تبليغاتX
واژگون
 
لطفآ آزادی را تعریف کنیم

(آزادی ، ابزار يا هدف؟)

 

بعضي كلمات هستند كه اگر به دادشان نرسي مصادره به مطلوب مي شوند و نفله مي گردند از آن جمله است كلمه ((اصلاحات)) كه امروز با مصادره شدن توسط جرياناتي، از محتواي خود تهي شده است و به يك اصطلاح سياسي صرفي تقليل يافته است كه دال برگروه و دسته خاصي است  و اما يكي از اين كلمات كه هنوز رمقي براي نفس كشيدن دارد  و مي توان به نجات محتواي آن از تهي شدگي در چنگ انحصار طلبان اميدوار بود واژه آزادي است. به واقع تا اين واژه نيز به سرنوشت واژه اصلاحات دچار نشده بايد اقدامي كرد. اين تهي شدگي و تقليل يافتگي را مي توان در مفاهيم بنيادين ديگري چون عدالت نيز مشاهده كرد كه روزگاري با مصادره شدن توسط ماركسيست ها و لنينيست ها از محتواي خود تهي گشته و به مساوات تقليل يافته بود و دستاويزي گشته بود براي توجيه قدرت طلبي احزاب سوسياليست و ديكتاتوري استاليني. اين مصادره كردن ها و فروكاستن ها و تهي كردن هاست كه فضاي انديشه و سخن را مغشوش مي كند زيرا هنگامي كه كلمات بنياديني چون ((آزادي))، ((اصلاحات))، ((اسلام))، ((عدالت)) و ((اصول)) معناي خود را از دست دهند ديگر حبلي نخواهند بود كه بتوان بر آنها چنگ زد و حول محور آنها به سامان اجتماعي رسيد.

آزادي كلمه زيبايي است. اما مساله همين جاست كه اين مفهوم بدون هيچ تعريف روشني فقط در زيبايي اش خلاصه مي شود و تنها يك شعار جذاب باقي مي ماند.  شعار آزادي سرداده مي شود بدون اينكه هيچ تعريفي از آن ارائه شود. و گاه هم كه از آزادي سخن گفته مي شود به توصيفي از آن اكتفا مي شود. براي فهميدن معناي اين كلمه مي توان از چند سوال آغاز كرد :

آزادي چيست و چرا بايد آزاد باشيم و چرا آزادي يك ارزش است؟

از چه چيز قرار است آزاد شويم؟ آزادي رها شدن از چه چيزي است؟

آيا آزادي مطلقه وجود دارد؟ (مي توان به آزادي مطلق و خالص رسيد و از همه قيد و بندها آزاد شد؟)

آيا بايد از قيد و بند همه چيز آزاد شد؟ اگر نه، از چه چيزهايي نبايد آزاد شويم؟

آيا آزادي همواره دغدغه بشر بوده است يا تنها يك ارزش مدرن و امروزي است؟

آزادي وسيله است يا هدف؟

نسبت آزادي با تعليم و تربيت چيست؟ اگر قرار است آزاد، زندگي كنيم پس چرا به خود و فرزندانمان اعمال تربيت مي كنيم و قيد و بندهاي رفتاري مي آموزيم؟

پيش فرضهاي اين يادداشت :

الف- انسان موجودي مركب از جسم و روح است. انسان موجودي طبيعي است مانند ساير گياهان و حيوانات كه واجد عقل و فطرت نيز هست. انسان موجودي پوياست و همواره به دنبال رشد و تكامل خويش است.

ب - آزادي، مفهومي دو طرفه است. يعني چيزي بايد از بند چيز ديگري آزاد باشد.

(اگر با اين پيش فرضها مخالف ايد خواندن ادامه اين يادداشت هوده بخش نيست).

