تبليغاتX
واژگون
واژگون
مطالعه مطالعات فرهنگی و نظریه اجتماعی
هفدهم اردیبهشت 1388
توریست خوشگذران، حامل زباله های فرهنگی

بارها در حین بحث و گفتگو با دیگران در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به این نکته اشاره کرده ام که بحث از این موضوعات رو بنایی بدون رجوع به مبناهای فکری کار هوده بخشی نیست. به طور مثال 3 نفر را فرض کنید که مشغول بحث سیاسی هستند یکی از دموکراسی غربی حرف میزند دیگری از نظام سلطنتی و شخص سوم از مدل جمهوری اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه دفاع میکند هر سه این افراد در مبنای فکری خود درست حرف میزنند و اختلاف آنها ریشه در مبنای فکری آنها دارد. حال برای اینکه این بحث دقیق تر و مفید تر باشد هریک از آنها باید دیدگاههای کلی تر خود راجع به هستی و معرفت را تبیین کند و روشن کند چه برداشتی از هستی دارد و چه نوع دستگاه معرفتی را پذیرفته که در نتیجه آن مثلا نظام سلطنت را کارامد تر میداند.
باید ابتدا روشن کنیم که آیا زندگی انسانی را موقتی می دانیم یا ابدی. در درجه بعد باید مشخص کنیم که انسان را چه جور موجودی میشناسیم و چه برنامه و قانونی برای انسان داریم و منشا این برنامه را کجا میدانیم. خیر و سعادت انسان در چیست؟ دین چیست؟ عقل چه جایگاهی دارد؟ و سوالاتی از این قبیل. البته در اینجا مجالی برای این بحثها نیست و امیدوارم اگر با محتوای این نوشته مخالف هستید متوجه باشید که اختلاف ما بر سر پوشش و آزادی توریست نیست بلکه اختلاف دیدگاه ما به موضوعات اساسی تری بر میگردد.
در مورد توریسم 2 سوال بسیار مهم وجود دارد:
1- اصولا و به طور عام توریست برای چه می آید؟
2- به طور خاص دلیل آمدن و یا نیامدن توریست به کشور ما چیست؟
( کشوری که از لحاظ طبیعی و باستانی دارای رتبه ای یک رقمی در جهان است)
اینکه توریست برای چه می آید سوالی است دو وجهی. یعنی هم باید ببینیم که انگیزه شخصی توریست از سفر چیست و هم باید بدانیم ما به عنوان کشور ایران از توریست چه میخواهیم. جواب به این سوال که شخص توریست به دنبال چیست کار ساده ای نیست ولی به طور کلی میتوان توافق کرد که توریست به دنبال کسب تجربیات جدید است توریست میخواهد حواس پنجگانه اش احساسات تازه ای را از دنیا تجربه کنند. میخواهد مناظر جدیدی ببیند صداهای جدیدی بشنود بوهای تازه ای را به مشام برساند و مزه های دیگری را بچشد.
در مورد سوال بعدی ( اینکه ما از توریست چه میخواهیم) به نظر میرسد نگاه ما به توریست فقط یک نگاه اقتصادی صرف است. توریست میخواهیم چون با خود پول می آورد. در واقع ما عاشق توریست نیستیم بلکه عاشق بند کیف او هستیم. از این دید گاه اقتصادی صرف نتیجه می گیریم که ما باید مواظب باشیم تا به هیچ وجه ایرانیان توریست نشوند چون پولهایشان را با خود به کشور های دیگر میبرند و از میزان نقدینگی داخلی می کاهند. در نتیجه کشور هایی سود برده اند که توریست پذیر باشند نه توریست فرست. درست مانند دو مغازه دار که همواره با هم در حال رقابت هستند تا مشتری بیچاره را شکار کنند و جیبش را خالی کنند این دو مغازه دار از اجناس خود تعریف می کنند و بر ضد مغازه بغلی تبلیغات منفی می کنند و این دقیقا همان بلایی است که بر سر ما آمده. کشور های ثروتمند و قدرتمند و صاحب رسانه که زر و زور و تزویر را در اختیار خود دارند بر ضد ما تبلیغ می کنند تا مردم جهان پولهایشان را به ایران نیاورند و همچنین مردم جهان نباید با فرهنگ اسلامی و انقلابی و خدا محورانه حاکم در ایران آشنا شوند. مردم جهان نباید جنایات امریکا و اسرائیل را در تلویزیون ایران مشاهده کنند. مردم جهان نباید حرف هایی بر ضد مستکبران و زور گویان بشنوند و مردم جهان نباید با اسلام آشنا شوند. اصولا توریست ها علاقمند به مشاهده تفاوتهای فرهنگی هستند و دنبال مسائل جدید هستند. ما نباید برای خوشامد آنها دست از آرمانهای خود بر داریم وبرایشان مشروب و استخر مختلط فراهم کنیم و بگوییم عیبی ندارد توریست باید راحت باشد!!! این دقیقا مثل این است که بگوییم توریست ایتالیایی به این دلیل نمی اید که اینجا اسپاگتی پیدا نمیشود!!! اتفاقا توریست می آید تا کوفته و کله پاچه بخورد می آید تا شاهد یک کشور آرمانگرا و خدا پرست باشد. حجاب زنان ایرانی برای توریست بسیار جذاب است. او میتواند یک هفته برهنه نبودن را در ایران تجربه کند او میتواند یک هفته مست نشدن را تجربه کند و به طور خلاصه یک هفته ایرانی زندگی کند.
