
این یادداشت در روزنامه ایران منتشر شد
هر تحليلى مى بايست از موضوع مورد تحليل اش، روايتى ارائه كند. تا روايتى نباشد تحليلى بنا نمى شود. مدد جو در هنگام مراجعه به مشاور، ابتدا روايتى از وضعيت خود بيان مى كند تا مشاور و يا روان شناس بر طبق آن روايت دست به تحليل و تجويز بزند. در آشفته بازار سياست، توجه به مقوله
روايت به چند دليل اهميت بيشترى مى يابد: اول اينكه عرصه سياست به شكلى عريان و بى واسطه در پيوند با مقوله قدرت (و مقاومت) است و دوم اينكه دست هاى پشت پرده و همچنين مقولاتى چون منافع حزبى و طبقاتى، سلطه نظامى و هژمونيك، جنجال هاى رسانه اى، پروپاگاندا و شايعات، روايت هاى سياسى را هرچه بيشتر، مستعد آشفتگى و تحريف مى كنند. ماجراى محاصره غزه و جنگ اخيرى كه در اين باريكه به وقوع پيوست علاوه بر آنكه اين مسئله شصت ساله را از عادت، روزمرگى و فراموشى به در آورد و از آن آشنايى زدايى نمود منجر به اين شد تا چهره همه ساكنان كره ارض اعم از توده ها، افراد، نخبگان، گروه ها، احزاب، دولت ها و سازمان هاى بين المللى، براى همديگر شناخته تر شود. اين رخداد اسفبار، چونان آينه اى كه گرد و غبار از آن زدوده شده باشد مناسبات قدرت و از آن فراتر اوضاع اخلاق و انسانيت را در سال هاى آغازين هزاره سوم ميلادى بازتاب داد. اين آينه همچنين هر انسانى را با خودش نيز روبه رو كرد و اين مواجهه ايجاب مى كند تا بر افكار و مواضع اجتماعى، سياسى و البته اخلاقى خود مرورى بازانديشانه كنيم اما براى بازانديشى و ارائه هر نوع تحليلى در قبال هر موضوعى، نحوه روايت ما از آن موضوع است كه نقطه عزيمت ما را مشخص مى كند.
این مقاله در سایت آفتاب
می توان تغییرات مداحی را بر اساس کارکردهای آن تحلیل کرد. این کارکردها را می توان در سه دسته جای داد :
الف – کارکرد رسانه ای، ب – کارکرد مناسکی، ج – کارکرد کارناوالی
همان طور که اشاره شد این سه کارکرد همواره در کنار هم حضور دارند و هیچکدام از این کارکردها هرگز حذف نشده اند. بلکه به مقتضای تغییر و تحولات اجتماعی برخی کم رنگ تر و بر خی پر رنگ تر بوده اند. در دوران قدیم کارکرد رسانه ای بارزتر است در دوران جنگ و انقلاب کارکرد مناسکی در جهت همبستگی و انسجام و شورانگیزی نمایان تر می شود.
(( مساله، مساله گریه نیست. نه سید الشهدا نیازی به این گریه ها دارد و نه از این گریه، فی نفسه کاری بر می آید. مساله سیاسی است. ائمه ما می خواستند که این ملت ها را با هم بسیج کنند، یکپارچه کنند تا آسیب پذیر نباشند)) (سخنرانی امام خمینی در جمع وعاظ و خطبای مذهبی 14/8/59 در بیان فوق، کلمات بسیج و یکپارچه کاملآ بر وجه مناسکی و انسجام بخشی دلالت دارد.
در دوران متاخر، وجه کارناوالی و شاید بتوان گفت وجه فراغتی مداحی نمایان می شود. در چنین وضعیتی است که مداحی، از آن وضعیت فاخری که به طور مثال در اشعار مداحان عرب صدر اسلام و یا اشعار محتشم کاشانی داشت فاصله می گیرد ( باز این چه شورش است که در خلق عالم است) و به سمت عامه پسند تر شدن می رود.