همه موجودات زنده (اعم از گياه و حيوان و انسان) براي رشد و تكامل به دوچيز اساسي نياز دارند : تربيت و امنيت. (پرورش، واژه اي است كه در زبان فارسي به جاي تربيت به كار مي بريم) تربيت يعني كسب چيزهايي كه يك موجود زنده براي رشد به آنها نياز دارد و امنيت بدين معني است كه موجود زنده قادر باشد آنچه را كه كسب كرده است، حفظ كند. انسان نيز در طول عمر فردي خويش و در طول عمر تاريخي خويش، توامان، اين دو نياز مهم و بنيادين را داشته است. هم نياز به غذا داشته است تا جسم خود را رشد دهد و هم نياز به فرهنگ و معرفت تا روح خود پرورش دهد. نياز به امنيت غذايي داشته است تا دچار بي غذايي نشود و بتواند غذاي لازم را تامين كند و از آذوقه انبار خود محافظت كند و هم نياز به امنيت فرهنگي و معرفتي داشته است تا دستاوردهاي روحي و فكري خود را حفظ كند اما مفهومي به نام آزادي از آنجايي منشا مي گيرد كه متوجه مي شويم، تربيت و امنيت تنها براي رشد،كافي نيستند و اگر مانعي بر سر راه تربيت و امنيت ايجاد شود، رشد موجودات زنده اعم از گياه و حيوان و انسان مختل مي شود. اينجاست كه نياز به آزادي احساس مي شود و مفهوم آزادي قد علم مي كند. پس موجودات براي اينكه رشدشان مختل نشود نياز به نبودن مانع دارند و اين نبودن مانع چيزي است كه مي توان آن را به آزادي تعبير كرد. اگر در برابر رشد يك درخت ديواري قرار گيرد مي تواند مانعي براي رشد آن درخت باشد ولي گاه همان درخت در اقدامي آزادي خواهانه اقدام به برداشتن مانع مي كند تا به رشد و كمال مطلوب خود نائل شود. پس در جواب سوال اول مي توان گفت كه آزادي يك ارزش است زيرا به معناي برداشتن موانع رشد انساني است و در جواب سوال دوم نيز مي توان گفت كه قرار است از موانع رشد بشري آزاد شويم و تلاش آزادي خواهانه بايد معطوف به برطرف كردن موانع رشد انساني باشد. انساني كه به دنبال تربيت و امنيت است مسلمآ دنبال آزادي نيز هست تا موانع را برطرف كند. انسان در برابر هر نيازي، ميلي دارد. اگر نياز به غذا دارد ميل به غذا و اشتها نيز دارد اگر نياز به امنيت دارد نياز به غيرت و دفاع نيز دارد و اگر نياز به آزادي و نبودن مانع دارد تمايل آزادي خواهانه نيز دارد اما گاهي، اميال، دچار انحراف يا زياده روي مي شوند. مثلآ ميل به غذا تبديل به حرص به غذا و پرخوري يا بي اشتهايي مي شود. غيرت، تبديل به ستيزه جويي و غضب مي شود. همين طور كه ميل به تربيت و امنيت مي تواند دچار انحراف شود ميل به آزادي و آزادي خواهي نيز مي تواند دچار انحراف شود و معمولآ اين انحراف توسط افراد و جرياناتي پديد مي آيد كه به تمايل آزادي خواهانه انسان آدرس اشتباه مي دهند تا تمايلات آزادي خواهانه را به جاي برداشتن موانع اصلي رشد، معطوف به برداشتن چيزهايي كنند كه مانع محسوب نمي شوند. به طور مثال تصور كنيد كه انساني با سطل در حال خالي كردن آب دريا باشد و هنگامي كه از او سوال كنيم كه چرا آب دريا را خالي مي كني جواب دهد كه آب دريا مانع رشد و تربيت من است و من براي اينكه آزادي براي رشد داشته باشم بايد آب دريا را تخليه كنم!!! اين شخص در واقع در حال به هدر دادن ميل آزادي خواهانه خود در مبارزه با مانعي است كه هيچ دخلي در رشد و تكامل او ندارد اما اين آدرس غلط دادن به ميل آزادي خواهانه گاه در چرخشي كاملآ صد و هشتاد درجه دقيقآ معطوف به همان چيزي مي شود كه قرار بود از آن محافظت كند. يعني همان تربيت و امنيت و رشد انساني. در صورت وقوع اين انحراف، بشر با تمايلات آزادي خواهانه ((موانع رشد)) را با ((عوامل رشد)) اشتباه مي گيرد. آزادي و آزادي خواهي، كه قرار بود موانع رشد را برطرف كند فريب مي خورد و تيشه به ريشه رشد فردي و اجتماعي خود مي زند. آن آزادي خواهي كه قرار بود با موانع باحجاب