توریستی که به دنبال خوشگذرانی و شهوترانی و میخوارگی است لزومی ندارد اینهمه رنج سفر و خطرات را تحمل کند و اینقدر هزینه کند تا به ایران بیاید که شاهد زنان با حجاب باشد و در هتل آب معدنی بخورد!!!!!!
توریست محترمی که به این دلیل می آید می تواند در کشور خود از این مواهب الهی!!! بیشتر بهره مند شود. اصولا آدم خوشگذران چرا باید رنج و خطر سفر را تحمل کند؟ بسیاری از گردشگران خارجی برای کویر نوردی به ایران می آیند پس چرا باید اینطور بیندیشیم که توریستها همه به دنبال عیاشی هستند؟ در ضمن توریستهایی که برای عیاشی و خوشگذرانی سفر میکنند به هیچ وجه عامل تبادل فرهنگی نیستند آنها با خود فرهنگ علم و کار و پیشرفت نمی آورند بلکه آنها حامل زباله های فرهنگی خود هستند. آنها مانند کسی هستند که غذایشان را جای دیگری خورده اند و آروغش را برای ما میزنند.
در واقع نیامدن چنین توریستی هم به نفع خود اوست و هم به نفع ما. به نفع اوست چون متحمل رنج و خطر و هزینه و اتلاف وقت نمیشود و هم به نفع ماست که همواره سعی میکنیم علیرغم تبلیغات وجذابیت های دنیاپرستی و لذت گرایی و شهوترانی الگویی از انسانیت را ارائه کنیم و انسان را متوجه عالم والا نماییم. من با این موضوع به هیچ وجه موافق نیستم که توریست نمی آید چون آزادی ندارد. توریست میتواند به ایران بیاید و با نوع جدیدی از آزادی آشنا شود که همان آزادی معنوی است. آزادی معنوی بالاترین درجه آزادی است. در این نوع آزادی انسان نه تنها آزاد است بلکه آزاده است یعنی حتی از دست شهوات و هوای نفس خود نیز رها شده و همانطور که حقوق دیگران را رعایت میکند به حقوق انسانی خود نیز احترام میگذارد و با گناهان و رذایل اخلاقی حقوق خود را پایمال نمیکند.
توریست محترمی که سالیان سال در چنگال نظام سرمایه داری و اومانیستی زیست کرده است می تواند ببیند که انسانهایی هستند که اسیر شهوت خود نیستند و حقوق انسانی هم را رعایت میکنند. آنها در ایران شاهد آزادی های جدیدی خواهند بود مثلا آزادی بصری.
این آزادی به این معناست که انسانها مجبور نیستند تصاویر شهوت آلود را در جامعه مشاهده کنند و چشم و گوش و زبان و پوستشان از قید انجام کارهای حیوانی معاف اند.
حال از این بحث های ایدئولوژیک و آرمانگرایانه که بگذریم به دنیای واقعیات قدم خواهیم گذاشت. به راستی چه طور میتوان هم آرمانگرا بود و هم واقعگرا؟ به نظر میرسد که اینجا نیازمند سیاستهای درستی هستیم برای موازنه بین واقعیت و آرمان. واقعیت این است که ما هم به دلیل مسائل اقتصادی و هم تبادلات فرهنگی و هم صدور مفاهیم اسلامی و انقلابی خود نیاز به توریسم داریم. البته نگاه به توریسم نباید یک بعدی باشد و فقط انتظار داشته باشیم که توریست بیاید بلکه توریسم یک جریان دو طرفه است جریانی مبادلاتی بین ما و جهان. و عنصر مهم در باره توریسم همین تبادل فرهنگی است و نه آنطور که نظام سرمایه داری تعریف کرده است یک کاسبی اقتصادی. اصولا سرمایه داری مایل است به همه مفاهیم یک پسوند صنعت بچسباند و دائم دم از صنعت توریسم بزند.
پس مساله توریسم باید تبدیل به یک جریان سیال فرهنگی شود اما چرا وقتی صحبت از سفر توریستی می شود همه ما به یاد آنتالیا و جزیره پاتایا یا موناکوی فرانسه می افتیم؟ این مایه خجالت یک مسلمان اندیشمند است. پاتایا و آنتالیا به خاطر برهنگی و فحشا برجسته است. ما باید موقعیتی را ایجاد کنیم که در وهله اول با کشورهایی که با ما در یک حوزه فرهنگی قرار دارند این جریان سیال را برقرار کنیم. به نظر من کلیدی ترین مساله مساله زبان است که به طور خاص 3 کشور ایران و تاجیکستان و افغانستان 3 کشور همزبان هستند که توریست فارسی زبان می تواند به راحتی و با هزینه اندک به آنجا سفر کند. همچنین کشورهایی مثل هند و پاکستان هم می توانند در این جریان وارد شوند. این کشورها در زمینه مبادلات دانشجو و در زمینه مسائل رسانه ای می توانند بسیار همپوشانی داشته باشند و یک حوزه فرهنگی متحد را تشکیل دهند در درجه دوم کشورهای عرب زبان می توانند وارد این جرگه شوند و زبان عربی به عنوان زبان اسلام میتواند باعث ایجاد این پیوند شود و در وهله آخر وسعت یازده هزار کیلومتری جهان اسلام از اندونزی تا مراکش و از چچن تا تانزانیا میتوانند این حوزه را تکمیل کنند. جالب اینجاست که ایران میتواند مرکز و قلب این حوزه فرهنگی متحد باشد. درهای ایران به روی همه توریست هایی که ایرانیان را وحشی و تروریست نمی دانند باز است. درهای ایران به روی همه توریستهایی که به فرهنگ خاص ایران مانند پوشش ایرانی و غذاهای ایرانی و معماری ایرانی علاقمندند باز است. سر کردن یک روسری کار سختی نیست.

