
علیرضا سمیعی : «چشم، سلطان بدن است». اگر «مک لوهان» این جمله را می شنید ، به کلی دمق می شد که قبلأ نظریه اش را ایرانیان کوچه و بازار گفته اند. او بخش قابل توجه ای از مباحث فرعی نظریه خویش را صرف اثبات ونشان دادن این امر کرد که انسان معاصر به شدت« بصری» شده است .
به گمان وی آدمی در دوران کابل ها و سیطره تلوزیون کاملا متفاوت می گردد. اول به این دلیل که برقراری ارتباط ، آموزش، تربیت و اجتماعی شدن به وسیله و البته از راه رسانه های تصویری ممکن می شود. دوم و مهمتر آنکه، این رسانه تصویری تا حد زیادی مستقل و خود ارجاع است . می گفت که پیام رسانه خود رسانه است و این معنی البته دشوار است .هم از این حیث که آن را درک کنیم و هم از این وجه که با آن همچون واقعیتی از واقعیات زمانه کنار بیاییم.
حالا پس از دهه ها کلنجار با انواع رسانه در یافته ایم که رسانه ظرف ساده ای نیست که هر چیزی را در آن بریزیم و سپس با همان صورت دریافت نماییم. یک رقص محلی، یک داستان واقعی، مناسک دینی و... همه در رسانه به اقتضائات آن تن می دهند. از همه مهمتر آنکه تمام شئون زندگی ما تحت تاثیررسانه ها و به شدت بصری شده است . ما با دیدن فیلم و مسابقه از تلوزیون راه رسم زندگی را فهم کرده با جامعه و دنیای جدید هماهنگ می شویم، در مراکز آموزشی تدریس مولتی مدیا داریم، سلایق و انتخاب های خود را با تبلیغات سامان می دهیم، و هر چند رابطه را دور انداخته ایم روبه روی صفحه رایانه به دیگران مرتبط می شویم .
خوب که دقت کنیم درمی یابیم موضوع این نیست که یک جور زندگی یا پاره ای از مهارت ها (مهارت کار با لوازم جدید) خود را در کنار دیگر جوانب زندگی طبیعی ، همان زندگی قدیمی خودمان، جا دار کرده باشد . بلکه در حقیقت دنیای مجازی وارد زندگی شده ، جای هر چیز دیگر را گرفته واساسا سنجه و ارزش هر گونه زیست (گیرم که بخش کاملا طبیعی زیست انسانی باشد)گشته . این زندگی جدید با شدت بسیار بیشتر بصری است . زیرا که دیدن فیلم و مسابقه و آموزش مولتی مدیا و... تنها به کمک چشم امکان دارد . نتیجه روشن است : دیگران نمی توانند به این دنیا وارد شوند.
این سد، گاه به این خاطر پیش می آید که کسی در یک کشور کاملا محروم به دنیا می آید، و یا گاه از هوش معمولی برخوردار نیست و در هر حال کمتر امکان مقایسه واصلا احساس ضرورت برای هماهنگی در خویش می بیند . اما نابینا همین جا و با ضروریات همین زندگی از امکانات ابتدایی بی بهره است. هم اکنون مدتی است که آنها در این جهان واقعا جدید به همراه ما راه نمی آیند و در آینده با بیشتر بصری شدن زندگی، بیشتر جا می مانند؛ واگر هنرمندان و متفکران کمتر به مسائل آنها می اندیشند، شاید از این رو باشد که ایشان را در کنار خود نمی بینند.
البته حتم داریم که دانشمندان و مخترعین و رفاه فروشان انسان دوست به زودی راه هایی می یابند و می فروشند. ولی دو نکته قابل تامل است . اول آنکه دنیای بیشتر بصری کمتر مجال تکنیک هایی را می دهد(بهتر است بگوییم کمتر می تواند) که نابینایان را در جهت نقیض خود بپروراند و دوم اینکه این برادران و خواهران اساسا وارد این دنیا نشده اند که حالا مثلا در بمانند و ما مثلا یاری کنیم .
2- گذشته از دقت در مشکلات نابینایان و ذکر مصیبت، خوب است بیاندیشیم زندگی آنها در اعماق چه است و چگونه معنا می شود.
می گویند کسی ماجرای شکار اش را برای دوستی تعریف می کرد که در جنگل به شیری برخورده و تنها تیر اش را هدر داده است. القصه، آقا شیره سر میرسد و مرد را می بلعد .دوستش در می آید که ای بابا؛ تو که هنوز زنده ای؟! مرد در جواب می گوید که این چه زنده بودنی است بدون ماشین و ویلا و حساب بانکی فلان قدر!
این شوخی آنقدر هم بی راه نیست و دست کم تذکر می دهد که ما معنای زندگی را در لذایذ و رسیدن به آرزوها و اهوا نفس می دانیم . در حالی که زندگی باید به گونه ای معنا شود که هر کسی از دارا و ندار و ناقص و در بند، بتواند بر اساس آن بزید .ظاهرا غفلت و حجابی در کار است .
«مارتین هایدگر» گفته بود غفلت تاریخی آدمی فراموشی «وجود» است . این در حالی ست که فلاسفه(معنا کنندگان حیات) همه گرفتار «موجود بینی» هستند.به این ترتیب اصل بنیادی زندگی (وجود) در محاق افتاده و ریشه نیهلیسم را همین می دانست .اگر نظر او درست باشد صد البته که غفلت ما امروزه در پرتو زیست جهان به شدت بصری بسی عظیم تر شده. «ژان بودریار» معتقد بود ما امروزه دچار «حاد واقعیت» هستیم ، یعنی تصاویر بصری (که مسلما غیر واقعی هستند) نه تنها جای واقعیت را گرفته اند که حتی بیشتر، آنها خود، واقعیات را می سازند. ما همواره با عکس هایی جعلی از واقعیات سر و کار داریم و چنان محاصره هستیم که راه تمیز واقعی از غیر، ناممکن شده است . من در این چاه ویل، یک عده را می شناسم که بیرون از گود نشسته اند: نابینایان. هایدگر از اصطلاح «نیوشیدن» هستی برای فهم هستی استفاده می کرد .به نظر او یک نوع تفکر بی حجاب لازم است تا بتوان به «راز» عالم نزدیک شد . منظور از دیدن و شنیدن در اینجا همین کار معمولی حواس پنجگانه نیست بلکه موضوع تلاش برای نوعی التفات بی واسطه است .می دانیم که نابینایان برای جبران ضعف خویش از احساس خاصی کمک میگیرند که فراتر از حواس است هر چند این همان علم قلبی نیست اما به هر حال یک تجربه منحصر به افراد نابینا محسوب می شود. در این میان آنچه شاید شانس آنها را بیشتر می کند در نیفتادن با «جهان به شدت بصری شده» باشد . به نظر می رسد نابینایی امکانی بالقوه برای درک غیر بصری (که دیگر واقعا مسموم شده است) جهان است . دست کم می توانیم به این فکر کنیم . اجالتا می روم تا از دوستان نابینای خود تقاضا کنم کلاس های توان بخشی جهت درک سالم تر جهان دایر کنند. لااقل از نشستن در محاصره تصاویر وهمی که بهتر است!
تأملي درماجراي تغيير سرفصلها و منابع علوم انساني
احتمالاً شنيدهايد كه روزي روزگاري دوستي، بهلول را ديد كه ظاهراً روي زمين دنبال چيزي ميگردد. از باب رفاقت وارد شد، سلام كرد و قول ياري داد. بهلول گفت سكهاي گم كرده است و دوستش پرسيد حدوداً كجا آن را از دست داده.او درآمد كه در خانه؛ مرد با تعجب پرسيد: پس چرا بيرون از خانه در پي آني؟ گفت: خانه تاريك بود، پس فكر كردم در كوچه و زير مهتاب به دنبال آن بگردم. حالا نقل ماست. ما راه «خود» را گم كردهايم ولي در نقشه خارجيها به دنبال خط سير جادهها هستيم. تاريخ و عالمي در جغرافيايي خاص دچار بحران شده ولي عقلاي قوم به دهان ديگران نگاه ميكنند. تو گويي دانشگاه و فكر و ذكري نيست. آنچه هست بيشتر به هنر دوبله ميماند.
براي حل اين مشكل دوم (چون به هرحال خودش براي خودش مشكلي شده است) هر روز راه تازهاي ميانديشند. از جمله همين راه حلي كه چندروز پيش با روزنامهنگاران در ميان گذاشته شد. سخنراني بسيار كوتاه و طرح مبهم دكتر حميدرضا آيتاللهي، رئيس پژوهشگاه علوم انساني به قدري جدي بود كه هنوز به آن فكر مي كنم. در خلال سؤال و جوابها مشخص شد كه احتمالاً تا دو ماه ديگر مطالعات دامنهداري در مورد علوم مختلف آغاز ميشود تا بدانيم در هر علمي واقعاً چه نظرياتي وجود دارد، سپس در كميتهاي چهارنفره (دكتر آيتالهي يكي از اعضاي آن تيم هستند) درباره نحوه اجرايي كردن طرح تغيير سرفصل علوم تصميمگيري خواهند كرد. در اين مرحله از اساتيد مبرز در هر رشته درخواست مي شود تا نظر خود را در رابطه با تغيير سرفصلها و منابع اعلام كنند. آنگاه در يك دبيرخانه همه نظرات و تفحصهاي جمع شده در اختيار كميتههاي تخصصي گذارده ميشود تا آنها در جهت تغييرات متناسب و مفيد تصميمگيري كنند.اين يك روش بينالمللي است و اگر در ايران معمول نيست نشان از غفلتي در نظام آموزشي دارد. به هرروي دكتر سخنان ديگري نيز گفتند كه در كنار تغييرات، مهم به نظر ميرسد و حتي شايد بتوان آنها را در تعارض (نه تناقض) با گفتههاي وي دانست: يكي دميدن روح الهي در علوم و ديگري كاربردي كردن آنها. حالا پس از سالها ميدانيم كه رفع اين دو مشكل كار آساني نيست و اگر نه تا به حال بارها حل و فصل
مي شد. ظاهراً مانعي در اين ميان وجود دارد: غربزدگي. غربزدگي باعث شده كه غير الهي و غيركاربردي باشيم. اول به دليل سكولاريزم مستقر در علم جديد و دوم از آنجا كه نظريات غربي به زخم غربي ميخورد و نمي تواند درد ما را درمان كند. در ضمن اين نگراني واقعاً در بين بعضي وجود دارد كه چشمآبيها تحت لواي شرقشناسي منويات امپرياليستي خويش را در ميان مردمان شرق پراكندهاند.