گفته میشود انسان خیلی دیر متوجه خود شد وپس از سعی در شناخت و کشف عناصر طبیعی و محیط پیرامون خود به عنوان آخرین مقوله مورد مطالعه،متمایل به شناخت خود گردید که البته این سخن درستی نیست. شاید بهتر آن است که بگوئیم انسان از لحاظ روش علمی خیلی دیر مورد مطالعه قرار گرفت والا سعی در شناخت ماهیت و روابط انسانی موضوعی است که از دیرباز مورد علاقه بشر بوده است و اتفاقاً انسان قبل از پرداختن به طبیعت به خود ورفتارهای خود می اندیشیده است که البته این امر بیشتر مورد توجه فیلسوفان،تاریخ نگاران،جغرافیدانان وسفر نامه نویسان بوده است . از قدیمی ترین فرهنگ های انسانی همواره با تمایل انسان به یافتن یک هویت روبرو هستیم ، انسان بر آن است که خودرا بشناسد بنابراین در پی یافتن شباهت ها و تفاوت ها با سایر همنوعان خود برمی آید . بدین ترتیب از طریق مکانیسم مقایسه انسان خود را ازدیگری جدا کرده و هویت می یابد.
همواره وقتی قصد می کنم با دوستی قرار ملاقات بگذارم انگار توافقی پیشینی وجود دارد که این قرارگاه باید جایی در حوالی میدان انقلاب باشد. مغناطیس انقلاب همه چیز و همه کس را به خود جذب می کند و با انفجاری از خود ساطع می کند. اگر نبض اقتصاد و سیاست و فرهنگ ایران در کلان شهر تهران می تپد، قلب تهران را باید در میدان انقلاب جستجو کرد. انقلابی که منقلب می کند و جریان می دهد به رگ های این شهر پرتکاپو. تکاپو
گفتم و کدام میدان، پرتکاپو تر از انقلابی که حتی ظهر جمعه نیز هیجان خود را حفظ کرده است. میدان انقلاب به عنوان فضایی که نقشی محوری در جریانات انقلابی ایفا کرده است هنوز هم در کلان شهر ما واجد مرکزیت است. مرکزیتی که خود را تا چهار راه ولی عصر امتداد داده است و به چهارراه ولی عصر که می رسی احساس می کنی که دیگر از حال و هوای خیابان انقلاب خارج شده ای. گویی انقلاب منتظر منجی خویش است تا رسالتش را به اتمام برساند. خیابان ولی عصری که تجریش بورژوازی را به راه آهن پرولتاریا متصل می کند معروف به بلند ترین خیابان خاور میانه نیز هست و منجی، بلند ترین امید بشر است که بلندایی به طول تاریخ دارد. در روند انقلاب خیلی زود به 12 فروردین می رسیم و کمی آن طرف تر 16 آذر را یادآور می شویم و خیابان قدس و فلسطین که از آرمان های انقلاب بوده اند و کانون های حکومتی نیز در همین حوالی، هدایت جریان انقلاب را بر عهده دارند.
(به محاق رفتن امر فرهنگی و اجتماعی و بلوای امر سیاسی)
این یادداشت در پایگاه اطلاع رسانی رجانیوز
این یادداشت در نشریه فصل نو
مي توان كنشگران را بر حسب فعاليت سياسي به سه دسته : كنشگران حرفه اي سياست، كنشگران آماتور سياست و بي خبران و منفعلان عرصه سياست تقسيم بندي نمود. كنشگران حرفه اي سياست، در واقع بازيگراني هستند كه شغل و حرفه آنها سياست ورزي است و همواره در وسط ميادين سياسي در حال عرض اندام هستند. كنشگران آماتور را مي توان تماشاچياني دانست كه در كنار ميدان سياسي در حال نظاره و تشويق كنشگران حرفه اي هستند و دسته سوم نيز خارج از ميادين سياسي به زندگي روزمره خود مشغول اند.