+ نوشته شده در 13:30 توسط محمد الیاس.
یازدهم فروردین 1388
معضل بشر امروز غفلت از بنیاد (بن ـ یاد) گرایی است

دیالکتیک غفلت و مصرف / دیالکتیک ذکر و جهاد

خداوند، اسما را به آدم آموخت و گفت بخوان با نام پروردگاری که تو را آفرید. اقرآ (بخوان) و همین یک کلمه کافی بود تا جرقه ای بر خرمن دال ها افکنده شود و دال ها در قالب کلمات یکی پس از دیگری نمایان شوند و این آتش، نوری فرا روی بشر پدید آورد. در آغاز کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

در هر نوشتاری سخت ترین کار، همین آغاز است. هر نوشتار، علی رغم رابطه بینامتنی اش با دیگر متن ها جزیره ای است خود بسنده که می خواهد نوری بتاباند و از این رو نیازمند جرقه ای است در آغاز و اما این جرقه، در صورتی شعله ور می کند که بر هیزمی قابل اشتعال افکنده شود. (( جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت ..... عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد)) و آدم گرچه محملی است برای اینکه جرقه بر خرمنش افکنده شود ولی نسیان کاری می کند که همواره آغاز ها فراموش شوند و بشر چون احساس بی نیازی کند طغیان می کند. این نوشتار با نام خداوندی آغاز شد که اول و آخر است. بشر مقصد را گم کرده است چون ابتدایش را فراموش کرده و در گودال اکنون زدگی به دنبال کورسوی امیدی می گردد. بزرگترین معضل بشر امروز همین امروزی بودن اوست. بشری که پریروز خود را فراموش کرده به پس فردایی نخواهد رسید. بنیاد ( بن + یاد) بشر امروز نیاز مبرمی دارد به یادآوری بن ها و ریشه هایش. معضل جهان امروز بنیادگرایی نیست بلکه معضل اصلی، غفلت از بنیادگرایی است و قضیه آنگاه بغرنج تر می شود که به میل بنیادگرایانه انسان، آدرس غلط داده شود و آنگاه است که بشر فریاد انانیت و نحنانیت سر می دهد و در اعلامیه حقوق بشر خودش را بنیاد عالم خطاب می کند. حقوق بشر؟ حقوق کدام بعد بشر؟ حقوق فطرت بشری یا حقوق شهوات بشری؟ بشر کدام جغرافیا؟ حقوق شهوات مرد سفید پوست غربی یا حقوق همه انسانها؟ معضل از آنجایی آغاز می شود که عقلانیت خود بنیاد غفلت زده ای می گوید می اندیشم و از خود نمی پرسد که کدام جرقه او را اندیشنده کرده است.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 10:51 توسط محمد الیاس.
سی ام آبان 1387
بزرگداشت فیلسوف فرهنگ
گزارشى از بزرگداشت دكتر رضا داورى اردكانى در روز جهانى فلسفه
 