گذشته از زيادهرويهاي احتمالي اولين ارتباطات ما با غرب به عصر تاريك مغولي بازميگردد و آنچه بدگماني را تشديد مينمايد اين واقعيت است كه آنها همواره با مغولها (كه بر ما حكومت ميراندند) مذاكره داشتند. اما بايد به ياد داشت كه امروزه كار از كار گذشته و بسياري از متفكران ما عينك شرقشناسانه بر چشم ميگذارند و آنگاه ميآيند صاف توي چشم خودمان زل ميزنند. آيتالهي گفت يك روش سانسور عجيب وجود دارد كه تحت تأثير روشنفكران فقط بعضي از نظريهها را ترجمه ميكنند و آن وقت از آنها همچون حقايق ابدي ازلي دفاع مينمايند. راست ميگفت. مثلاً از ميان همه تئوريهاي زيستشناسي تاريخي، چشم و ابروي نظريه داروين را پسنديدهاند. نميدانم چه علاقه دارند پدر و مادر نبوي ما را بگيرند و به جايش يك گله ميمون بدهند كه به دلايل گنگي از درختها پائين آمدند. در حالي كه لااقل سه نظريه مهم ديگر وجود دارد و همه به يك اندازه علمي هستند؛ البته فقط در جهان و ميفهميم كه در ايران بايد با همان داروين كه احتمالاً قسمت و پيشاني نوشت ما بود بسازيم. گويا گوش ما از ميان صداهاي جهان صداي خاصي را ميشنود.اين روش انتخابي، سانسوري يا هر چيز ديگر؛ درعين نامطلوبي حقيقتي را آشكار ميكند. واقعاً اين ما هستيم كه فقط بعضي نظريات را ميخوانيم و دوباره اين ما هستيم كه در انتخاب خود ملاحظات ويژهاي داريم. شايد با تأمل در اين دو خصيصه چيزهاي مهمي آشكار شود. از اين رو نبايد با عجله قضاوتهاي اخلاقي و ارزشي كرد. چه فايدهاي دارد كه به يك عده اهل فكر و نظر (چه كژ و چه راست) دشنام بدهيم. هرچند نبايد اخلاق و ارزش را كنار گذاشت. ولي واقع آن است كه بايد به جاي ارائه تفسيرهاي آسان و احساسي، بدون تعارف و رودربايستي به تحليل و ديرينهشناسي پرداخت. چرا كه اين، خود ما هستيم كه همه اين كارها را از كژ و راست، انجام ميدهيم.
تازه مگر در اين سو چه چيز دندانگيري داريم. آيا توانستهايم پس از انقلاب روح الهيات را در علوم انساني حلول دهيم. اصلاً آيا منظور از الله، همان خدايي است كه در توحيد اسلامي معرفي ميشود يا خداشناسي عام اديان ابراهيمي را مطلوب دانستهايم؟ دكتر آيتاللهي گفت كه مقصود صرفاً اضافه كردن چند آيه و حديث يا پيش كشيدن معرفت سنتي نيست. گويا ايشان توحيد اسلامي را در ذهن دارند. حدس ميزنم اين نظر دقيقتر باشد. سالها پيش جلال آل احمد «در غربزدگي، آغاز مصيبت را دوره شاه عباس و خوشبشهاي او با برادران شرلي و كمپانيهاي تجاري فرنگي دانست. ولي دكتر مجتهدي در كتاب «آشنايي ايرانيان با فلاسفه غربي» مسئله را به جنگهاي صليبي برگرداند. زماني كه اروپاييها براي جبران شكست از مسلمين به ايجاد روابطي با فرمانداران مغول روي آوردند. حتي عبارت «فرنگي» كلمهاي مغولي است. ابتدا همسر مسيحي هلاكوخان دل وي را نرم كرد و سپس حتي پسر مسيحي خود، ارغون را به تخت نشاند. پس از او «سعدالدوله نيز همچون ارغون نسبت به مسلمانان بسيار بدگمان بود و امور مملكتي، مخصوصاً امور مالي را، به دست يهوديان و عيسويان سپرد.» نظر مجتهدي مسئله را بسيار عميقتر از نظرات مكانيكي قبلي ميكند. هرچند اين دل و قلوه گرفتنها در طول تاريخ يك دست نبود ولي در زمان شاه عباس (خاصه به خاطر ايجاد توازن قدرت با عثماني) تجديد گشت و بعدها شد آنچه شد. درنگ مجتهدي هشدار ميدهد كه موضوع بيشتر خزنده و فرهنگي بوده است. اما با اين تفاصيل باز انگار تمام داستان را نگفتهايم. مثلاً اگر از يك چيني يا هندي اهل درس و مشق بپرسيم كه غرب و شرق كجاست؟ ايران را به لحاظ فلسفه و فرهنگ غربي ميداند! اين موضوع براي بسياري از دوستان، عجيب نيست. زيرا آنها به وقايعي مثل يونان زدگي اعتقاد دارند و تاريخ آن را تا عهد ساسانيان به عقب ميبرند. كساني كه نسبت به تفكر يونان زده حساسيت دارند موضوع را پيچيدهتر ميكنند. چرا كه به نظر آنها يكي ديگر از مسائل مهم ما مسئله سنت و تجدد است. ايران كه در ميانه كشمكش سنت و تجدد تلاش ميكند، ناگهان با سر وارد دنيايي ميشود كه خود بحران وضع پست مدرن را تجربه مينمايد.يكي از راهحلهاي ما آموختن توأم علوم غربي و اسلامي بود. دانشگاه امام صادق (ع) مصداق خوبي است. راه رويي كه انتظار داشتيم در آن به دانشجويان فن روز و اسلام را بياموزيم تا از آن طرف فارغالتحصيلان متعهد/متخصص بيرون دهيم. قضاوت در توفيق يا عدم توفيق به عهده تاريخ. ميدانيم كه از 40 سال پيش زمزمه علم اسلامي در مصر، مالزي و ايران رواج دارد. دكتر آيتاللهي به درستي اشاره كردند كه ايران به لحاظ شناخت نسبتاً خوبي (نسبت به ساير ممالك اسلامي) كه از غرب دارد آمادهتر است. اما آنچه در دست داريم نميتواند علم اسلامي باشد.
ايشان ضعف غرب را در منحصر كردن تدارك علم براي رفاه دنيايي دانستند و از رفاه معنوي در كنار رفاه مادي دم زدند. همه يا به مكه مكرم تشرف يافتهايم و يا از حاجيان شرح ماوقع را شنيدهايم. سرزمين وحي كه در ضمن با ساختمانها، هتلها و اياب و ذهاب مرفهي محاصره شده است. آنجا نميتواند مصداق سرزمين علم اسلامي باشد. اگر عربستان بلاد كفر نيست، پس چرا در منازعات حساس بينالمللي شاه و وليعهد سعودي را كنار ميز امريكايي در حال نوشيدن شراب اسرائيلي ميبينيم؟ نگوييم، مالزي كشوري پيشرفته و مسلمان است. آنها نه تاريخ و سنت ما را داشتهاند و نه در منطقه خطرناكي مانند خاورميانه بودهاند. گذشته از اين خداوند 53 بار در قرآن مسلمين را به جهاد فراخوانده است. حال چگونه ميتوان در دنياي آكنده از ظلم نام مسلماني يدك كشيد، بدون آن كه پاكبازي جهاد را به جان خريد. كار مسلماني تنها با صوم و صلات و گيس پوستي راست نميشود. . حيات يك مالايايي حتي در سطح سبك زندگي شباهت عجيبي به حيات ژاپنيها دارد. مردمي كه در انيميشنهاي خود بزرگترين چشمهاي دنيا را ميكشند. ژاپن پس از دهههاي 70-80 ميلادي با سرعت به سمت غربي شدن رفته است. اين اتفاقي است كه افتاده و هيچكس ديگر از
حاشا كردن آن طرفي نميبندد.بعد از مرور همه اينها تازه ميرسيم به «مسئله محوري» و «كاربردي» كردن علوم.