بودن و رشد روحي مبارزه كند با عوامل حجاب مبارزه مي كند. آن آزادي خواهي كه قرار بود با سلطه امپرياليسم آمريكايي مبارزه كند و جهان را از چنگال آن نجات دهد كاملآ تغيير جهت مي دهد و با دشمنان امريكا  وارد مبارزه مي شود. رفتار بسياري از اصلاح طلب هاي امروز كه دو آتشه هاي ديروز بودند و از ديوار سفارت بالا مي رفتند را مي توان بر اين اساس تحليل نمود. آن آزادي خواهاني كه قرار بود موانع توسعه و علم را برطرف كنند بر عليه توسعه دانش و تكنولوژي هسته اي كشورشان اقدام مي كنند. حال مي توان سوال ديگري مطرح كرد و آن اينكه چه كساني به دنبال ايجاد انحراف در ميل آزادي خواهانه انسان هستند و چه كساني به تمايلات آزادي خواهانه انسان آدرس غلط مي دهند؟ معمولآ كساني به دنبال ايجاد انحراف در تمايلات آزادي خواهانه انسان هستند كه خود از موانع اصلي رشد و تكامل بشري محسوب مي شوند و براي اينكه تيغ آزادي خواهي متوجه آنان نشود با فرافكني سعي دارند تا تمايلات آزادي خواهانه جامعه را متوجه چيزهاي بيهوده كنند و  يا اينكه با شيطنت، آزادي خواهي را متوجه عوامل اصلي رشد انساني كنند. با همين منطق مي توان فهميد كه هر شخص يا جرياني كه گروه ديگري را متهم به پوپوليست بودن مي كند احتمالآ خود از پوپوليست ترين جريان هاست كه قصد دارد با دادن آدرس غلط، اذهان را از پوپوليست واقعي دور كند. به همين منوال براي دادن آدرس غلط به تمايلات آزادي خواهانه مي توان، دانشجويان آزادي خواه را به جان بانك ها و مغازه ها و ماموران انتظامي انداخت تا دانشجويان متوجه نشوند كه جريان پر سر و صداي دوم خرداد از امريكا و هلند بودجه مي گيرد و دانشجويان فراموش كنند كه سردمداران دوم خرداد مشغول گشت و گذار و تحصيل در امريكا و اروپا هستند. از اين مسائل سياسي كه بگذريم دوباره به سوالاتي مي رسيم كه در ابتداي مقاله مطرح شد. تا اينجا از اين صحبت شد كه آزادي به معناي برداشتن موانع رشد و تكامل انساني است و از قيد و بندهايي كه مانع رشد مي شوند بايد آزاد شد. اين قيد و بندها مي تواند فردي يا اجتماعي باشد. گاه اين قيد و بندها در درون ماست مانند شهوت و حرص كه بايد از قيد و بند آنها آزاد شويم و گاه در جامعه ماست مانند طاغوت و گاه در جامعه جهاني است مانند استكبار. اما از چه قيد و بندهايي نبايد آزاد شد؟ مسلمآ تا اينجاي بحث مي توان روشن نمود كه آن چيزي كه نبايد از قيد و بند آن آزاد شد همان تربيت و رشد و امنيت انساني است. آزادي از قيد و بندهاي رفتاري و اخلاقي به معناي اسارت دوباره در نفسانيت و حيوانيت است و آزادي از عوامل رشد به معناي نابودي هر آن چيزي است كه تا به حال به دست آورده ايم. همچنين اين ادعا بيهوده است كه آزادي را مفهومي بي انتها و مطلق بدانيم زيرا مسلمآ چيزهايي وجود دارند كه نمي توان از قيد آنها آزاد شد. انسان مسلمآ نمي تواند از مليت خود آزاد شود. انسان نمي تواند از ژنتيك خود رهايي يابد. انسان نمي تواند از زبان آزاد شود و همواره  در شبكه كلمات گرفتار است و از همه مهم تر انسان نمي تواند از وجود، آزاد شود و محكوم به وجود داشتن است. مفهوم آزادي اجتماعي را نمي توان بدون شناخت ساختارهاي اجتماعي به طرز صحيحي درك كرد. اندك تاملي در مباحث جامعه شناختي اين بصيرت را ايجاد خواهد كرد كه انسان در خلا زيست نمي كند و اسير ساختارهاي اجتماع است و در واقع اين ساختارها هستند كه به رفتار ما جهت مي دهند. البته نبايد اسارت ساختاري را به مثابه نابودي اختيار و اراده انساني تعبير كرد زيرا همان طور كه گيدنز بيان مي كند، ساختارها هم محدود كننده اند و هم امكان بخش. ساختارهاي اجتماعي در عين اينكه ما را به قيد مي كشند فضايي را نيز فراهم مي كنند تا افراد در آنها به تكاپو و كنش بپردازند. ميشل فوكو