[عليرضا سميعى ]
«چخوف» در يكى از نمايشنامه هاى خود از جانب يكى از شخصيت ها، يك استاد صاحب كرسى را به صورتى نگران كننده توصيف مى كند:«او هميشه دراطراف رئاليسم و ناتوراليسم و هر چيز ديگر، فقط حرف هايى مى زند كه آدم هاى باهوش از قبل مى دانند و ابلهان نسبت به آن بى تفاوت هستند.»
به واقع در ميان سخنان اهل فضل، چه گفتارهايى از اين اشكال تكان دهنده بركنارند شايد بتوان از تأييد و تكذيب هاى بى غرض اهل تأمل كمك گرفت. براى مثال مى گويند وقتى چند سال پيش «روتى هابرماس » پس از مراجعت از ايران به امريكا بازگشت از وى پرسيدند آيا در ايران فيلسوفى راملاقات كرده است وى در پاسخ به نام دكتر داورى اردكانى اشاره كرده بود. هرچند نمى توان به سادگى از كنار آن نقل گذشت، اما نبايد به راحتى نيز آن را پذيرفت. چه، پرسش از اين كه ما چه چيزهايى را بايد بخوانيم، براى هر متعاطى جوانى حياتى است. ممكن است بتوانيم سؤال را به مرجع مسئله يعنى «ما» بازگردانيم.
بدين ترتيب ابتدا خواهيم پرسيد كه : «كيستيم ما كسى مى تواند از عهده پاسخ در آيد كه اولاً با پشتوانه فلسفى و فرهنگى خويش آشنا باشد و در ثانى غرب را بشناسد. زيرا اساساً انديشيده در مورد كسانى است كه در ميانه گذشته سنتى خود و حال و روز درگير با تجدد غربى مى زيند. احتمال داردچنين متفكرى راه گشا باشد زيرا كسى گفته است: «تفكر ظهور و جلوه زمان است در زبان. زمان گرچه مى آيد و مى رود، تفكر را با خود دارد و با آن به همه چيز تعين و ثبات مى دهد» قيدهاى ديگرى نيز در كار هستند. از جمله نوعى ميانه روى و درنگ در قضاوت ها اطمينان بيشترى مى بخشد. مثلاً مى دانيم از مشروطه به بعد دو گروه افراطى و تفريطى درباره حال و آينده ما منازعاتى را پى گرفتند. گروهى مايل بودند براى برون رفت از بن بست ها يكسره پذيراى تجدد شويم و در مقابل گروهى بر بقا بر سنت به همان صورت قديمى پاى مى فشردند. در اين ميان كسى گفت: «معمولاً مى پندارند كه تجدد مجموعه چيزهايى است كه مى توان از خارج وارد كرد و در كنار داشته هاى كهن قرار داد. ما از سنت و تجدد چنان بحث مى كنيم كه گويى آنها دو امر معين و بسته بندى شده اند و در اختيار ما قرار دارند و با آنها هرچه بخواهيم مى كنيم و در هركدام هر جزئى را بخواهيم نگاه مى داريم و هرچه را نخواستيم دور مى اندازيم. اما راه تجدد راهى بيرون از وجود ما نيست. ما در سير به سوى تجدد همواره در خود سير مى كنيم. ما نزد تجدد نمى رويم، تجدد هم نزد ما نمى آيد، بلكه ما به نحوى با تجدد يگانه مى شويم.‎/.» چنين كسى شايد در جايى نشسته و به ما (يا بهتر بگويم به فرهنگ ما) مى نگرد. گروهى عقيده داشتند داورى براى اطلاق آن صفت مناسب است. از اين رو براى بزرگداشت وى عنوان «فيلسوف فرهنگ» را برگزيدند. حجت الاسلام رشاد در سخنرانى خود تعريف خاصى از فرهنگ ارائه كرد:«ساخت و ريخت بينش و منش تافته و تنيده در بستر زمانى به گونه اى كه طبيعت جمعى طيفى از آدميان باشد را فرهنگ مى ناميم». پيش از ايشان اساتيد مختلف نطق هايى ايراد كردند كه به اجمال در پى خواهد آمد.

ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 13:11 توسط محمد الیاس.
بیست و پنجم آبان 1387
ایده آلیسم، جامعه و جامعه ایده آل