اين در عمل يعني اول مسائل و مشكلات خويش را شناسايي كنيم و سپس ببينيم چه نظريهاي از ميان نظريات بيشتر به قامت آن دوخته ميشود. مسلماً در اين ميان بايد به مغز خود زحمت دهيم بلكه راهي متناسب فراچنگ آوريم. زيرا مسائل مملكتي مثل مسائل كتابهاي دبيرستاني نيست كه با تهيه يك كتاب حلالمسائل از ميدان انقلاب رفع و رجوع شود بدتر از همه اين كه علوم انساني با جامعه سر و كار دارد، نميتوانيم دست جامعه را بگيريم و آن را در يك لوله آزمايشگاهي بريزيم. حل و فصل اين قبيل امور مآلاً با درد و رنج اجتماعي قرين است. اولين چيزي كه در اين راه ما را تهديد ميكند، همانا گرفتاري در پراگماتيسم است. ناگفته پيداست كه پراگماتيسم به راحتي با هدف دميدن روح اسلامي جور نميشود. پراگماتيسم صورت فلسفي جهان متحقق شده است. اين جهان و صورتاش حتماً صاحب زور و قدرت هستند و گر نه چرا از ميان همه صورتهاي ممكن، همين يكي سيماي جهان متحقق شده است؟
دوستي پرسيد آيا منظور من از سردادن اين نغمههاي شكاكانه مخالفت با تغيير سرفصل و منابع علوم است؟ گفتم: نه. هرچند نبايد به اين كار به مثابه راهحل نهايي اعتماد كرد ولي دست كم تنها كاري است كه در اين شرايط از ما برميآيد. به قول خداوند؛ «از رحمت خداوند نااميد نشويد» علیرضا سمیعی
علیرضا سمیعی : در سراسر دنیا بدون اینکه به روی خود بیاوریم، می دانیم، کودکی، در بحران افتاده و ما همیشه در مراقبت از آن شکست خورده ایم. «محمدالدوره» را با گلوله مستقیم کشتیم و در افریقا از کودکی عکاسی کردیم که نزدیک یک کرکس (لاشخور) از گرسنگی بیهوش افتاده بود .سپس شاید چون به اندازه کافی وقیح نبودیم بحثهایی عبث ولی در عوض طولانی به راه انداختیم که آیا این فیلم کوتاه یا آن عکس، واقعی هستند یا ساختگی.
در حالی که به هر حال روزانه بچه ها به ضرب گلوله و از زور گرسنگی می میرند به انگشتان خود نگاه میکنم. گیج از آنکه این خون کدام کودک است که از پنجه های من میریزد، یک طالبان دو ساله؟ مبارز بد طینت شش سالهای در غزه؟ چهار ساله ای اهل یمن؟ تروریستی هفت ساله با بمبی در کیف مدرسه که از عراق، اروپا را تهدید می کند؟... آنها آنقدر دورند که به چشم سیاستمداران نمی آیند، ولی به اندازه کافی به«تکه تکه شدن» و «گرسنگی» نزدیک اند. این دو خدایگانی هستند که از رگ گردن به بچه ها نزدیکترند. خود را قانع می کنم؛ گناه آنها جغرافیایی است که در آن می زیند. ولی موضوع فراگیرتر است. در کشورهای مرفه نیز خشونت آنها را تهدید میکند. با درنگ بیشتری در می یابم که خشونت نه تنها از راه اعمال بر کودکان بلکه گاه از طریق فراگرفتن ایشان عمل می کند. یعنی در کنار کودکانی که خشونت می پذیرند، بچه هایی وجود دارند که خود خشن هستند. این دو گروه به یک اندازه طعمه خشونت شده اند.
به همین دلیل می توان از عبارت «خشونت فراگیر» در وصف آنها استفاده کرد. خشونتی که میکشد، گرسنه می گذارد، شکنجه میکند و ناهنجار می کند.
خدا را! کدام هوفمان دوزخ تبار به آنها روی آورده. آمارها نشان میدهد حتی در اروپا علیرغم کوهی از نظریات علمی در باب تعلیم و تربیت، قوانین حمایتی، طرفداری از آزادی وانسانیت، هنوز بچه ها طعمه خشونت فراگیر هستند. چرا؟
زیگموند باومن در کتاب «عشق سیال» میگوید: «در کودکان هنوز انسانیتی مثله نشده باقی مانده است» آنگاه با هیجان از لزوم حفاظت از بچه ها حرف می زند. شاید مسئله همین حفظ انسانییتی باشد که هنوز به تاراج انواع رذیلت ها نرفته. کودکان و نوجوانان در درون خویش «انسان» را حمل میکنند. و مقصود ما در حقیقت نگاه داری و پرستاری از آن است. اما رفتار ما نسبت به ایشان همواره صرفا حمایتی نیست. منظورم فقط زمانهایی نیست که با شرارت به آنها حمله میکنیم، بلکه میخواهم بر روی وقتی تمرکز کنم که از از کودکان چون ابزار سود میجوییم. ما برای بچه ها فیلم، سر گرمی و اسباب بازی می سازیم. ودر جریان انجام همه موارد پنهانی سود اقتصادی خود را دنبال میکنیم . زیرا آنها خریدارانی بی نقص هستند. چرا که از یک سو قدرت راضی کردن والدین را برای تهیه سرگرمی دارند و از سوی دیگر نارضایتی آنها به پای کودکی و بوالهوسی نوشته می شود و نه بی کیفیتی کالا.
در شیوه های فروش جدید چیزی وجود دارد که به آن «صنعت نق نق» میگویند. یعنی اگر بتوانیم بچه ها را مجاب کنیم، آنها آنقدر به جان پدر و مادر غر میزنند تا مجبور شوند کالای مورد نظر را خریداری نمایند. واضح است که در این حال اصلا توجه نکردیم که به این طریق از بچه ها موجوداتی مصرفی می سازیم. در کنار آن بازیهایی به بازار می آورند که برای جذابیت بیشتر خشن هستند. توضیح اینکه در نتیجه چه بلایی بر سر آنها می آید از کفر ابلیس مشهورتر است.آیا دست از سر آنها بر می داریم. نه، بلکه فیلم هایی می سازیم که در آن بچه ها در دسته های دو نفری به صورت زوجهای دختر و پسر به این طرف وآن طرف می روند و در مواردی حتی میان آنها رقابت های شبه عشقی دیده میشود. می توان این مورد را «غیر جنسیت زدایی» نامید. چرا که ما خواه ناخواه از زندگی غیر جنسی کودکان غیر مستقیم نمایشی جنسی ترتیب می دهیم.
علیرغم پنهان کاری و ریا ورزی ما، کودکان در نتیجه این عملیات تبدیل به انسانهایی مصرفی، خشن و تا حد بیش از اندازه ای جنسی می شوند. نه خلاق، با اراده و خانواده دوست. حاشا کردن این موارد فایده ای ندارد. زیرا انسان های بزرگسال عهد ما نتیجه طبیعی همین روش ها هستند.
گذشته از آن لاقیدی، حمل سلاح وتجاوزاز هم اکنون در میان آنها رایج است و اگر نه پس اینهمه دوربین مراقب در مدارس چه معنایی دارد. انسان عهد ما از همه دورانها خودخواه تر است. و این خصیصه را تا حد مازوخیست (خود آزاری) پیش برده. عجبا که خودخواهی سرانجام به خودآزاری بدل شد. روش زندگی ما همه سپهرهای حمایتی مانند پارسایی، خانواده،و محیط زیست را تهدید می کند. گوش کسی هم بدهکار نیست.
به نظر می رسد به جای حمایت از انسان خفته در کودکان، گرم سرکوب آن هستیم. بسیاری از متفکرین عصر ما باور دارند که آدمی چیزی است که باید آن را تاسیس کرد. به همین علت با طیب خاطر مشغول تخریب خصوصیات کودکان هستیم بلکه موجود جدیدی را بنا کنیم. این یک دو، راه هایی اساسی هستند. یا باید به انسان غنوده در بچه ها ایمان آورده از آن پرستاری کنیم(عقیده قدیمی باور به فطرت پاک) و یا با جرح و تعدیل کودکان، انسانهای جدیدی اختراع نماییم. گویا در دهه های اخیر راه دوم را گزیده ایم.
دلم می خواهد کسی پیدا شود و به خاطر خدا فریاد بزند که دیگر کافی است، دست از سر کودکان بردارید و به جهنم بزرگسالی خودتان بروید.
سخنی با آموزگار از دست رفته
علیرضا شفاه - خوشم آمد به هوشت که هنوز هم که هنوز است نمیروی زیر بار اینکه آنچه
میخواهی غیر از آن چیزی است که دینداران و مؤمنان میخواهند. چنان گلوی قلمت را صاف میکنی و شق و رق مینویسی که بندگان خدا خیال میکنند نسخه ایرانی پاپر- حضرت آقای سروش- واقعالامر پی مدینةالنبی (و نه جامعه مدنی) است و خب خودت میگویی «جامعه اخلاقی» و چه اسم خوبی هم! بخصوص اگر به مرحمت سر و صداهای این ده ــ بیست ساله، پاپر خوانده باشیم و درست و درمان خوانده باشیمش، میفهمیم منظورت چیست. باید در مایههای کانونشنالیسم پاپر باشد آنجا که «هنجارها» بنیاد «وقایع»اند و نه برعکس!
این یکی از آموزههای پاپر نیست، همه آموزههای پاپر است: میان تجربهها و گزارهها فاصلهای است که پر نمیشود. «دلیل صدق هر گزاره، خود باید گزاره باشد. پس معلوم نشد که حسیات کجا به گزارهها پیوند میخورد» (منطق اکتشاف علمی، 1384، علمی- فرهنگی، صفحه159).
تجربه بنیاد محکم باورهای ما نیست. به جای آن باورهای ما بر گزاره های هنجاری ایستاده است. تجلی اجتماعی این معنا، تقدم قرارداد اهالی اجتماع بر باورهایشان است و پاپر میگوید این باورها همان «علم عینی» است: «پذیرش گزارههای پایه، منوط به توافق یا عزم عالمان به قبول آنهاست» (همان، صفحه135) «پذیرفتن و کافی شمردن وخرسند بودن به گزارههای پایه معلول دریافت های ما- بویژه دریافتهای درونی ما- است.