نيز آنگاه كه از قدرت بحث مي كند نشان مي دهد كه شبكه قدرت گرچه ما را همواره در قبضه گرفته است اما همين قدرت است كه منجر به مقاومت مي شود و اصولآ طبق نظر فوكو، آزادي و مقاومت تنها درون شبكه قدرت است كه پديدار مي شود و اين مفاهيم را مي بايست مفاهيمي وابسته به يكديگر دانست كه يكي بدون ديگري معنا نخواهد داشت. اگر محدوديت هاي ساختاري نباشد ديگر آزادي و آزادي خواهي معني نخواهد داشت و اگر قدرت نباشد مقاومتي شكل نخواهد گرفت. همچنين اگر انسان را موجودي رها شده در خلا و صد در صد آزاد تصور كنيم ديگر ساختاري شكل نخواهد گرفت و اجتماعي پديد نخواهد آمد و اگر كنش هاي ناشي از مقاومت نباشند، قدرت و انضباط و رژيم حقيقتي وجود نخواهد داشت. ذكر اين نكته ضروري است كه نبايد مفهوم فوكويي قدرت و مفهوم عام ساختار را به مثابه غول هاي بي شاخ و دمي تصور كرد كه همواره وجود داشته اند و كاملآ بر ما مسلط هستند. به بياني ساده تر نبايد جامعه و ساختارهاي اجتماعي را موجوداتي قوي هيكل و واجد شعور و اراده تصور كرد كه براي افراد انساني نقشه مي كشند و بر آنها حكومت مي كنند. جامعه با تمام ساختارهايش محصول عقل و اراده و كنش انساني است اما به محض اينكه افراد انساني، ساختاري را پديد مي آورند به قيد آن در مي آيند و در نتيجه مطابق ساختارهاي خودساخته شان رفتار مي كنند. مي توان اين كلام معصوم را نيز به عنوان مثال يادآور شد كه سخن، در اختيار انسان است و آنگاه كه بر زبان جاري شد انسان در اختيار آن سخن قرار مي گيرد. انسان، تكنولوژي را پديد مي آورد و تكنولوژي زيست انساني را در دست خود مي گيرد و اين بار تكنولوژي است كه انسان توليد مي كند. خانه و كشتي و اتومبيل و ... همه محصولاتي انساني هستند ولي انسان را در بر مي گيرند و بر او اعمال كنترل مي كنند. شهرها مطابق با نياز اتومبيل ها طراحي مي شوند و چيزي به نام خيابان پديد مي آيد و فرش سياهي به نام آسفالت بر زير پاي جناب اتومبيل پهن مي شود و حتي تعميرگاه و قبرستان نيز براي اتومبيل ها پديد مي آيد. اما آخر الامر همه اين اتفاقات در خدمت بهتر زيست كردن موجودي به نام انسان است. انسان، ساختار مي سازد و خود را به ساختارهايش مي سپارد تا بهتر زيست كند. اين تلقي از ساختار، نشان مي دهد كه آزادي اجتماعي به مثابه رهاشدگي مطلق و در خلا بودن فاقد هرگونه معنايي در عالم واقع است. اگر دوباره  به ياد بياوريم كه آزادي به معناي برطرف كردن موانع رشد و تعالي است در مواجهه با ساختارها نيز وظيفه آزادي خواهي اين است كه با چشمي تيزبين و نگران به ساختارهاي خود ساخته اي بنگرد كه مدام در حال جهت دهي و كنترل ما هستند. ساختارها همان طور كه بيان شد از يك طرف ما را محدود مي كنند و به ما جهت مي دهند و از سويي ديگر به ما امكان جنبش و كنش و بروز خلاقيت  مي بخشند. اين دو وجه، لازم و ملزوم يكديگراند. آزادي خواهي بدان معني نيست كه وجه محدود كننده ساختارها نابود شوند زيرا در اين صورت آزادي نيز نابود خواهد شد. زيرا آزادي هنگامي مستدام خواهد بود كه درون الزامات ساختاري عمل كند. آن آزادي خواهي كه به دنبال نابود كردن بنيان هاي خود باشد همان آزادي خواهي منحرفي است كه مي خواهد تيشه به ريشه خود بزند و تنها چاقويي كه مي تواند دسته خود را ببرد يك چاقوي شكسته و بي مصرف است. آزادي خواه واقعي به دنبال نابود كردن ساختارهاي كنترل كننده نيست بلكه به دنبال عوامل و موانعي مي گردد كه سبب مي شوند ساختارهاي خود ساخته بشري درست عمل نكنند. انسان ساختارها را بنا كرده بود براي زيست بهتر و رشد و تعالي افزون تر. در صورتي كه  ساختارها با اعمال كنترل خود مانعي براي تباهي بشر گردند آزادي خواهي دست به كار مي شود تا موانع رشد و زيست بهتر را برطرف كند.     