((ایده : idea)) واژه ای است یونانی به معنای شکل، ظاهر، نمونه. می دانیم که در عالم واقع، مفاهیم هندسی مانند خط، نقطه و دایره وجود ندارد ولی این توانایی ذهن انسان است که می تواند این مقولات را درک کند. به این توانایی ذهنی ((تجرید)) می گویند و این مقولاتی را که تنها در ذهن خود شکل و نمونه ای برایشان تصور می کنیم را مجردات می نامند. اولین بار افلاطون، اصطلاح ((ایده)) را به عنوان اصطلاحی فلسفی به کار گرفت. افلاطون معتقد بود که ما نمی توانیم نسبت به موجودات جهان خارجی، شناخت پیدا کنیم بلکه تنها آنها را با حواس درک می کنیم چرا که میان ادراک و شناخت، تفاوت وجود دارد. همه حیوانات، ادراک دارند، اما شناخت ندارند. به طور مثال ما می توانیم اشیایی را مشاهده کنیم که شبیه دایره هستند اما می دانیم که این اشیا کاملآ دایره نیستند و همچنین این اشیایی که ما می بینیم در حال تغییر و نابودی اند و طبق نظر افلاطون، شناخت به چیزی تعلق می گیرد که کلی و بیرون از زمان و مکان و فارغ از تغییر و فنا باشد و آن همان ایده یا موجود مجرد عقلانی است . از این رو برای هر چیزی در عالم خارج، یک صورت مجرد ذهنی وجود دارد و اشیایی که ما مشاهده می کنیم تنها سایه ها و نمونه های آنها هستند و خود آن مقوله ذهنی نمونه کامل و اصیل است. ((ایده)) در قاموس افلاطون همین مقولات ذهنی اند و به همین دلیل، افلاطون نخستین ایده آلیست تاریخ مدون اندیشه خوانده می شود. یعنی کسی که اصالت حقیقی محسوسات و موجودات جهان محسوس را نفی کرده و واقعیت اصلی را در جای دیگر، یعنی عالم ذهن می جوید. ایده یعنی تصورات ذهنی و ایده آلیسم یعنی مسلک کسانی که تنها ایده و تصورات ذهنی را واقعی می دانند و اصالت را به امور ذهنی و تخیلی می دهند اما مکتب رئالیسم نقطه مقابل مکتب ایده آلیسم است؛ رئالیست ها بر خلاف ایده آلیست ها معتقدند که اشیای خارجی مستقل از تصورات ذهن ما وجود دارند و اگر ما انسان ها از بین برویم، باز هم جهان خارج وجود خواهد داشت. باید گفت در واقع همه انسانها رئالیست هستند، زیرا همه به وجود دنیای خارج اعتقاد دارند. حتی ایده آلیست ها نیز در زندگی و رفتار، رئالیست هستند، زیرا برای نوشیدن یک فنجان چای و گذاشتن قاشق بر دهان باید جهان خارج را موجود و واقعی دانست. البته لازم به ذکر است که ایده آلیسم، درجات گوناگونی دارد به طور مثال برخی از ایده آلیست ها گام را فراتر نهادند و کلیه واقعیتهای خارجی حتی وجود خود را انکار کردند که در یونان قدیم به سوفسطایی یا سوفسیت مشهور شدند ولی افلاطون گرچه ایده آلیست بود اما منکر وجود محسوسات نبود، بلکه وجود آنها را متغیر و فانی می دانست. در واقع باید فرق گذاشت بین سوفیست هایی که وجود هرگونه شی خارجی را انکار می کردند و افلاطونی که معتقد بود اشیای خارجی اصالت ندارند و تنها سایه هایی هستند که صورت واقعی و اصیل آنها را باید در عالم مثال و ایده ها جست. پس در معرفت‌شناسي افلاطون دو گونه هستي، يا جهان وجود دارد. يكی جهان عين یا جهان ناسوت كه همان جهان گذرا و نا پايدار محسوسات است، دوم جهان «ايده»، جهان لاهوت و حقايق پايدار. از آن‌جا كه معرفت به حقايق پايدار تعلق مي‌گيرد، بنا بر اين درك ما از جهان عين كه جهان سيال و در حال شدن است، دركي است نموداري و غير حقيقي كه با قوة وهم و خيال صورت مي‌گيرد، نه «خرد». چيزي كه شايستة معرفت باشد، از راه حواس حاصل نمي‌شود. اما گونة صريح و فلسفي آن را اولين بار افلاطون بيان كرده است. جهان عين جهان كون و فساد است، دست‌خوش تغيير و تبديل، از اين رو حقيقت نيست، شبح و سايه ای از حقيقت يا از عالم مثل است. تنها جهان «ايده» كه عالم مثل و حقايق‌ثابته است مي‌تواند متعلق معرفت باشد و طبق این دیدگاه معرفت چیزی نیست جز یاآوری. در اين‌جا ديدگاه افلاطون رنگ و بوي ديني و اشراقي پيدا مي‌كند. انسان در اثر هبوط از جهان ايده به جهان عين، به تعبير ديني از بهشت به زمين و يا چنانكه سهروردي گفته از ساحت مشرق به قلمرو مغرب معرفتش را از دست داده، اما با فاصله گرفتن از جهان عين و نزديك شدن به جهان ايده مي‌تواند دو باره به «حكمت گمشده» خويش دست‌يابد. در نهج البلاغه نیز این چنین می خوانیم که ((الحکمه ضاله المومن)) حکت گمشده مومن است. وقتی کلمه گمشده را به کار می بریم به آن معنی است که قبلآ صاحب آن بوده ایم و بعد آن را گم کرده ایم.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 22:23 توسط محمد الیاس.
بیست و دوم شهریور 1387
پیشنهادهایی برای امیدواری

اگر از اميد حرف مي زنيم بايد بگوييم كه منظورمان اميد داشتن به چه چيزي است. مفهوم اميد را نمي توان بدون نا اميدي بازشناخت. اميدواري، متضمن نوعي آرزو و كوشش مشتاقانه همراه با ترديد و اضطراب و احتمال شكست است. به واقع همين اضطراب و ترديد و بيم از شكست است كه اميد را معنا مي بخشد. اگر مطمئن باشيم كه صد در صد در آينده به ثروت و امنيت و درجات علمي مي رسيم ديگر نيازي به اميدواري نخواهيم داشت تا موتور محرك ما باشد براي تكاپو.

همچنين مي توان دو نوع اميدواري فردي و اجتماعي را از يكديگر تفكيك نمود. اميدواري فردي و رواني را مي توان به معناي رها كردن امواج منفي و تلقينات نا اميد كننده تلقي كرد كه باعث رشد اعتماد به نفس و احساس توانايي فردي مي شود و اما هنگامي كه اميدواري را به مثابه مفهومي اجتماعي به كار مي بريم بايد دقت كنيم كه در دام اين انديشه قديمي نيفتيم كه جامعه را چونان موجودي زنده تصور مي كند. همواره وقتي سخن از جامعه شاد يا افسرده مي كنيم گويي جامعه را به مثابه موجودي واجد احساس در نظر گرفته ايم كه لبخند مي زند و یا اخم مي كند. قائل شدن صفاتي چون شاد و افسرده براي جامعه تنها مفهومي ساختاري دارد. جامعه اميدوار، جامعه اي است كه ساختارهايش اميدواري را توليد مي كنند.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 21:40 توسط محمد الیاس.
سوم مرداد 1387
فلسفه ای را بر می گزینیم که شعرش را خوانده باشیم

سلیقه زیبایی شناسانه و پیش فرض گزینی

(همراه با نقدی بر یادداشت دکتر کاشی)

 