ولی ما این دریافتها را دلیل صدق گزارههای پایه نخواهیم گرفت. دریافتها انگیزه رد و قبول گزارهها هستند» (همان). به عقیده من نسخه(های) ایرانی پاپر نهان روشی ویژهای در طرح افکار خود بروز دادهاند که تنها با اهداف سیاسی (و نه فلسفیشان) هماهنگ بوده، برخی از افکارت را صریح میگویی وبرخی را مضمر و حتی گاهی لازم است در این باره از حد بگذرانی.
مثلاً همین بدگویی از پرداختن به انگیزهها به جای نقد محتوای کلام که دیگر از «کفر ابلیس» مشهورتر شده را در نظر بگیرید. یا انتقاد از ایدئولوژی را؛ در هر دو مورد- حضرت استاد!- طوری سخن راندهاید که گویی ایدئولوژی و اندیشیدن در حوزه انگیزهها و «اهداف» بد است و در عالم مورد اشاره خاتمالفلاسفه هیچ کس مبتنی بر انگیزه و هدف و ایدئولوژی سخن نمیگوید و عمل نمیکند.
اگر اینها را از سر صدق گفتی و خیال میکنی که حضرت پاپر حسیات را به گزارههای پایه مربوط کرده و اینها را بنیاد «علم عینی» گذارده که رجوعتان میدهم دوباره نگاهی به پاورقی صفحه 49منطق اکتشاف علمی بیاندازید: «البته در اسمگذاری مناقشه نیست. هنگامی که اسم تازه «گزاره پایه» را وضع کردم، قصدم فقط آوردن لغتی بود که معنای «گزاره ادراکی» را تداعی نکند. مایه تأسف است که دیگران به سرعت آن را برگرفتند و دقیقاً برای القای همان معنایی به کار بردند که من از آن پرهیز داشتم.»
اما گمان نکنم قلم شما چندان روی سهو بچرخد. شما میدانید که پاپر به حضور پررنگ هنجارها وایدئولوژیها در هر معرفتی و در عمل انسانی ما تأکید مؤکد داشت و حتی محتوای علم را تابع «هدفی» میدانست که جامعه عالمان برمیگزیند.
شما بهتر از هر کسی میدانید که پاپر در دورهای حتی گفتوگو میان آدمهای با اهداف و اغراض متفاوت را ممکن نمیدانست. از این صریحتر؟: «بیپرده میگویم که در تنظیم پیشنهادهای یاد شده، در کنه ضمیر خویش از بعضی داوریهای ارزشی، متأثر بودهام و جانب برخی مرحجات را نگه داشتهام» (همان، صفحه 52 و 53) و یا این فقره: «بحث و گفتوگوی معقول بر سر چنین مسائلی فقط در میان کسانی باید برود که اهدافی مشترک داشته باشند. انتخاب آن اهداف در تحلیل آخر منوط به تصمیم و توافق است و به صرف احتجاج عقلانی حاصل نمیشود.» (همان، صفحه52)
"نهان روشی" شما تنها راهی است که خود را با آن خالی از داوریهای ارزشی و حق مطلق و مطلق حق جلوه دهید و علیرغم سخن گفتن از تفکر انتقادی هر مخالفی را فاشیست و دیکتاتور و علم ناشناس و نادان خطاب کنید. به علاوه با همین نهان روشی است که افکار خود را هماهنگ با ایمان جامیزنید.
در حالی که نهایت و نقطه ثقل افکار مراد شما – جناب خاتمالفلاسفه، کارل ریموند پاپر را میگویم – قراردادگرایی و در خوشبینانهترین حالت «تفکر انتقادی» و تقابل با جزمیت است. آری از جهتی سخن شما دروغ نیست و با دستگاه فکری پاپر هم سازگار است. همانگونه که خود پاپر هم به ما میآموزد این ایمان به ارزشها و اعتقاد به هنجارهاست که پایه باورها و واقعیات علمی و اجتماعی و... را میگذارد. پس باید لااقل معلوم کرد ایمانی که شما میگویید، ایمان به چیست؟ ایمان به سکولاریته و آزادی به معنای مدرن آن یا ایمان به خدا به معنایی که محمد(ص) هزار و چهار صد سال پیش از آن سخن گفت؟
شما به واسطه این نهان روشی آدمهای زیادی را فریفتهاید. آدمهایی که گمان میکردند با پیروی از این افکار شما سر از دعای سحر درمیآورند اما به کار دیگر افتادند و این توهم من نیست برخی از این آدمها را من میشناسم و با برخی از آنها هم دوست و رفیق بوده و هستم و اگر خواستید محض نمونه میتوانم لیستی از اسامی افرادی که چنین شدند برایتان ارسال کنم!
شما کار خود را کردهاید و تا اندازه زیادی الهامبخش دوره جنینی سکولاریته ایرانی بودهاید. اکنون این جریان دندان درآورده و نیازش از شیر سینههای افکار شما برطرف شده است. اما شما مانند مادری که پس از استقلال فرزندانش احساس بیهودگی میکند، دست از سر این طفل برنمیدارید.
میخواهم پیامی را که سالیانی نه چندان دور چند تا از رفقای سکولار و در عین حال فرهیختهام به گوش من خواندند، به گوش شما هم بخوانم: «سروش دیگر تمام شده». این واقعیت تلخی است که شما آن را بهتر از هر کس میدانید و اگر نمیدانید به شما بگویم که در میان دوست و دشمنتان جمله معروفی است. تقریباً میتوانم به شما اطمینان بدهم که هیچ روشنفکر سابقهداری دیگر نمیتواند از افادات و آموزههای فلسفی جنابعالی نشاطی بگیرد.
آموزههای شما برای جریان سکولار همان قدر خالی از برانگیختگی فکری شده (کاری به هیجانات سیاسی و ادبی نوشتههایتان ندارم) که مقالات مذهبی دهه شصتتان برای«امت شهیدپرور». حتی دیگر انگیزهای برای بنیادگراها نمانده تا به کتاب قبض و بسط تئوریک، «ناسزا» بگویند.
به محض آنکه مجتهد شبستری در نشریه مرحوم مدرسه چیزهایی فلسفی– کلامی در باب وحی و قرآن گفت که جنجالی آفرید و نام او را بر سر زبانها انداخت، شما بلافاصله با خبرنگار هلندی گفتوگو کردید و حرفهای مشابهی (بدون ذکر مقدمات فلسفی – کلامی!) گفتید که از قافله عقب نمانید. قبلترش هم که به اعتقادات مردمان درباره «مهدی(عج)» آویخته بودید و بعدتر هم که فضای سیاسی آماده جنجال شد، خود را طرفدار کاندیداتوری «کروبی» کردید (که موضعی عجیب باشد!) و بعد هم به نظریه ولایت فقیه ناسزا گفتید و حالا هم... آنچه شما از دست دادهاید – حضرت استاد! – با جنجال برنمیگردد. «شما دیگر آموزگار هیچ کس نیستید، هرچند که برای فراموش نشدن دارید خود را به فرمانده چریکها تبدیل میکنید.»
مفهوم فضا امروز مفهومی بس پر کاربرد است. وقتی از فضا به عنوان مفهومی انسانی استفاده می کنیم به امکانی نظر داریم که خلاقیت ها، تعاملات و گفتگو در آن شکوفا می شود و گسترش می یابد. انسان برای بروز انسانیت نیاز به فضا هایی دارد تا در آنجا عقلانیت اش را به کار اندازد. سخن بگوید و سخن بشنود. احساساتش را بروز دهد و با احساسات دیگران همدلی کند. یاد بگیرد و یاد بدهد و در این فرایند بر وجه انسانی خود بیفزاید. اهمیت فضا با این مفهوم وقتی بیشتر احساس می شود که مخاطرات زیستن در این عصر مکانیکی را لمس کرده باشیم. فضاهایی که آدمیان فارغ از قیدو بندهای رسمی و اداری و بدون ترس و واهمه از درونیات شان بگویند و ابراز نظر کنند.