جواب به اين سوال كه آيا آزادي خواهي يك مفهوم مدرن است يا نه كار ساده اي نيست و نياز به كاوش تاريخي فروان دارد اما مي توان توافق كرد كه انسان در همه ادوار تاريخ نياز به آزادي را براي بر طرف كردن موانع رشد خويش، احساس مي كرده و در حد توان و آگاهي خويش به دنبال ابزاري به نام آزادي بوده است. اما مفهوم آزادي و آزادي خواهي تنها در دوران مدرن است كه برجسته مي شود زيرا انسان دوران باستان، هنوز در مرحله كسب تربيت و فرهنگ و ايجاد امنيت براي خويش است و هنوز آنچنان درگير ساختارهاي دست و پاگيري نشده است كه جلوي رشد و تعالي اش را سد كند. با آغاز دوران مدرن است كه بشر با توليد انبوه، از نيازهاي اوليه خود رها شده و تصميم به سرعت دادن به رشد و پيشرفت خود ميگيرد و از اين رو هيچ مانعي را بر سر راه رشد خود بر نمي تابد. بشر با استعدادهاي خدادادي اش مدام به كشف و آفرينش و اختراع مي پردازد و با توسعه تكنولوژي به آسايش و پيشرفت هاي چشمگيري مي رسد و در اين مسير مدام ساختارهاي گوناگون مي آفريند و به ناگاه خود را اسير  ساختارهاي خود ساخته اش مي يابد. به خود مي نگرد در حالي كه آسايش يافته ولي آرامش را از خود سلب كرده است. اتومبيل ساخته ولي اكسيژني براي تنفس باقي نگذاشته است. عصر روشنگري، سرمست از ابتكارات بلند پروازانه اش، مغرورانه، شعار آزادي خواهي را در صدر شعارهايش قرار مي دهد. غافل از اينكه آزادي و آزادي خواهي، تنها ابزاري است به منظور برطرف كردن موانع رشد و تعالي انساني و آنگاه كه ابزاري، هدف خويش را گم كند لاجرم خودش را هدف خويش مي پندارد و اينجاست كه آزادي توامان دو جايگاه وسيله و هدف را اشغال مي كند. ماكس وبر نشان داد كه رشد جهشي و سريع ناشي از توسعه نظام سرمايه داري مديون اخلاق ديني بود اما بشر مدرن، در لابلاي نعره ها و عربده هايش فراموش مي كند كه هر چه را كه داشته و هرچه را كه يافته ناشي از لطف و هدايت خداوندي بوده است. انسان مدرني كه هيچ جلوداري را روبروي خود نمي بيند باز تيشه به ريشه خود مي زند و با شعار آزادي خواهي، خود را از قيد خدا و وحي نيز رها مي كند و متوليان امور دين را با خود دين اشتباه مي گيرد و چون آنقدر عجله و شتاب دارد كه فرصتي براي انديشيدن و تفكيك نمي يابد همه را با هم از سر راه خود كنار مي زند. بشري كه از نيازهاي اوليه خود رها شده  وتازه  شكم خود را سير كرده است طغيان مي كند (ان الانسان ليطغي ان راه استغني : انسان چون استغنا يابد طغيان گر مي شود) انسان طغيان گر  در جستجوي هدفي به نام آزادي! با شعار (چماق) آزادي خواهي، همه چيز را نابود مي كند. انسان دچار نسيان است و طبق معمول فراموش مي كند كه آزادي، ابزاري بود براي بروز عقلانيت و رشد و اينجا باز قصه بر عكس مي شود و عقلانيت تبديل به ابزاري مي شود براي رسيدن به هدف موهومي به نام آزادي. حلقه فرانكفورت به خوبي انحراف مسير عقلانيت را براي ما ترسيم مي كند و نشان مي دهد كه چگونه عقلانيت به عقلانيت ابزاري تقليل مي يابد اما فرانكفورت، توضيح نمي دهد كه وقتي عقلانيت، از جايگاه هدف به جايگاه ابزار منتقل مي شود چه چيز جاي خالي اين هدف را پر مي كند و اين يادداشت بر آن است تا نشان دهد كه اين آزادي خواهي منحرف شده است كه اينك در رداي يك امر مطلوب در جايگاه هدف جلوس