دكتر كاشي از آن دسته اساتيدی است كه همواره به نوشتارش رشك برده ام و نوشته هايش را مانند يك كلاس درس مي دانم كه مي تواند ذهن را آموزش دهد كه چگونه با كنار هم قرار دادن مفاهيم فلسفي و اجتماعي دست به تحليل بزند. اما بي شك انديشه ورزي ايشان را فارغ از ارزش و بي طرف نمي دانم چنانكه هيچ انديشه اي را فارغ از ارزش تلقي نمي كنم و معتقدم كه ذهن هر چقدر هم ورزيده  و بسط يافته تر باشد به هر حال ايدئولوژيك است. ايدئولوژي كارگر و كارمند و ديپلم و ليسانس و پروفسور نمي شناسد و همه جا بساط خود را پهن مي كند. كساني كه در حياط خلوت تفكر و انديشه چه از نوع فلسفي، چه از نوع اجتماعي و چه از نوع علمي قدم مي زنند (تفكيك فلسفي، اجتماعي، علمي از خودم است) در گفتمان هاي متفاوتي تنفس مي كنند و بسته به گفتمان متبوع خود، واجد پيش فرض هاي متفاوتي هستند. به طور مثال دكتر غلامرضا كاشي در يكي از آخرين يادداشت هاي خود با ذكر اينكه دين، خصلتي مكاني دارد و مدرنيته خصلتي زماني اين چنين نتيجه گرفته اند كه دين مكان محور و ايستا در پيوند با سياست مدرني كه زمان محور است و مدام در حال توسعه و تحول، ناسازه اي را شكل مي دهد و شبيه نمازگزاري مي شود كه مي خواهد نمازش را در قطاري متحرك اما رو به قبله اي ثابت اقامه كند. اختلاف از همين پيش فرض ها آغاز مي شود. در اينجا دكتر كاشي دين و سنت را به يك معنا به كار برده اند. آن چيزي كه خصلتي مكاني دارد سنت است و نه دين و اصولآ دين فرا زماني و فرا مكاني است و گيدنز هم مدرنيته را فرايندي متضمن جدا شدن از مكان و زمان مي داند و شايد به همين دليل است كه مدرنيته خود را رقيب دين مي شمارد زيرا مانند دين ادعاي فرا زماني و فرا مكاني دارد. اينكه گفته شود مدرنيته خصلتي زماني دارد و دين خصلتي مكاني حرف واضحي نيست و اگر جناب دكتر سوار قطارهاي ايران شده باشند توقف اين قطارها براي نماز را رويت كرده اند. فقه شيعه قابليت اين را دارد كه كه از قطار مدرنيته عقب نماند تا جايي كه حتي مي تواند مدرنيته لجام گسيخته را در ايستگاه هايي در بين راه متوقف كند. اين گفته دكتر كاشي كه ((دين خصلتي مكاني دارد. جهان هنگامي كه از منظر خداوند نگريسته مي‌شود يك مكان است كه خداوند در جان و جوهر آن جاري است.)) لا اقل براي من غير قابل درك است.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 12:46 توسط محمد الیاس.
بیست و سوم تیر 1387
لطفآ آزادی را تعریف کنیم

(آزادی ، ابزار يا هدف؟)

 این مقاله در سایت انصار نیوز 

 

بعضي كلمات هستند كه اگر به دادشان نرسي مصادره به مطلوب مي شوند و نفله مي گردند از آن جمله است كلمه ((اصلاحات)) كه امروز با مصادره شدن توسط جرياناتي، از محتواي خود تهي شده است و به يك اصطلاح سياسي صرفي تقليل يافته است كه دال برگروه و دسته خاصي است  و اما يكي از اين كلمات كه هنوز رمقي براي نفس كشيدن دارد  و مي توان به نجات محتواي آن از تهي شدگي در چنگ انحصار طلبان اميدوار بود واژه آزادي است. به واقع تا اين واژه نيز به سرنوشت واژه اصلاحات دچار نشده بايد اقدامي كرد. اين تهي شدگي و تقليل يافتگي را مي توان در مفاهيم بنيادين ديگري چون عدالت نيز مشاهده كرد كه روزگاري با مصادره شدن توسط ماركسيست ها و لنينيست ها از محتواي خود تهي گشته و به مساوات تقليل يافته بود و دستاويزي گشته بود براي توجيه قدرت طلبي احزاب سوسياليست و ديكتاتوري استاليني. اين مصادره كردن ها و فروكاستن ها و تهي كردن هاست كه فضاي انديشه و سخن را مغشوش مي كند زيرا هنگامي كه كلمات بنياديني چون ((آزادي))، ((اصلاحات))، ((اسلام))، ((عدالت)) و ((اصول)) معناي خود را از دست دهند ديگر حبلي نخواهند بود كه بتوان بر آنها چنگ زد و حول محور آنها به سامان اجتماعي رسيد.