گفتگو، شاید معنایی آرمانی و دست نیافتنی داشته باشد ولی می توان در تعاملات انسانی طیفی را معین کرد که تمایل دارد به سمت هر چه بیشتر گفتگویی شدن برود. گفت و گوی حقیقی در شرایطی شکل می گیرد که قدرت هر چه کمتر نمایان باشد. فضایی چون کلاس درس هرچقدر هم پویا و مشارکت برانگیز باشد ولی نحوه چیدمان صندلی ها و قدرتی که استاد بر سایرین دارد فضا را از گفتگو دور می کند. گفت و گو در شرایطی شکل می گیرد که همگان در موقعیتی برابر قرار داشته باشند. فضای مجازی یکی از مستعد ترین فضاها برای گفتگویی شدن است. در فضای مجازی محدودیت زمانی و مکانی به حد اقل می رسد و گفتگو با هزینه کمتری اتفاق می افتد. اینترنت را نمی توان رسانه ای هم عرض سایر رسانه ها تلقی کرد. هرگونه برنامه ریزی برای انحصار در فضای مجازی محکوم به شکست است. گرچه نمی توان منکر غولهایی چون گوگل و یاهو شد ولی فضای مجازی عرصه ای است که امکان رقابت در آن برای همگان فراهم است. کاربر فضای مجازی مخاطبی منفعل نیست بلکه فعالانه در این عرصه حضور دارد و هر لحظه می تواند انتخاب کند که چه پیامی را دریافت کند و چه پیامی را ارسال کند و وبلاگ نویسی شاید فعالانه ترین شکل حضور در این عرصه باشد. امروز شاید کمتر پیش بیاید که در اینترنت چیزی را جستجو کنیم و دست خالی بمانیم. وبلاگ های فارسی نیز محتوایی غنی را در این فضا فراهم کرده اند. برخی وبلاگ ها امروزه از سایت های خبری بازدید بیشتری دارند. وبلاگ های موفق همواره در فضایی تعاملی و گفتگویی رشد کرده اند. وبلاگ ها انحصار رسانه ای را شکسته اند تا جایی که سرویس های خبری و سایت های بزرگ نمی توانند بی تفاوت از کنار آنها عبور کنند. کوچکترین اتفاقات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی از چشم وبلاگ ها دور نمی ماند. شاید مهم ترین بخش هر وبلاگ را بتوان بخش نظرات وبلاگ دانست. گرچه امروزه با گسترش فیدخوانی (خوراک خوان) مطالب با سرعت بیشتری دست به دست می شوند ولی هنوز بخش نظرات (کامنت ها) ارتباط میان وبلاگ ها را برقرار می کند اما از آن مهم تر واکنش هایی است که در بخش نظرات رخ می دهد. همدلی ها، مخالفت ها و گفتگوها در آنجا شکل می گیرند و در وبلاگ ها گسترش می یابند. البته نمی توان از شبکه های موسوم به وب 2 نیز غافل بود که این گفتگو و تعامل را به حدا اعلای خود رسانده اند اما به نظر نمی رسد که وبلاگ و وبلاگ نویسی در سیری نزولی باشد بلکه بر عکس روز به روز بر رونق وبلاگ ها افزوده می شود.
وبلاگستان را می توان دما سنجی تلقی کرد که تب های اجتماعی را به خوبی نمایان می کند. امروزه اعتراضات و انتقادات و افشاگری ها و مطالبات در عرصه مجازی اتفاق می افتد. سنتی ترین نهادها نیز امروزه نیاز به حضور در عرصه مجازی را درک کرده اند. مراجع تقلید و اساتید مسن دانشگاهی نیز امروز در این فضا حضور دارند. اطلاعات و اخبار با سرعتی سرسام آور مبادله می شود. غالب روزنامه های کاغذی نیز امروزه به صورتی اینترنتی منتشر می شوند. کثرت قشر جوانی که از تکنولوژی های روز دنیا بهره می برند امروز با اینترنت بیگانه نیستند و خدمات فنی در راستای توسعه خطوط اینترنت هر روز در حال گسترش است. با این اوصاف غفلت از این عرصه را نمی توان غفلتی از سر نا آگاهی دانست. پدیده ای چون اینترنت در حال کنار زدن سایر رسانه هاست و همان طور که ذکر شد کاربران این فضا حضوری بازاندیشانه و فعال دارند و این فعالیت در مقوله وبلاگ و وبلاگ نویسی به اوج خود می رسد. وبلاگ در عرصه ای کاملآ بینامتنی شکل می گیرد. وبلاگ نویس پیام می گیرد باز اندیشی می کند و پیام می دهد. دیگر نمی توان مخاطب این فضا را مخاطبی منفعل در نظر گرفت که منتظر شروع سریال تلویزیونی است. گسترش وبلاگ نویسی در جهان و ایران را می توان مقاومتی آگاهانه و یا ناآگاهانه در نظر گرفت که در برابر انحصار رسانه ها شکل گرفته است.
باید پذیرفت که دیگر مفهومی به نام مخاطب منفعل در حال کمرنگ شدن است. امروز همگان تولید کننده اند و همگان مخاطب. وبلاگ نویس مخاطبی است که شورش کرده است.
این یادداشت در فصل نو
دکتر حسن محدثی : پیش از این در یادداشتی تحت عنوان سنخشناسی جامعهشناسان به مشکل گرگوری پیچر (Gregory Picher) در علوم اجتماعی ایران اشاره کردم و وعده دادم در باب آن سخن بگویم و حالا بهانهای برای سخن گفتن از آن فراهم آمده است
در ایران وقتی که یک نویسنده، محقق و دانشمند ایرانی فکر و نظریهای را مطرح می کند، متأسفانه همکاران وی و دیگر افراد صاحبنظر، متخصص یا مشغول فعالیت در آن حوزه اغلب تمایلی به طرح اندیشههای وی ندارند و ترجیح می دهند آن افکار و نظریهها را مسکوت بهنهند. اگر در مواردی نیز ناچار از ذکر آراء و اندیشهها و مفاهیم وی شوند، از ذکر نام خود وی میپرهیزند. در بسیاری موارد هم افکار و آثار اندیشمند ایرانی را به سخره میگیرند و انواع و اقسام طعن و خردهگیری را بهناحق در حق او بهکار میبرند. برعکس، همین افراد در ذکر آراء و اندیشههای غربیها بسیار گشادهدستاند؛ حتا اگر افکار و اندیشههایشان پیشپاافتاده و ناچیز باشد. اغلب نیز بدون نگرش انتقادی چنین کاربستی را از آرای غربیان در کار میآورند. من این جا فقط به ذکر یک تجربهی شخصی بسنده میکنم.
پس از سالها اتفاق عجیبی افتاد و من در دانشکدهمان راهنمای یک رسالهی کارشناسی ارشد جامعهشناسی شدم! آنهم شاید بهدلیل سماجت یک دانشجو یا شاید پربودن جیرهی پایاننامهای استادان محترم و یا شاید بهدلیل اینکه موضوع دربارهی جرجیس! بود و شاید هم همه یا برخی از اینشایدها با هم. موضوع رساله، بررسی نظریهی اجتماعی احمد کسروی -متفکر بسیار دانا، محققی دقیق و باانصاف، و مصلح اجتماعی و دینی شجاع و پیشرو و البته یک دانشمند سیانتیست و پوزیتیویست افراطی و متعصب- بود. مشکلی وجود داشت و آن این بود که این دانشجوی عزیز که حالا از دوستان خوب من است، نمیدانست که کسروی را جامعهشناسی بداند یا بهطور کلی (ما هر چیزی را که نتوانیم دقیقا مشخص کنیم به بهطور کلی متوسل میشویم!) متفکر اجتماعی؛ مثلا در شمار کسانی چون افلاطون، فارابی، و خواجهنصیر و الخ. برای حل این مشکل من راهحلی داشتم و آن این بود که باید میان نظریهی جامعهشناختی و نظریهی اجتماعی فرق بگذاریم. اگر چنین تفکیکی قائل شویم آنگاه میتوانیم بگوییم که احمد کسروی نه یک جامعهشناس بلکه یک نظریهپرداز اجتماعی است. از یکسو، مثل فارابی و خواجهنصیر و دیگر متفکران گذشته است -چون آنها را هم میتوان نظریهپرداز اجتماعی محسوب کرد- و از سوی دیگر، مثل جامعهشناسان است زیرا احمد کسروی نیز مثل جامعهشناسان اندیشمندی مدرن است.
با این تمایزگذاری، جایگاه فکری کسانی چون دکتر علی شریعتی و یا یورگن هابرماس هم مشخص می شود. این دو نیز جامعهشناس نیستند بلکه نظریهپرداز اجتماعیاند. البته، در سمیناری که با حضور چهار جامعهشناس ارجمند صورت گرفته بود، اغلبشان (جز دکتر توسلی استاد گرامی بنده) شریعتی را جامعهشناس انتقادی دانستند (گزارش ایلنا از ميزگرد «شريعتي و جامعهشناسي» با حضور «غلامعباس توسلي», «سارا شريعتي», «عبدالرضا نواح» و «محمدامين قانعيراد» را در اولین روز سمینار. ببینید. اما من نمیفهمم جامعهشناس انتقادی و جامعهشناسی انتقادی یعنی چه؟ مگر جامعهشناسی بهعنوان یک علم میتواند انتقادی باشد؟! علم آنچه هست را تبیین میکند و نقد (در معنای هگلی- مارکسی کلمه) با نفی آنچه هست، در جستوجوی آنچه نیست بر میآید. این است که من فکر میکنم سخن گفتن از جامعهشناسی انتقادی تناقضگویی است؛ جز در یک مورد خاص که آن هم افکار کسانی چون هابرماس یا شریعتی را دربرنمی گیرد و اینجا مجالی برای بحث از آن نیست. اصلا یکی از دلایل شکلگیری مطالعات فرهنگی همین فقدان نقد (بهمعنای هگلی-مارکسی کلمه) در حوزهی علوم انسانی بوده است. اکنون بگذریم تا وقتی دگر.