دو گروه اول علاوه بر زندگي روزمره خود، نوعي حيات سياسي را نيز تجربه مي كنند اما نكته اي كه در اين ميان مي تواند جالب باشد رابطه ميان حيات سياسي و زندگي روزمره افراد است. اين يادداشت اين رابطه را در ميان حيات سياسي و زندگي روزمره كنشگران حرفه اي سياست دنبال نمي كند گرچه بررسي اين رابطه مطمئنآ مي تواند حاوي نكات بديعي باشد بلکه به بررسي اين رابطه در گروه دوم مي پردازد.
مرده ها در حيات اجتماعى ما شريكند
(این مقاله در روزنامه ایران منتشر شد.)
شايد چنين پنداشته شود كه با وقوع مرگ، زندگى اجتماعى انسان تمام مى شود و در نتيجه هر قدر انسان ها در فضاها و موقعيت هايى مربوط به مرگ قرار گيرند از واقعيت هاى خودساخته اجتماعى و فرهنگى و نتايج مادى تمدن فاصله بيشترى مى گيرند. شايد گمان مى كنيم هنجارها و واقعيت هاى اجتماعى در مراسم كفن و دفن كمرنگ تر جلوه مى كنند، اما قضيه كاملاً برعكس است. ساختارهاى خودساخته اجتماعى انسان به قدرى بر ما تعين پيدا كرده اند كه حتى مشاهده مستقيم مرگ نيز نمى تواند ما را از چنبره هنجارها و ساختارهاى اجتماعى و فرهنگى برهاند. در واقع زندگى اجتماعى و واقعيت هايى چون اختلاف طبقاتى و قشربندى اجتماعى و هويت طلبى و تقسيم بندى جنسيتى نقش ها به قدرى ريشه دار و قوى عمل مى كند كه حتى در گورستان نيز استيلاى خود را حفظ مى نمايد. شايد ارواح هم درگير هنجارهاى اجتماعى خود باشند! اين مسأله را مى توان از راه تحليل محتواى اعلاميه ها، سنگ قبرنوشته ها و رفتارهاى مردم در هنگام برگزارى مراسم تدفين روشن نمود. با رويكرد روش شناسى مردم نگارانه مى توان به اين نكته پى برد كه بين يادآورى مرگ و كمرنگ شدن واقعيت هاى اجتماعى و بايد و نبايدهاى فرهنگى نه تنها همبستگى مثبتى وجود ندارد بلكه در مناسك به خاكسپارى و آداب و رسوم مربوط به مرگ، واقعيت هاى اجتماعى هم خود را نشان مى دهند و هم با قدرت هرچه تمام تر بازتوليد مى شوند.
قدرت از دير باز موضوع فلسفه سياسي بوده است و امروزه مباحث علوم سياسي نيز مفهوم قدرت را به جاي دولت و شيوه حكومت جايگزين موضوع محوري خود كرده اند. اما نمي توان قدرت را تنها به مفهومي سياسي فرو كاست بلكه براي شناخت قدرت بايد سراغ جامعه و كنشگران اجتماعي رفت. قدرت سياسي در واقع يك شكل از مفهوم عام قدرت محسوب مي شود. قدرتي كه پدر بر كودك، ارباب بر برده، معلم بر شاگرد پزشك بر بيمار، زندان بان بر زنداني و كارفرما بر كارگر اعمال می کند نشان از اين دارد كه قدرت در تمام روابط اجتماعي جريان دارد. شايد بتوان قدرت را به دو بخش رسمي و غير رسمي تقسيم نمود و قدرت رسمی چون : قدرت هاي نهادي شده در حكومت، ارتش و بوروكراسي را از قدرت غير رسمي تفكيك كرد. مفهوم قدرت غالبآ با مفاهيمي چون : حيثيت، نفوذ، شهرت، شايستگي يا توانايي، دانش، سلطه، حقوق، زور و اقتدار يكسان قلمداد شده است اما براي تعريف هر چه دقيق تر اين مفهوم بايد آن را از ساير مفاهيم، متمایز كرد. كمتر متفكر اجتماعي را مي توان يافت كه درباره قدرت بحث نكرده باشد. اين مفهوم به قدري اهميت دارد كه در تمام مباحث اجتماعي و معرفتي به نحوي خود را نمايان مي كند. به قول فوكو ( كه يكي از مهم ترين نظريه پردازان در مورد قدرت محسوب مي شود ) روابط پيچيده شبكه قدرت در تمام عرصه هاي زندگي ما حاكم است و البته مي توان حدس زد كه اين برداشت از قدرت را وامدار نيچه است كه اصلآ جهان را چيزي نمي داند جز خواست قدرت.