مي كند. بديهي است كه عقلانيت آنگاه كه به ابزار فروكاسته شد در خدمت علوم طبيعي قرار مي گيرد و انسان و جامعه را فراموش مي كند و از اين روست كه تعجب نخواهيم كرد وقتي رشد وضعيت علوم انساني و اجتماعي را با علوم طبيعي مقايسه كنيم. بشر،توانست با مانع جاذبه مبارزه كند و به كره ماه برود توانست بر فشار آب فائق شود و به اعماق اقيانوس ها برود ولي هنوز نتوانسته است در سطح فرد و اجتماع به رشد قابل قبول عقلاني و انساني برسد. آزادي اجتماعي به اين معني است كه بشر مي خواهد در اجتماع از ناحيه ساير افراد اجتماع آزادي داشته باشد و ديگر افراد اجتماع مانع رشد و تكامل او نباشند و ديگر افراد اجتماع جسم و ذهن او را به بند نكشند. اما چرا جوامع امروز علي رغم گسترش چشمگير علم و تكنيك و آسايش به آزادي اجتماعي نمي رسند؟ آيا نبايد علت اين امر را در همان جابجايي وسيله و هدف جستجو كرد. وقتي عقلانيت و رشد و تعالي انساني ديگر در جايگاه هدف نباشد و تمام تلاشهاي فكري در حوزه انديشه به جاي اينكه آزادي را ابزاري تلقي كند براي رشد فرد و جامعه، آن را در جايگاه هدف قرار دهد و عقلانيت را ابزاري بداند براي رسيدن به آزادي وضعيت جوامع به همين منوال باقي خواهد بود. مطهري معتقد است كه آزادي اجتماعي از آزادي فردي ناشي مي شود. چون انسان ها از بند حرص و طمع خود آزاد نيستند به حقوق يكديگر  تجاوز مي كنند و آزادي اجتماعي را نيز تخطئه مي كنند. آزادي فردي به معناي رشد عقلانيت در افراد است و عقلانيت تنها زماني بروز مي كند كه هدف باشد و نه ابزار. امروزه در برابر سيگار با توجيه سلامت جسم، موضع گيري مي شود اما اينگونه حساسيت ها تنها نسبت به جسم محدود مي شوند و همچنان به روح و ذهن انسان ها بي توجهي مي شود. سيگار و آلاينده هاي زيست محيطي خطرات بزرگ براي رشد و سلامت بشر محسوب مي شوند اما پورنوگرافي و بمباران اطلاعات  و آزادي شهوت راني تحت لواي آزادي بيان ترويج مي شود. گويي سلامت روح و ذهن هيچ اهميتي ندارد. تمايلات آزادي خواهانه بشر تحت سلطه علوم تجربي معطوف به جسم شده است و از توجه به روح انساني غفلت كرده است. آيا بشر نياز به امنيت فكري و رواني ندارد؟ آيا انسان نياز به استقلال در تفكر ندارد؟ آيا هجمه رسانه ها امروز اجازه مستقل فكر كردن را به انسان مي دهند؟ بشر امروز نياز به عقلانيت و  تربيت دارد يا نياز به آزادي هاي لجام گسيخته؟ آيا مي توان به انساني كه هنوز واجد خصلت هاي حيواني است آزادي داد؟ علامه جعفري در جايي گفته است كه وقتي مي توان به مردم جهان آزادي مطلق داد كه همگان عارف و فيلسوف شده باشند. آزادي براي بشري سودمند است كه از قيد شهوات رها شده باشد و به آزادي فردي رسيده باشد و الا آزادي دادن به گرگ گرسنه ثمري جز وحشت و خشونت و ترور و تجاوز ندارد. درست است كه  به گفته امام موسي صدر بايد به عقل و فطرت انساني خوش گمان بود و كرامت انسان را به رسميت شناخت ولي به رسميت شناختن فطرت پاك انساني به معني انكار نفس اماره و وسوسه گر و طماع انساني نيست و بايد چون ابن خلدون  نسبت به تمايلات حيواني بشر بدگمان و نگران بود ، تمايلاتي كه مي تواند صورتي  لجام گسيخته به خود گيرد. خوش گماني به فطرت پاك انساني به معناي عدم نگراني از سركشي قوه شهوت و غضب و حرص و طمع انساني نيست.

