگونی دارد به طور مثال برخی از ایده آلیست ها گام را فراتر نهادند و کلیه واقعیتهای خارجی حتی وجود خود را انکار کردند که در یونان قدیم به سوفسطایی یا سوفسیت مشهور شدند ولی افلاطون گرچه ایده آلیست بود اما منکر وجود محسوسات نبود، بلکه وجود آنها را متغیر و فانی می دانست. در واقع باید فرق گذاشت بین سوفیست هایی که وجود هرگونه شی خارجی را انکار می کردند و افلاطونی که معتقد بود اشیای خارجی اصالت ندارند و تنها سایه هایی هستند که صورت واقعی و اصیل آنها را باید در عالم مثال و ایده ها جست. پس در معرفتشناسي افلاطون دو گونه هستي، يا جهان وجود دارد. يكی جهان عين یا جهان ناسوت كه همان جهان گذرا و نا پايدار محسوسات است، دوم جهان «ايده»، جهان لاهوت و حقايق پايدار. از آنجا كه معرفت به حقايق پايدار تعلق ميگيرد، بنا بر اين درك ما از جهان عين كه جهان سيال و در حال شدن است، دركي است نموداري و غير حقيقي كه با قوة وهم و خيال صورت ميگيرد، نه «خرد». چيزي كه شايستة معرفت باشد، از راه حواس حاصل نميشود. اما گونة صريح و فلسفي آن را اولين بار افلاطون بيان كرده است. جهان عين جهان كون و فساد است، دستخوش تغيير و تبديل، از اين رو حقيقت نيست، شبح و سايه ای از حقيقت يا از عالم مثل است. تنها جهان «ايده» كه عالم مثل و حقايقثابته است ميتواند متعلق معرفت باشد و طبق این دیدگاه معرفت چیزی نیست جز یاآوری. در اينجا ديدگاه افلاطون رنگ و بوي ديني و اشراقي پيدا ميكند. انسان در اثر هبوط از جهان ايده به جهان عين، به تعبير ديني از بهشت به زمين و يا چنانكه سهروردي گفته از ساحت مشرق به قلمرو مغرب معرفتش را از دست داده، اما با فاصله گرفتن از جهان عين و نزديك شدن به جهان ايده ميتواند دو باره به «حكمت گمشده» خويش دستيابد. در نهج البلاغه نیز این چنین می خوانیم که ((الحکمه ضاله المومن)) حکت گمشده مومن است. وقتی کلمه گمشده را به کار می بریم به آن معنی است که قبلآ صاحب آن بوده ایم و بعد آن را گم کرده ایم.
حال با این توضیحات می توان پرسید که آیا مفهومی به نام جامعه واقعآ وجود دارد و یا اینکه چیزی به نام جامعه وجود ندارد؟ آیا جامعه مفهومی مجرد و ساخته ذهن ماست؟ اگر پذیرفته باشیم که هر مفهومی را باید با متضادش (متقابلش) بازشناخت آن وقت است که برای درک مفهوم غامضی چون ((جامعه)) به جای اینکه بپرسیم جامعه چیست باید از خود سوال کنیم که جامعه چه چیزی نیست؟ و اینجاست که شاید دشواری ارائه تعریفی برای جامعه را بیشتر لمس کنیم. به واقع جامعه همه چیز است و حتی زبان و کلماتی که این متن را شکل می دهند نیز مقولاتی اجتماعی محسوب می شوند و اگر بخواهیم ((فرد)) را در مقابل جامعه قرار دهیم، پرتاب خواهیم شد به این سوال کلیشه ای که اول مرغ بود یا تخم مرغ و دو گانه (جامعه / فرد) تقابلی است که سرچشمه بسیاری از مباحث اجتماعی و فلسفی و علمی بوده است و جامعه شناسان و متفکران اجتماعی و فیلسوفان زیادی از دوران باستان گرفته تا دوران کلاسیک ها و معاصران سعی داشته اند تا در این باب نظریه پردازی کنند. پس دو گانه (فرد/جامعه) شاید از ابتدایی ترین مسائل تفکر اجتماعی بوده است. اما از سویی دیگر عده ای جامعه را موجودیتی یکدست و مبتنی بر وفاق