آزادي كلمه زيبايي است. اما مساله همين جاست كه اين مفهوم بدون هيچ تعريف روشني فقط در زيبايي اش خلاصه مي شود و تنها يك شعار جذاب باقي مي ماند.  شعار آزادي سرداده مي شود بدون اينكه هيچ تعريفي از آن ارائه شود. و گاه هم كه از آزادي سخن گفته مي شود به توصيفي از آن اكتفا مي شود. براي فهميدن معناي اين كلمه مي توان از چند سوال آغاز كرد :

آزادي چيست و چرا بايد آزاد باشيم و چرا آزادي يك ارزش است؟

از چه چيز قرار است آزاد شويم؟ آزادي رها شدن از چه چيزي است؟

آيا آزادي مطلقه وجود دارد؟ (مي توان به آزادي مطلق و خالص رسيد و از همه قيد و بندها آزاد شد؟)

آيا بايد از قيد و بند همه چيز آزاد شد؟ اگر نه، از چه چيزهايي نبايد آزاد شويم؟

آيا آزادي همواره دغدغه بشر بوده است يا تنها يك ارزش مدرن و امروزي است؟

آزادي وسيله است يا هدف؟

نسبت آزادي با تعليم و تربيت چيست؟ اگر قرار است آزاد، زندگي كنيم پس چرا به خود و فرزندانمان اعمال تربيت مي كنيم و قيد و بندهاي رفتاري مي آموزيم؟

پيش فرضهاي اين يادداشت :

الف- انسان موجودي مركب از جسم و روح است. انسان موجودي طبيعي است مانند ساير گياهان و حيوانات كه واجد عقل و فطرت نيز هست. انسان موجودي پوياست و همواره به دنبال رشد و تكامل خويش است.

ب - آزادي، مفهومي دو طرفه است. يعني چيزي بايد از بند چيز ديگري آزاد باشد.

(اگر با اين پيش فرضها مخالف ايد خواندن ادامه اين يادداشت هوده بخش نيست).


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 18:13 توسط محمد الیاس.
بیست و ششم خرداد 1387
رستوران فرهنگ

با اين همه تعاريفي كه فرهنگ تا به حال به خود اختصاص داده است و با اين همه رويكردهاي گوناگوني كه نسبت به مقوله فرهنگ در سنت هاي منقدان اهل ادب و جامعه شناسي و جامعه شناسي فرهنگ و جامعه شناسي فرهنگي و مردم شناسي و مطالعات فرهنگي و پارادايم هاي مختلف درون مطالعات فرهنگي وجود دارد به واقع ما درون رستوراني هستيم كه بايد از منوي غذا، هرچه سريع تر انتخاب مان را انجام دهيم و سفارش دهيم. گارسون! غذاي پيشنهادي و مخصوص تان چيست؟ مطالعات فرهنگي را با چه رنگي از سس ها نوش جان كنيم بهتر است؟

+ نوشته شده در 3:35 توسط محمد الیاس.
ششم خرداد 1387
توجه به صورت، غفلت از درون

هر تصويري مي تواند به مثابه يك متن مورد تحليل واقع شود. دور و بر ما پر است از متن هايي كه اگر به سادگي از كنار ظاهر آنها عبور نكنيم مي توانيم نكات جالبي در آنها نظاره كنيم و معناهايي را كشف كنيم. چندي پيش در حال قدم زدن، اين تصوير كه در بيلبورد ميدان فردوسي نصب شده بود نظرم را متوجه خود كرد و از آن عکس گرفتم. اين تصوير را مي توان به دو بخش تقسيم كرد : نوشته اي در سمت راست و عكسي در سمت چپ.

 


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 6:54 توسط محمد الیاس.
بیست و نهم اردیبهشت 1387
مغالطات سروش

تاملاتي در پاسخ دوم دكتر سروش به آيت الله سبحاني

 

دكتر سروش : من ایمان خود را از عارفان گرفته ام نه از فقیهان.

اتفاقآ به نظر من جناب سروش كار خوبي كرده اند كه ايمان شان را از فقيهان نگرفته اند چون فقيهان فقط به امور فروعات و بايد و نبايدها و احكام شرع ميپردازند. اما من نمي فهمم كه جناب سروش كه ادعاي محقق بودن و مخالفت با تقليد دارند چرا در زمينه ايمان از عرفا تقليد مي كنند؟ اصولآ مگر نبايد امور عقلاني و اصول ايماني دين را با عقل و تحقيق خود كسب كنيم؟ سوال ديگر اينكه آيا جناب سروش به فروعات دين عمل مي كنند؟ اگر جواب مثبت است ايشان نماز و روزه و خمس و زكات خود را چگونه و مطابق حكم كدام مرجع انجام ميدهند؟ اگر خودشان مجتهد اند كه هيچ و اگر نيستند چگونه تقليد مي كنند در حالي كه منكر تقليد كردن هستند؟ به نظر مي رسد كه جناب سروش علي رغم ادعاهاي خود نه تنها مقلد هستند بلكه مقلد پرور نيز هستند زيرا بسياري از شاگردان و پامنبري هاي ايشان حتي از نحوه نگارش ايشان تقليد مي كنند و بارها هنگام بحث با مقلدين سروش مشاهده كرده ام كه تمام مفاهيم فكري خود را از سروش وام گرفته اند و خود هيچ چيزي براي عرضه كردن نداشته اند. مفاهيمي چون ((ذاتي و عرضي دين)) در سخنان مقلدين سروش فراوان است. جناب سروش! چرا به پامنبري هايتان انديشيدن نمي آموزيد و فقط مقلد هاي طوطي صفت پرورش مي دهيد؟


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 4:33 توسط محمد الیاس.
چهاردهم اردیبهشت 1387
الزامات و مشکلات معلم بودن

اگر بخواهيم در ميان اقشار اجتماع، سخت ترين مشاغل را نام ببريم بدون شك، معلمي يكي از آنها خواهد بود. اين حرفه نقش مهمي در جامعه پذيري كودكان و نوجوانان ايفا مي كند. تا كنون كارشناسان، معلم و دغدغه هاي معلمي را از منظر مسائل مادي و معيشتي نگريسته اند در حالي كه اگر يك بار به پاي درد دل هاي اين جماعت بنشينيم مي توانيم مسائل و مشكلات جدي تر و مهم تري را بيابيم كه شايد تا به حال از آن غفلت شده است. متناسب نبودن درآمد معلمين با میزان مسئولیت و تنشی كه متحمل می‌شوند،  می‌تواند یکی از این مشکلات باشد.