خلاصه، توضیحاتی در باب این تمایز دادم. برای وی این تمایزگذاری بسی نامأنوس بود. تا به حال کسی چنین تمایزی قائل نشده بود. بهسرغ همکار ارجمندی رفت که اندیشههای لائوتزو، کنفوسیوس، علی بن ابیطالب و غیره را همراه با افکار متفکرانی چون وبر، مارکس، دورکیم، و دیگران مطرح میکند و همه را هم با گشادهدستی هر چه تمامتر، جامعهشناس بهحساب میآورد. بهتبع، ایشان تمایز میان نظریهی اجتماعی و نظریهی جامعه شناختی را نپذیرفت و هر دو را یکی دانست. از ان پس این دانشجوی گرامی نیز بارها از من متنی را طلب کرد که در آن کسی به چنین تمایزی اشاره کرده باشد و من هم هر بار گفتم که این مندرآوردی است و من و ایضا خود من چنین تمایزی را قائل میشوم. توضیحات و استدلالهای مکرر من چندان مشکل را حل نکرد. استناد من به بحث هورکهایمر مبنی بر تمایز میان نظریهی سنتی و نظریهی انتقادی هم کفایت نکرد و او را قانع نکرد؛ اگر چه آرامش کرد. تا بالاخره در یک روز که ساعتی وقت خالی داشتم و در دانشکدهای سرگرم بررسی کتابهای انگلیسی کتابخانه بودم، عنوان کتابی نظرم را جلب کرد. در عنوان این کتاب به تمایز مورد نظر اشاره شده بود. مقدمهی کتاب را خواندم و دریافتم که اصلا این کتاب بر اساس چنین تمایزی تدوین شده است: نظریهی اجتماعی و جامعهشناختی معاصر: بصریسازی جهانهای اجتماعی (کنت آلان، 2006). وقتی این متن را به دانشجو نشان دادم قانع شد و تمایز میان این دو را با اطمینان بیشتری پذیرفت. البته دیرباوری و تشکیک او خوب بود؛ اما به شرطی که بین حرف من ایرانی و آن فرنگی امتیازی قائل نمیشد (او خودش که میگوید فرقی نگذاشته است. در هر صورت، دوست من اگر لازم دانست میتواند دیدگاه خود را برای انتشار در وبلاگ بفرستد).
تجربه هایی از این دست مرا به این نکته توجه داد که هم کاران ما در علوم اجتماعی نیز بههمین ترتیب عمل میکنند. هرگاه سخنی را یک فرنگی گفته باشد، برایش اعتبار قائل میشوند ولی اگر همکارش که در اتاق بغلی نشته است، نظری بدهد، چندان اعتباری برای سخن او قائل نمیشوند و اگر هم اعتباری قائل شوند، آنقدر نیست که در مقاله یا کتابشان ذکری از اندیشههای وی بکنند و آن افکار را مورد بحث قرار دهند. این همان مشکل گرگوری پیچر است. این یک نام ساختهگی است؛ مثل شخصیتی که آلاحمد ساخت بهنام "پشمالدین کشکولی" و یا شخصیتی که شریعتی ساخت تا حرف های مهماش را بهنام او بزند: شاندل. گرگوری پیچر پیشنهاد دوست عزیز الیاس قنبری است و از ذوق او تراوش کرده است و به نظر من پیشنهاد خوبی است (البته ذوق او همیشه به این خوبی نیست!). حالا یک پیشنهاد این است که هر نظر و فکری را که خودمان مطرح میکنیم و احتمال میدهیم مورد عنایت قرار نگیرد، دیگر نگوییم که مندرآوردی است بلکه بگوییم گرگوری پیچر گفته است. این است که میگویم یکی از مشکلات علوم اجتماعی در ایران مشکل گرگوری پیچر است. منبع
در فلسفه مدرن ما با سوژه اي شناسا درگير هستيم كه قادر است از راههاي گوناگون از جمله تجربههاي حسي, چيزهاي بيرون خود، يا خودش را بشناسد، شناسايي چيزهاي بيرون از آن ذهن كلي كه منجر به برتري سوژه نسبت به چيزهاي ديگر كه البته بنياد تعريف آنها نيز ميشود. از سويي ديگر در شناخت سوژه از خود، سوژه يعني همان داناي كنشگر، تبديل به ابژه يعني يكي از موارد شناسايي ميشود. همين تحويل سوژه به ابژه در شناسايي سوژه خود يكي از مهمترين پيچيدگيهاي فلسفه مدرن امروز است.
سخن آدورنو در مورد رابطه سوژه و ابژه نه سخني است دكارتي و نه سخني است نيچهاي. يعني نه بر دوگانگي مسلم راي ميدهد و نه به يگانگي قطعي سوژه و ابژه معتقد است. او بيش از هر چيز در تفكر انتقادي سعي بر اين داشت كه ارجحيت سوژه بر ابژه را زير سوال ببرد؛ يا در بيان ديگر به برتري مسلم انگاشته شده انسان بر طبيعت پايان دهد.
تحليل تاريخي و اجتماعي سوژه توسط آدورنو فرض وجود سوژه در همه حال شناسا را متزلزل ميكند. او در نقد فلسفه هگل اين ديدگاه ايدهآليستي هگل را كه ذهن ميتواند با فرارفتن از خود و تبديل شدن به روح مطلق، تمامي واقعيت را بشناسد، يا با آن يكي شود را با ديالكتيك منفي زير سوال برد. آدورنو اين ذهنيت يعني شناسايي تمام واقعيت توسط سوژه را ناشي از برتري دادن سوژه بر ابژه در فلسفه مدرن ميدانست. او در ديالكتيك منفي خلاف آن را نشان داد. آدورنو در ديالكتيك منفي سعي كرد نشان دهد، سوژهاي وجود ندارد كه فرض همسان سازي ابژهها (مصداقها) و مفاهيم (معناها) را پيش كشد، زيرا ما نميتوانيم قايل به سوژهاي باشيم كه ابژه نباشد. ابژه بودن در معناي سوژه مستتر و پنهان است. يعني ما ظرف بدون آب داريم اما هيچ گاه نميتوانيم آبي را متصور شويم كه ظرفي نداشته باشد. سوژه يا "من" بدون افراد ديگر و جهان طبيعت (ابژه) وجود نخواهد داشت. در اينجا سوالي كه آدورنو ميپرسد اين است كه در اين حال چگونه ما ميتوانيم به برتري سوژه بر ابژه راي دهيم؟ همانگونه كه "دازاين" هايدگر نيز "من" بسته نيست، بلكه در جهان خارج "است" و وجود دارد. هستياش در جهان خارج - يعني جهان ابژهها- متبلور شده است.
كوتاه سخن اين كه تز و آنتيتز در ديالكتيك منفي آدورنو هيچ گاه سنتزي همچون سنتز هگل يعني تسخير طبيعت خلق نميكند. زيرا او قايل به برتري تز (سوژه) بر آنتيتز (ابژه) نيست. اصولا ديالكتيك منفي آدورنو سنتزي ندارد چون چيزي خلق نميكند .او تنها به دنبال نفي متعين چيزها است و نه اثبات.
پس نتيجه ميشود كه سلطه در اين چارچوب نظري به معناي برترانگاري مطلق سوژه در مقابل ابژه براي دستيابي به نتيجهاي سلطهجويانه است. آدورنو و ديگر متفكران انتقادي تسري عقلانيت ابزاري به تمامي حيطههاي اجتماعي ، شيوارگي و نيز تبديل شدن انسان مدرن به انسان تك ساحتي را از مظاهر سلطه و استيلاي فرهنگي سوژه انگاري در دنياي جديد ميدانند. قدرتي كه با استفاده بهينه از سوبژكتيويته استمرار مييابد و نه سركوب عيني.
در انديشه اثباتي، مفهوم ،همان مصداق است. به گفته هگل هر چه انديشيدني است وجود دارد و آنچه انديشيدني نيست وجود ندارد. به گفته ديگر هستي هگل واقعيتي عقلاني پيدا كرده است. مثلا منظور از مفهوم "جامعه" يا مفهوم" اصلاحات" همين جامعه و اصلاحات موجود است. در اين حالت چنانچه جامعهاي وجود نداشته باشد يا اصلاحاتي صورت نگيرد، مفهوم جامعه و اصلاحات نيز وجود ندارد.
آدورنو برخلاف انديشه اثباتي بيان ميكند كه همواره مصداق يك مفهوم كه در ذهن سوژه وجود دارد با معناي تاريخي آن مفهوم در ارتباط متقابل و تضاد مستمر قرار دارد. يعني مفهوم جامعه يا مفهوم اصلاحات در بستر تاريخي خود معنايي را از جامعه و اصلاحات آفريدهاند كه همواره با جامعه و اصلاحات موجود مقايسه ميگردد و همين مقايسه است كه امكان نقد مداوم جامعه و اصلاحات امروز را فراهم كرده و امكان دگرگوني و بهبود آن را ممكن ميشود.
عدم توجه به اين نكته، يعني جدايي سير حركتي مفاهيم و مصاديق، سوژه شناسا را همواره در مقابل ابژه يا همان مصداق، برتر انگاشته و امكان انتقاد و دگرگوني را از بين ميبرد. همواره سوژه يا همان ذهني كه به ساختن جامعه ميپردازد يا عامليت اصلاحات را بر عهده دارد، راه برگزيده خود را برتر از راههاي ديگر تاريخي فرض كرده و به برتري سوژه تداوم ميدهد. غافل از اين كه من اصلاحطلب يا سوژه اصلاحطلب بدون اين معناي مفهومي و تاريخي از مفهوم اصلاح و جامعه به هيچ عنوان وجود خارجي نخواهد يافت.
بينيازي سوژه به ابژه شايد در يك بازي زباني امكان وقوع بيابد، اما در واقعيت ممكن نيست. سوژه شناسا همواره در بستر مصاديق تاريخي معنا پيدا ميكند و در عين حال خود نيز براي آيندگان تبديل به ابژهاي مفهومي ميگردد.
ساختن مفاهيم تركيبي جديد همچون" دموكراسي ديني "بدون توجه به معنا و مفهوم تاريخي دموكراسي و دين،نوعي راديكال از خودخواهي و سلطه سوژه است. سوژهاي كه فكر ميكند هر آنچه ميخواهد و هر آن كاري را كه ميپسندد، ميتواند بر سر مفهوم بياورد. اصلاحطلبي امروز ايراني گرفتار سلطه سوژه بر ابژه است، سوژهاي كه خود را مستقل از مفاهيم تاريخي تنها به شكلي روزمره معنا ميكند.