ترسیم کرده اند و عده ای دیگر جامعه را عرصه ستیز و تضاد معرفی نموده اند. به طور مثال، دورکیم جامعه را مبتنی بر وفاق و همدلی اعضایش تلقی می کند و در مقابل، متفکرانی چون ابن خلدون و مارکس جامعه را عرصه کشمکش، جدال و مبارزه و نزاع میان گروه ها می دانند. پس دو گانه (وفاق / تضاد) از دو گانه های دیگر چالش انگیز در میان نظرات اجتماعی است. گرچه در دوران باستان به مقوله مدینه فاضله می اندیشیده اند اما در دوران مدرن این مارکس است که ایده آلیسم هگلی را واژگون می کند و با رویکردی رئالیستی و ماتریالیستی شعار تغییر جهان را سر می دهد. جامعه آرمانی مارکس، جامعه ای اشتراکی (کمونیستی) است که در آن تضادهای دیالکتیکی به انتها رسیده است و مالکیت ( که منشا نا برابری است) ملغی شده است. هیچ چیز برای هیچ کس نیست و همه چیز برای همگان است و همگان در وضعیتی برابر زیست می کنند. در جامعه آرمانی مارکس، اصالت با جامعه است و فرد در خدمت جامعه قرار دارد (سوسیالیسم) اما در جوامع مبتنی بر تفکر لیبرالیسم آنچه اهمیت می یابد فرد است و جامعه تنها ابزاری است برای برآورده کردن نیازهای فرد و شکوفا کردن افراد. در دوران باستان، افلاطون، باز اولین کسی است که درباره جامعه سخن گفته است و عبارت مدینۀ فاضله مبتنی بر آرا و عقاید افلاطون است. باید دقت کرد که وقتی افلاطون در کتاب ((جمهور)) از مدینه فاضله سخن می گوید منظورش از فاضله بودن تمرکز فضیلت ها در جامعه است و مدینه فاضله جامعه ای است که افرادش را به اعلی درجه خیر و سعادت برساند اما از آنجایی که افلاطون عالم واقع را فانی، متغیر و فساد پذیر می داند می توان نتیجه گرفت گرچه از مدینه فاضله سخن می گوید ولی مدینه فاضله او در عالم واقع اصالت ندارد و ناکجا آبادی خیالی و ذهنی است در حالی كه فارابی مدينه فاضلهای را که در کتاب (( آراء اهل مدینه فاضله و السیاسات المدنیه)) ترسيم میكند، كاملا واقعی است. گرچه فارابی انديشه مدینه فاضله را از افلاطون و ارسطو گرفته است ولی آن را با وضعيت تاريخی اسلام تطبيق و با انديشه شيعی كاملا تلفيق كرده است. افلاطون ابتدا به اين امر ميپردازد كه فلسفة وجودي شهر چيست؟ نظريه او در بارة شهر به این پیش فرض انسانشناختي او برميگردد كه انسان را مدني بالطبع می داند. فلسفة وجودي شهر اين است كه هيچكس به تنهايي نميتواند احتياجات خود را به صورت كامل تامين نمايد. شهر به اين دليل به وجود ميآيد كه به نيازهاي متنوع و متكثر انساني پاسخ گويد. اين نگاه به شهر، دقيقا همان ديدگاهي است كه جامعهشناسان كاركردگرايي چون پارسونز و دورکیم نسبت به شهر ابراز كرده اند. در مدينة فاضلة افلاطون افراد جامعه به سه دسته تقسيم شده اند : حاکمان، سربازان، عوام الناس و پیشه وران
تنها طبقة حاكمان بايد قدرت سياسي را در دست داشته باشند. تعداد افراد اين طبقه بسيار كمتر از دو طبقة ديگر است. افلاطون اين نابرابري را طبيعي ميداند، و براي توجيه آن علاوه بر دليل عقلي و فلسفي به يك افسانه تمسك ميجويد، و آن اينكه:«خدايان، آدميان را سه گروه افريده اند: طلايي، نقرهي و آهني. بهترين آدميان از طلا، به دنبال آن نقره و تودة مردم از جنس آهن آفريده شده اند. آدمهاي طلايي براي سرپرستي خوباند، نقرهايها براي سربازي و تودههاي كه از جنس آهن هستند بايد به كار يدي بپردازند.» اما جامعة افلاطون كاملا بسته نيست، و در آن تحركاجتماعي وجود دارد: « ممكن است از پدر سيمين فرزند زرين متولد شود و از پدر زين فرزند سيمين. در اين صورت به حكم عدالت بايد جابجايي طبقاتي صورت گيرد»