مشکل آنجاست که امروز، آزادي از جايگاه خود كه جايگاهي ابزاري است منحرف شده است و شعار آزادی، تبديل به چماقي شده است برای اجبار. اين چماق ما را مجبور می کند که آزاد باشیم و البته مجبوريم مطابق تعريفي كه دنيا پرستان و اسير شدگان نفس، از آزادي ارائه مي كنند به آزادي برسيم. این آزادی عین بردگی است و امروزه شاهدیم که جوامعی که پرچم آزادي برافراشته اند دعوت آنها به آزادی نفس است از بند عقل و وحی.  این حرف زيبايي است که انسان باید آزادانه انتخاب کند ولی واقعیت امر این است که آزادی مطلق وجود ندارد و ما از یک ایدئولوژی به دام ایدئولوژی دیگری می افتیم و از چنگال يك ساختار به چنگال ساختاري ديگر. تنها راه، پيدا كردن ريسمان ايدئولوژي الهي و پي ريزي ساختارهاي متناسب آن است. تا زماني كه آزادي خواهي در جايگاه واقعي خود قرار نگيرد، شعار آزادي خواهي تنها جوامع را از چاله به چاه هدايت مي كند. هر وقت توانستیم انسان را تربیت کنیم تا از بند شهوات رها شود و با دیده عقل و فطرت ناب به هستی بنگرد آنگاه آری باید به چنین انسانی آزادی داد گرچه چنین انسانی همین که توانست از بند شهوات خلاص شود خود به خود به آزادی و از آن بالاتر به آزادگی رسیده است. آزادي اجتماعي هرگز حاصل نمي شود مگر با آزادي نفس و آزادي هيچ دردي را دوا نمي كند مگر براي كسي كه از قبل از نفس اماره رها شده باشد. آزادي بيان براي كسي كه هنوز اسير نفس اماره است تنها آتش دوزخ او را داغ تر خواهد كرد و جامعه را به انحراف و فساد بيشتري خواهد كشاند.

علامه جعفري در نقد سخن معروف ولتر درباره آزادي بيان که گفته است : «من با اين سخني که تو مي گويي، مخالفم، ولي حاضرم به خاطر اينکه تو اين سخن را آزادانه بيان کني، زندگي خود را از دست بدهم.» چنين مي گويد : «من نمي‌دانم ارزش جان ولتر براي خود او چقدر بوده است و باز نمي‌دانم که اگر  سخن آن شخص، پايمال شدن حقوق انسان‌ها و پايمال كردن حق آزادي باشد آيا باز ولتر حاضر بود جان خود را براي او از دست بدهد؟

+ نوشته شده 18:13 بیست و سوم تیر 1387 توسط محمد الیاس.