در مقاله درس نظريه اجتماعي معاصر و بنا به پيشنهاد دكتر رضايي سعي خواهم كرد كه مفهوم قدرت از منظر فوكو، گيدنز و مطالعات فرهنگي را تبيين كنم.
( ديدگاهي روانكاوانه درباره جايگاه اتومبيل در فرهنگ معاصر)
در اين مقاله سعي كردم برداشتي آزاد و خلاصه داشته باشم از مقاله جامعه بزرگ اتومبيل نوشته بري ريچاردز كه با ترجمه حسين پاينده در شماره 20 فصلنامه ارغنون به چاپ رسيده است. اين مقاله فصل پنجم كتاب
(Richards, Barry. Disciplines of Delight: The Psychoanalysis of Popular Culture, London: Free Association Books, 1994) است.
در اين نوشتار سعي مي شود تا با رويكردي روانكاوانه دلايل هراس و مخالفت با فناوري به طور عام و اتومبيل به طور خاص و همچنين دلايل علاقه و شيفتگي انسان به فناوري اي چون اتومبيل مطرح شود و با استفاده از مفاهيم روانكاوي و تعريف فرهنگ در اين مكتب راه سومي مطرح شود كه دو گفتمان محيط زيست و فناوري را با هم تلفيق كند و تبييني از تعارض موجود بين فن دوستي و فن هراسي ارئه شود. تعريف فرهنگ از منظر روانكاوي مي تواند براي دانشجويان مطالعات فرهنگي تعريفي مفيد و راهگشا باشد.
(اين مقاله را به صورت سمينار در كلاس جامعه شناسي اوقات فراغت دكتر سعيدي ارائه كردم)
(دانلود فايل پاور پوينت سمينار)
واژة «رئاليسم» به معناي «واقعگرايي»، از لغت «real» مأخوذ است كه آن واژه از «res» لاتين مشتق است كه به معناي «شيء» است، و «reality» از همين كلمه مشتق شده است كه به معناي اشياي واقعي يا واقعيت است. «رئاليسم» معاني اصطلاحي گوناگون دارد.
رئاليسم به طور كلي ديدگاهي است كه وجود عالم مستقل از ما را مي پذيرد و قائل است كه لا اقل در پاره اي از وجود به اين عالم معرفت داريم. بنابر اين معرفت بر طبق رئاليسم، تصويري از عالم واقع است كه مستقل از معرفت بشري وجود دارد و معرفت بشري صرفآ توصيفي از آن است. رئاليسم گرايشات گوناگوني دارد ولي اصل استقلال عالم از معرفت بشري را مي توان گوهر رئاليسم دانست كه هسته اصلي تمام گرايشات رئاليستي است.
رئاليسم علمي:(scientific realism)رئاليسم علمي مكتبي است كه بر آن است كه بسياري از انواع اشياي علمي و فيزيكي به طور عيني مستقل از ذهن وجود دارد. اين نوع رئاليسم به نوعي به علم تجربي اتكا دارد، بدين معنا كه اين مكتب معتقد است آنچه را علم تجربي به عنوان اشياي واقعي مستقل از ذهن اثبات ميكند، قابل قبول و پذيرش است.
الف) واقعگرايي علمي ضد ابزار انگاري است. رئاليسم علمي با ابزارانگاري سازگاري ندارد، زيرا واقعگرايي علمي، هويات مشاهده ناپذير را فقط ابزاري براي پيشبيني نميداند بلكه معتقد است آنها واقعاً وجود دارند در حالي كه مكتب ابزار گرايي (Instrumentalism) بر اين ادعا ست كه نظريه هاي علمي تنها ابزارهايي هستند براي تبيين و استنتاج.