افلاطون نميخواست انديشهاش را به واقعيت ارجاع دهد و تعيين كند جامعة در مقام يك جامعة تجربي چه هست، بلكه علاقمند بود تعيين كند كه چگونه بايد باشد. بنا بر اين شهر ايده آل او نمونه و الگويی ذهني است، كه كشور واقعي خود را تا آنجا كه ممكن است با آن منطبق گرداند. با اينكه طبقة حاكم برترين طبقة جامعه است، افلاطون مانند نخبهگرايان، همه چيز را براي نخبگان نميخواهد، زيرا هدف از تاسيس مدینه فاضله افلاطونی تنها نيكبختي يك طبقه نیست، بلكه هدف سعادت و نيكبختي تمام جامعه است. عدالت را زماني در جامعه ميتوان يافت كه خير عموم تامين شود. افلاطون براي برقراري نظم و هماهنگي و تامين خيرعموم مانند ماركس راه اشتراكي را پيشنهاد ميكند و ويژگيهاي مدينه فاضله اش چنين بر ميشمارد : خانواده و زن و فرزند اختصاصی از میان می شود و ازدواج ها به جای اینکه اتفاقی باشند باید مبتنی بر اصلاح نژاد باشد از این رو مردان نیرومند باید باید هر چه بیشتر با زنان بیامیزند تا فرزندانی دلیر برای جامعه پدید آورند. فرزندان، نباید پدران و مادران خود را بشناسند و دولت موظف است تعلیم و تربیت آنها را بر عهده گیرد و تا بیست سالگی به آنها ورزش و موسیقی بیاموزد (ورزش برای رشد جسم و موسیقی برای توازن روح). پس از این دوره افرادی که استعداد ندارند به کارگری و کشاورزی و پیشه وری مشغول می شوند و افراد مستعد، ده سال دیگر یعنی تا سی سالگی تحت تعلیم علوم و هندسه و نجوم قرار می گیرند. بعد از این دوره افرادی که از آزمایشات توفیق، حاصل نمی کنند طبقه سربازان و نیروی نظامی را تشکیل می دهند و بقیه که موفق بوده اند به مدت پنج سال باید به مطالعه فلسفه بپردازند تا برای رهبری کشور آماده شوند و پس از این دوره پانزده سال به تعلیمات عملی می پردازند تا اصول کشور داری را فرا گیرند و مرد کار و عمل بار بیایند و سرانجام در سن پنجاه سالگی شایسته رهبری شوند و تنها این افراد هستند که می توانند جامعه را به طرز صحیح اداره کنند و اگر زمام امور به دست مردمان عادی بیفتد ملت را به گمراهی و سر شکستگی می کشانند. لازم به ذکر است در مدینه فاضله ای که افلاطون ترسیم می کند تساوی مطلق میان زن و مرد برقرار است و تربیت آنان کاملا مشابه و یکسان خواهد بود. به نظر افلاطون هيچ حرفه اجتماعي وجود ندارد كه خاص جنس مرد يا جنس زن باشد. استعداد پرداختن به كارها و فنون گوناگون در مرد و زن برابر است، و از اين نظر فرقي ميان طبيعت مرد و زن نيست. در نتيجه:« تربيت پسران و دختران بايد عين يكديگر باشد. دختران نيز مانند پسران ورزش و فن جنگ بياموزند. زن و مرد بايد از هرجهت مساوي باشند. همان تعليماتي كه مرد را سرپرست خوبي ميسازد، يك زن را نيز سرپرستخوبي به بار خواهد آورد.» افلاطون تفاوت زن و مرد را ميپذيرد، اما اين تفاوت از ديد وي صرفا تفاوت فيزيكي است و ربط به اجتماع و سياست ندارد.