اصلاحطلبان ميبايست با نزديك شدن به ابژههاي اصلاح ،يعني هم بدنه اجتماعي كه قرار است اصلاح شود و هم مصاديق مفهومي اصلاح در بستر تاريخي، امكان نقد مداوم وضعيت موجود را فراهم ميكردند. ساختن شرايط جديد مستلزم نقد گذشته و مقايسه وضعيت امروزين با وضعيت آرماني بود،اما از ابتدا آنچه به وقوع پيوست خواست ايجاد شرايط جديد و اثباتي با حفظ تسلط سوژه بر ابژه بود. سعي شد بدون تخريب موانع جدي و حفظ سازههاي غيرانتقادي گذشته و تنها با حفظ عامليت اصلاحات، سنتز اصلاحات به وقوع بپيوندد.
همواره در برابر انتقادات نسبت به تفكر حاكم بر اصلاحطلبان ايراني، آنان با نوعي گسست تاريخي، ايده غيرتاريخي و غيرمفهومي خود را به حساب تعدد در انواع دموكراسي و مدلهاي گوناگون آن دانسته و هر چه خواستند بر سر مفاهيم آوردند. به عنوان نمونه اي ديگر ميتوان به تبديل مفهومي جامعه مدني به جامعه مدينه النبي توسط اين سوژه ،اشاره كرد.
اصلاحات ايراني ميبايد به تاريخي فهميدن مفاهيم خود بينديشد.
این یادداشت توسط امین بزرگیان در تاریخ نهم بهمن ۸۷ پست شده
دکتر ابراهیم فیاض : در كشور ما عمده نخبگان از جامعه فاصله دارند و خودشان را به آن تحميل ميكنند. ورشكستگي
سياسي- اجتماعي اين گروه نيز از همين جا برخاسته است. اگر كاركرد روشنفكران از مشروطه تا كنون را بررسي كنيم روشن ميشود كه هميشه يك حالت نااميدي و ناكامي در رسيدن به اهداف وجود داشت است.
آنها همانطور كه در مشروطه به ملت توهين كردند، پس از سوم تير خودم شاهد بودم كه برخي از اين روشنفكران حتي فحش ناموسي به مردم ميدادند.
اين ناشي از عدم شناخت صحيح از مردم است و منشأ اين عدم شناخت، آن است كه روشنفكران در ايران عموماً در يك پايگاه اجتماعي خاص قرار داشته و از منابع مالي خاص بهره مند هستند. غالباً اهل شمال شهرند و از ساختاراجتماعي دورند. تغذيه فكري و روحي آنها غالباً از غرب صورت ميگيرد. مابه الامتياز و هويتشان به اين دوري اجتماعي است. در اثر اين ساختار، نوعي از خود بيگانگي نسبت به جامعه است. اين از خودبيگانگي به فضاي خانوادگي آنان نيز ميكشد و ميبينيم فرزندانشان هم با يك حالت اشرافيت براي تحصيل به خارج ميروند و بر نميگردند.
اين گروه در فضاي انتخابات وابسته به قشر متوسط مصرف كننده است كه فكر و كالاي غربي را مصرف ميكند و گاه ميتواند نيروي پياده در تبليغات خياباني هم شود. اين نمايش خياباني با رقص و اختلاط و سواستفاده غيرفرهنگي از محمل انتخابات همراه ميشود. در لبنان هم غربگرايان ميخواستند همين كار را بكنند يعني اشرافيت خانخاني را حاكم كنند.
اما احمدينژاد اشرافيت و غربزدگي را مورد حمله قرار داد و توجه مستضعفان را به خويش جلب كرد؛ مستضعفان به همان مفهوم مورد نظر امام. او توجه قشرهاي متكي به ايرانيت را مجذوب خويش ساخته است كه اكثريت اجتماعي ايران را در اختيار دارند. بيشتر در جنوب شهرها، شهرستانها و روستاها متمركز هستند. آنها به نجابت و جوانمردي و فرهنگ خانوادگي اهميت ميدهند. در رفتار سياسي شان شاهد نوعي متانت سياسي هستيم. يعني به دور از هوچي گري و جار و جنجال انتخاب ميكنند. از قضا اينها همان گروهي هستند كه روشنفكران آنان را "حاشيه" ميخوانند و خود را "متن" ميدانند. در سال 1342 و 1357 هم همين جماعت انقلاب را به ثمر رساند و هويت شرقي را بازتوليد كرد.
روشنفكران سعي ميكنند تبارشان را به مشروطه بازگردانده و حتي انقلاب را هم به نفع مشروطه بازتفسير كنند. در حالي كه مشروطه اصلاً مال مردم نبود و از سفارت انگليس شروع شد و به همانجا ختم شد و علماي طرفدارش هم به نوعي شكست خوردند. اينگونه شد كه روشنفكران در ادامه به رضاخان پيوستند اما مردم با محوريت روحانيت، انقلاب ضد انگليسي انجام ميدهد اما متأسفانه باز اشرافيت غربگرا به محوريت مصدق به ميدان بر ميگردد و كودتا را ميپذيرد كه اين يا خيانت بود يا خوش خيالي. جالب بود كه فاطمي اعدام شد اما مصدق اعدام نشد و تا آخر عمرش كناره گرفت كه اين هم از روحيه اشرافيت برخاست. در اين نااميدي، انجمن حجتيه و مكتب تفكيك سربرآورد. در فضاي يأس علما، امام با حركت انقلابياش همين قشر بيدار ايراني را بازتوليد و تقويت كرد. انقلاب و سوم تير و اكنون بيست و دوم خرداد، خط استمرار هويت ايراني اسلامي بود. اين دو انتخابات با بازگشت به اصول انقلاب همراه بود. طنز تاريخ اين بود كه دو روحاني غربگرا به مثابه نماد روحانيت اشرافي خط عدول از اصول انقلاب را پي ميگيرند.
قطعاً اگر روحانيت اشرافي بخواهد خود را به عنوان نماينده روحانيت اصيل جا بزند، آنجا ديگر روحانيت زيرسؤال رفته است، چون روحانيت به مردميبودنش زنده است. الحمدلله در اين 4 سال مردمي كه با دلبستگي به روحانيت انقلاب كرده بودند، باز اميدوارتر از قبل شدند. يعني با كنار رفتن روحانيت اشرافي، خط نقش روحانيت اصيل پررنگ تر شد و نوعي احياي روحانيت اصيل اتفاق افتاد. در اين ميان مراجع محترم تقلید هم مواظب هستند و همه افتخارشان به در متن مردم بودن است.
اين اتفاقات مهم با پشتوانه سنت ايراني و هويت ديني اتفاق ميافتد. و حالا به پشتوانه اين، رئيس جمهور دهم ميتواند با قوت و عزت با جهان سخن بگويد و جبهه جهاني حامي ايران را تقويت كند. اما اگر اشرافيت سركار ميآمدند بايد به صورتي تسليم مآبانه و ذلت بار در برابر غرب قرار ميگرفتيم و غرب ما را براي آمدن رئيسجمهوری غير از احمدینژاد به سخره ميگرفت.