ب) واقعگرايي علمي هدفش كشف حقيقت دربارة جهان است.
ج) واقعگرايي علمي به نظرية مطابقت در تعريف صدق معتقد است، نظريهاي كه بر آن است كه آنچه يك حكم را صادق ميسازد اين است كه جهان واقعاً چنان باشد كه در حكم آمده است.
د) واقعگرايي علمي به واقعيتي مستقل از ذهن آدمي معتقد است، واقعيتي كه وجود آن، ساختار آن، و شاخصههاي آن، همگي از فعاليت ذهن آدمي مستقل است.
در يك تقسيم بندي كلي مي توان دو نوع رئاليسم را از هم تفكيك كرد :
رئاليسم خام و رئاليسم انتقادي. رئاليسم خام (naïve realism) جهان واقع را دقيقآ همان گونه مي داند كه بدان معرفت داريم و طبق آن ذهن بشر مي تواند به معرفتي كامل دست يابد. در نتيجه اگر بتوانيم عالم را درك و توصيف كنيم به معرفت نائل گشته ايم. اين ديدگاه ذهن بشر را داراي خاصيت انفعالي مي داند كه فقط عالم واقع را در خود منعكس مي كند و خلاقيت، دخالتي در معرفت ندارد و معرفت محصول كشف است نه آفرينش. . پوزيتيويستهاي منطقي(logical positivists) را مي توان در اين نحله جاي داد.
خلاصه آنكه، رئاليسم خام بر چهار ركن تكيه ميزند:
1. عالم واقع مستقل از معرفت بشري وجود دارد كه معرفت آنرا توصيف ميكند.
2. معرفت بشري توصيف تحتاللفظي اين عالم است؛ بدين معنا كه متناظر با هر جزيي از معرفت جزيي در عالم خارج است، و ساختار و اشيأ اين عالم دقيقاً به همان نحو هستند كه معرفت نشان ميدهد.
3. بشر ميتواند بيرون از شرايط اجتماعي و سياسي و فارغ از پيشداوريها و پيشفهمها بايستد و به معرفتي مطمئن از عالم واقع دست بيابد.
4. معرفت در وضع ايدهآل ميتواند توصيف كامل عالم و دقيقاً منطبق بر آن باشد.
رئاليسم انتقادي دو گزينه اول را مي پذيرد ولي رئاليسم انتقادي به جنبه خلاقيت ذهن بشر نيز قايل است. علم بنابر رئاليسم انتقادي هم كشف است و هم خلق و ابداع. رئاليسم انتقادي قايل است معرفت معتبر به جهان خارج تنها از طريق تاملات انتقادي بر تجاربي كه از جهان داريم بهدست ميآيد. بهعبارت ديگر، تجارب حسي زيادي از اين جهان داريم، در اين ميان تنها بايد به كمك تاملات انتقادي تجارب معتبر را از بقيه جدا سازيم و از اين طريق به معرفت معتبري برسيم زيرا به قول كانت ما هرچه ادراك ميكنيم در ضمن صورتهاي خاصي درمييابيم. صورتهايي را ذهن به مادة ادراك ميافزايد و ذهن هيچگاه بدون اين صورتها اشياي جهان خارج را ادراك نميكند. ذهن در فرایند ادراک دخل و تصرف می کند و این دخل و تصرف ذهن ناشی از اجتماع است. از این رو معرفت بعدی اجتماعی می یابد. به بیان دیگر ادراک یک تاری دارد و یک پودی. پود ادراک از خارج می آید ولی تار آن را ذهن می بافد.
مقاله کامل در ادامه مطلب
مطالعات فرهنگی می تواند به مردم برای به دست گرفتن حق حاکمیت بر فرهنگ خود و توانمند شدن در پیکار برای فرهنگ های بدیل و دگرگونی های سیاسی نیرو دهد. مطالعات فرهنگی یک مد زود گذر دانشگاهی نیست بلکه می تواند بخشی از پیکار برای جامعه ای بهتر و زندگی بهتر باشد. داگلاس کلنر
خانه |
ايميل
آخرين نوشته هاي وبلاگ