زمام داران پس از آنكه به مقام زمامداري برگزيده شدند، سربازان را از ديگر مردمان جدا خواهند كرد. سربازان بايد چون سگهاي تيز هوش باشند: هشيار، چالاك و نيرو مند. چون سگها براي صاحبانش مهربان باشند و براي غربيهها درنده. سربازان را بايد درخانههاي جاي داد كه در آن هيچ انبارخصوصي وجود ندارد، همه چيز ميان آنان مشترك باشد. هيچيك از آنها مال شخصي نخواهند داشت. مايحتاج ساليانة آنان توسط همة مردم كشور همه ساله در ازاي خدمت به آنان خواهد اعطا خواهد شد، تا فارغ از هرگونه نگراني بتوانند به پرورش روح خود بپردازند و هم از شهر دفاع نمايند» همان طور که مشاهده می شود در تفکر افلاطون هم تفکری نیچه ای مبتنی بر ابرمرد و پرورش انسان دلیر و نیرومند دیده می شود و هم تفکر مارکس مبتنی بر الغای مالکیت خصوصی اما افلاطون معتقد است برای اداره یک شهر ناگزیر باید تقسیم وظایف نمود و افراد هر چقدر در سلسله هرم قدرت بالاتر روند نیاز به آموزش بیشتری دارند و عدالت به معنای مساوات در آموزش و نقش های اجتماعی نیست بلکه عدالت بدین معناست که هر کس در جایگاه شایسته خود قرار گیرد و همگان بر این وضعیت رضایت حاصل کنند. از این رو حتی می توان نگاه طبقاتی و سلسله مراتبی توجیه گرانه لیبرالیستی را نیز در تفکرات افلاطون ردگیری نمود
اما به نظر می رسد تفاوت عمده ای میان متفکران قدیم (دوران باستان و کلاسیک) و متفکران معاصر (مدرنیست های متاخر و پست مدرن ها یافت و آن هم اینکه متفکران قدیم همواره الگوی آرمانی خود را از بالا به پایین شکل می دهند و بر این باورند که جامعه آرمانی را سردمداران بنا می کنند ولی متفکران معاصر رویکردی از پایین به بالا دارند و بیشتر متوجه مفاهیمی چون فرهنگ عامه، زندگی روزمره و سبک زندگی شده اند.
ارجاعات :
- آشنایی با بعضی الفاظ فلسفی صفحه ا تا 7
- اصول فلسفه و روش رئالیسم، علامه طباطبایی جلد 1، صفحه 81
- خبرگزاری قرآنی ایکنا (مصاحبه با محسن مهاجر نیا نویسنده کتاب اندیشه سیاسی فارابی
- تاریخ فلسفه ویل دورانت صفحه 18
مطالعات فرهنگی می تواند به مردم برای به دست گرفتن حق حاکمیت بر فرهنگ خود و توانمند شدن در پیکار برای فرهنگ های بدیل و دگرگونی های سیاسی نیرو دهد. مطالعات فرهنگی یک مد زود گذر دانشگاهی نیست بلکه می تواند بخشی از پیکار برای جامعه ای بهتر و زندگی بهتر باشد. داگلاس کلنر
خانه |
ايميل
آخرين نوشته هاي وبلاگ