نبايد تنها با اين توجيه كه معلمي شغل انبياست از توجه به نيازها و سختي هايي كه معلمان تحمل مي كنند سر باز زد. اگر از معلم انتظار انجام وظيفه كامل و درست را داريم بايد در عوض به مسائل معيشتي آنها توجه كنيم. آري معلمي شغل انبياست اما انبيا نيز از جنس بشر بوده اند و آنها نيز نيازمند خوراك و پوشاك و مسكن. از معلم انتظارت فراوان داريم اما به انتظاراتش گوش فرا نمي دهيم. از او تكليف مي خواهيم اما به حقوقش كم توجهي مي كنيم. از او مسئوليت مي خواهيم و بازخواستش مي كنيم اما دايره اختيار او را تنگ مي كنيم. آينده سازان جامعه و تربيت و جامعه پذير كردن آنان را به معلم مي سپاريم و معلم را به امان خدا رها مي كنيم. اگر شعار مي دهيم كه معلمي شغل انبياست بايد اين را نيز به خاطر داشته باشيم كه انبيا بر انسان منت گذارده اند و در آيات وحياني نيز حقي كه آنان بر گردن ما دارند گوشزد شده است.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 0:38 توسط محمد الیاس.
هجدهم مهر 1386
و غيابت حضور قاطع اعجاز است

 

 (برداشتی از شعر در آستانه شاملو)

 

و غياب، مرگ است كه شاعر گرچه تعبير آن سوي مرگ را زاده توهم مي داند و معتقد است كسي آن سوي مرگ در  انتظارمان ننشسته است ولي مرگ را دري ميداند كه بايد همواره بر آستان آن ايستاد و بايد آن را پذيرفت و به آن تن داد. ولي با وجود نگاهي ملحدانه مرگ را چونان سهراب، پايان كبوتر نمي داند چرا كه در غياب خود ادامه مي يابي و اعجاز داستان همين جاست كه غيابت حضور است و نه تنها حضور بلكه حضوري قاطعانه. اعجازي از جنس جمع محال نقيضين. حضور در عين غياب چرا كه شايد مرگ انسان را دچار غيبت از جهان كند ولي خاطره ات تا جاودان جاويدان در گذرگاه ادوار داوري خواهد شد. بزرگترين خاطره شاعر، شعر است و شعر زبان است و صداست و با كمي اغراق، اين تنها صداست كه مي ماند. چونان معجزه پيامبر خاتم كه معجزه اش اژدها شدن مار نيست كه تنها حادثه اي باشد بلكه معجزه اي از جنس زبان است كه صدايش تا ابد در گوش اعصار مي پيچد و داور اين خاطره جاويدان با رداي شوم قاضيان اين جهاني تصوير نمي شود و حتي چهره اي خداي گونه هم نمي يابد بلكه هياتي از زمان دارد. داوري آن سوي در نشسته است بي رداي شوم قاضيان ذاتش درايت و انصاف، هياتش زمان و اين تاريخ است كه داوري خواهد كرد غايبي را كه در غيابش ادامه مي يابد و اين ياد و نام و خاطره و اثر انسان است كه او را جاودانه مي كند. تنها غياب نيست كه تبديل به حضور مي شود بلكه گاهي حضور از شدت زياد غايب مي شود و از شدت حضورش مهجور مي شود و شايد خدا از بس حضور دارد غايب از نظر است چونان صدايي كه به صورت ممتد در گوش انسان در حال ارتعاش است و تنها وقتي صدا قطع شود متوجه خواهيم شد كه آن صدا چه حضور سنگيني داشته است. در انتها از تجربه زندگي پرشكوه  انساني سخن مي رود و انسان زاده شدن تجسد وظيفه و دشواري وظيفه بود و مكتب اصالت وجود و اگزيستانسياليسم و مسئوليت و تنهايي و اينكه انسان است كه بايد خود را بسازد و هرانساني الگوي تمام بشريت است و از اين رو مسئوليتي بس عظيم بر دوش دارد و چنين انساني است كه در آستانه گذار، خسته از سفري جانكاه است چرا كه  نه به هيات گياه و پروانه و سنگ و بركه بلكه با تمام وجود، تجربه انساني را زيسته است تا جهان را به قدر همت و فرصت خود معنا دهد

و فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه بود. اما يگانه بود و هيچ كم نداشت به جان منت پذيرم و حق گذارم! چنين گفت بامداد خسته.

شعر در آستانه در ادامه مطلب


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 0:23 توسط محمد الیاس.