"به به"، " چه وَكِنی؟"، " دیجیتالم كجا بود" دیگر تبدیل شده است به " بگم؟بگم؟"،" من به شما علاقه دارم آقای فلانی"، " شما خیلی شجاعت داری آقای بهمانی". توی خیابان، توی مترو، توی بازار، حتی جاهای سطح بالایی(!) مثل دانشگاه هم این تكه كلام ها رایج شده است. در واقع مردم به جای دیدن "شب های ببره" می نشینند پای مناظره های سیاستمدارن مملكت و می خندند و تفریح می كنند. بعد هم می روند توی كوچه و تفریحات سالمشان را ادامه می دهند. كلی سبزی می بندند به خودشان و توی خیابان بزن به رقص راه می اندازد. یا توی تاكسی و اتوبوس با طرفداران مقابلشان كل می كنند. سوار موتور می شوند و خیابان ها را متر می كنند و یك پوستر هم با خودشان این طرف و آن طرف می برند. بعضی هاشان هم چاقوها را تیز می كنند، می آیند میدان صادقیه و شروع می كنند به دعوا كردن. در واقع این بازی جدید مردم است. بازی جدیدی كه می توان نامش را مقاومت گذاشت. مردم با تمسخر هر آنچه انتخابات با خود دارد، تمام طبقه ی حاكم را استهزاء می كنند. مردم با تغییر كاركرد آن چیزی كه قرار بوده است، سیاست باشد؛ سیاستمدارها را به سخره می گیرند. آنها شخصیت این اشخاص را بدون هیچ توهینی، زیر سوال می برند و آنها را تبدیل می كنند به عروسك دستشان. اشخاصی را كه در راس حكومت اند و بدون شك، در طبقه ای جای گرفته اند كه طبقه ی مسلط است. طبقه ی محكوم از مناظرات، شب های ببره می سازند؛ از سیاستمداران، مهران مدیری. آنها دستبندهای سبز را به صورت اغراق شده ای به خودشان می بندند و به همه ی چیزهایی كه هزینه های زیادی برایش رفته ، می خندند و این یعنی مقاومت. مقاومت در برابر حاكمان. در برابر راس هرم قدرت. در این دوره ها است كه ورق بر می گردد. تنها در این زمان ها است كه طبقه ی محكوم می تواند تمام آن چیزی را كه در طی سال های زندگی اش به او تحمیل شده، پاسخ گوید.این جا است كه قدرت در دستان مردم است. این جا است كه طبقه ی حاكم از مردم كمك می خواهد. طبقه ی محكوم اما دست رد به سینه ی او نمی زند. اتفاقا وارد می شود. حضور پیدا می كند و مانند جوهری كه در آب پخش شود، تمام ماهیت پروژه را عوض می كند. كاركرد تبلیغات را، كاركرد سیاست را، كاركرد مسائل مهم حكومتی را؛ تبدیل می كند به جوك و اس ام اس های خنده آور. مطرح ترین سیاستداران را چه در تعریف و چه در تكذیب، با جملاتی طنز توصیف می كند. در واقع در اینجا طنز، سلاح مقاومت است. سلاحی كه گاهی به خشونت بدل می شود، اما تمام هدفش تغییر ماهیت پروژه است و تبدیل كردن آن به چیزی كه خود می خواهد. طبقه ی محكوم، با سیاست آن طور كه سیاستمدارن می خواهند برخورد نمی كند. تبلیغات را آنطور كه كاندیدا می خواهد انجام نمی دهد. در واقع از آن استفاده می كند برای پیشبرد اهداف خودش. برای تفریحش، برای دختر بازیش، برای بزن و برقصش. برای زدن حرف های خاله زنكی. برای خنده اش. استفاده ی او استفاده ای ابزاری است. و چقدر كیف می كند وقتی از جیب طبقه ی حاكم، این طور استفاده ی شخصی خودش را می برد. هر چه پیش برود، طبقه ی محكوم سلاح خود را همه گیرتر می كند؛ چون تنها در این زمان است كه می تواند قدرت خود را نشان دهد و تنها در این زمان است كه می تواند مقاومت كند در برابر طبقه ای كه همیشه بر او مسلط بوده است. منبع
دکتر داوری :
هر دورانی نامی دارد یا لااقل در تاریخی که ما در آن بسر می بریم به هر دوران نامی می دهند. نام امروز جامعه بشری، جامعه و عصر اطلاعات است. عالم تجدد در این وضع به خودآگاهی میرسد و در این خودآگاهی است که نام: «عصر اطلاعات» تفسیر و معنی خاص پیدا میکند. اکنون وقتی از اطلاعات و اطلاعرسانی سخن گفته می شود لحن گویندگان چنان است که گویی تحویل علم به اطلاعات، کمال و فضیلت و نعمتی است که نصیب عصر ما شده است. البته عصر اطلاعات عصر تمامیت یافتن علم و تکنولوژی است. در این عصر و با تحویل علم به اطلاعات علم به قدرت مبدل میشود. جهانی شدن هم جلوهای از این حادثه است. دشواری این است که همه به اطلاعات علمی و تکنولوژی اطلاعات نیاز دارند. هیچ کشوری هم نمی تواند خود را بی نیاز بداند. نیاز در حد خود عیب نیست و اگر عیب باشد ما با آن به دنیا آمده ایم. ما عین نیاز و نیازمندی ایم. مهم این است که تفاوت میان نیاز تاریخی و نیازهای لذاته و طبیعی را بازشناسیم. در اینکه آدمی ابزار می ساخته است و میسازد چون و چرا نمیکنیم (اینجا کاری به انسان به عنوان حیوان افزار ساز نداریم و مراد این نیست که بگوییم حقیقت انسان افزار سازی است). حتی اگر دستگاههای تلویزیون و کامپیوتر و . . . را وسیله بخوانند به اعتباری تلقیشان را درست باید دانست ولی وسايل همه از یک جنس و سنخ نیستند. وسايل سادهای هست که آدمی هر وقت به آنها نیاز دارد آنها را به کار می برد و پس از آنکه نتیجه و مقصود حاصل شد آنها را کنار میگذارد. وسايل نشانه نحوه و صورت زندگی آدمیانند و این بدان معنی است که فرهنگ با ساختن و پرداخت وسايل و به کار بردن آنها قوام می یابد یا لااقل ملازمت دارد. تکنولوژی جدید با طرح تسلط بر طبیعت پدید آمد. از این زمان تکنولوژی بتدریج مختصر مشابهتی که بر اثر سابقه با طبیعت داشت از دست داد بلکه درست در برابر طبیعت قرار گرفت. مردم شناسان در بحث از فرهنگ، طبیعت و فرهنگ را در تقابل هم قرار داده اند. در دوره جدید و در جهان متجدد فرهنگ جای خود را به تکنیک داده است. نه اینکه تقابل فرهنگ و طبیعت در این دوران منتفی شده باشد بلکه فرهنگ را دیگر از تکنیک جدا نمیتوان کرد. در تمدنهای گذشته ابزار و وسايل تکنیک و کاربرد آنها تمام فرهنگ نبود و تکلیف فرهنگ با آنها معین نمی شد. بخصوص مدرسه و آموزش و ادب اعم از ادب درس و ادب نفس (ادب حق که جای خود دارد) ربطی به نحوه معیشت نداشت اما اکنون همه چیز از علم و ادب و تکنولوژی و قانون و . . . در حدود و حیطه سیاست قرار گرفته و این را نیز قانون تکنیک راه می برد. درست است که ما در فطرت اول خود تکنیک را با اشیاي تکنیک اشتباه می کنیم و این اشیا را وسایلی می دانیم که در اختیار ما قرار دارند و میتوانیم بههر نحو که بخواهیم از آنها استفاده کنیم اما چون به فطرت ثانی یعنی فطرت تفکر می رویم نسبتی دیگر میان خود و تکنیک نمی بینیم. تکنولوژی و تکنیک کنونی چیزی نیست که ما غایت آن را معین کنیم و بههرنحو که بخواهیم آن را به کار بریم بلکه اوست که نه فقط به راه خود میرود بلکه ما را هم با خود می برد. در این زمان و با پدید آمدن اقتصاد سیاسی و علم اقتصاد، ارزش به ارزش مبادله مبدل شد. این دوران، دوران تولید و مبادله کالا و پرورشگاه جامعه مصرفی است. من کاری به تاریخ تولید و مصرف ندارم. آنچه اینجا مورد نظر است نسبت ما با فرهنگ و مصرف و رابطه فرهنگ با مصرف است. گفتیم که پندار غالب و شایع این است که فرهنگ را ما پدید میآوریم و اگر فرهنگ را پدید می آوریم می توانیم بر همه چیز و منجمله بر مصرف نیز که تابعی از فرهنگ است نظارت داشته باشیم. اما کسانی که خود دانشمند بودند و احیاناً در پژوهش علمی نظر ابژکتیو به مسائل و موارد پژوهش داشتند و پنهان نکردند که برای بسط فرهنگ تجدد میکوشند و حتی کوشش خود را احیاناً با نام و عنوان «ایدئولوژی فرهنگ» پیوند زدند. ایدئولوژی فرهنگ تعبیری رساتر و بهتر از فرهنگسازی است زیرا اولاً می رساند که بسط تاریخ جدید و متجدد ملازم با تلقی ایدئولوژیک است و هیچ شخص متجددی فرهنگ جدید و متجدد را در عرض فرهنگهای دیگر نمیگذارد و آن را با فرهنگهای دیگر مقایسه نمی کند. توجه کنیم که معنی یا معانی جدید فرهنگ همه برای وصف و تعریف فرهنگ جدید آمده است. و فرهنگ زمان ما فهرستی از نیازهاست که با تحول تکنولوژی به وجود میآید و تحول می یابد به این جهت است که همه زندگی ما نیاز شده است و همه خود را نیازمند به چیزهایی می دانیم که نمیدانیم چیستند. چیزهایی که در راهند اما هنوز نیامدهاند و نمیشناسیمشان ولی بهمحض اینکه آمدند ما به آنها نیاز پیدا می کنیم و خود را با این سودا شاد و سرگرم میداریم که به چه کمال و قدرتی دست یافته ایم و این سودا کاملاً هم بیهوده نیست زیرا تکنیک جدید عین قدرت است. به هرحال تکنولوژی اطلاعات بسرعت در حال بسط است و این بسط همه جهان را بدون اینکه مجالی برای تأمل بگذارد رو به نوعی توسعه می برد. این توسعه را می توان دوپینگ تکنیکی خواند. پس یک معنی این است که تکنولوژی اطلاعات مستقل از فرهنگ نیست و باید مسبوق به یک فرهنگ یا ملازم با آن باشد. تکنولوژی اطلاعات اقتضای فرهنگی خاص دارد و کم و بیش معلوم است که این فرهنگ چیست. این فرهنگ، فرهنگ مصرف اشیاي تکنیکی است هرچند که برای جهان توسعه نیافته این فرهنگ در همه جا یک اندازه گسترده نباشد اما میتواند و باید گسترش یابد.
هماکنون هم این فرهنگ عنصر اساسی در فرهنگ عمومی همه جامعه هاست. حال میتوانیم بپرسیم که میان تفکر و تکنولوژی اطلاعات و آینده بشر چه مناسبتی وجود دارد. ما به تصاویر تبدیل می شویم و با تصاویر سر و کار پیدا میکنیم. ما با علم مجازی (من نمیدانم که آیا درست است که لفظ Virtual را مجازی ترجمه کنیم؟ فعلاً ترجمه رایج آن مجازی است. نمیدانم بهترین ترجمه آن چیست) وارد عالم مجازی میشویم. آیا تکنیک و متافیزیک به هم رسیدهاند؟ یا قدرت علمی- تکنیکی بشر به حدی رسیده است که با وهم خود هر تصرفی که بخواهد در ماده به عمل می آورد. این حادثه هرچه باشد، حادثه عجیبی است. آیا سخنی که از افلاطون تا نیچه بسط یافته است دارد تکرار می شود؟ افلاطون می گفت از تن رها می شویم و به عالم مثال سفر می کنیم. آنجا عالم عقل است. عالم دیدار آنجاست. به نظر افلاطون تن زندان نفس و عقل است و بشری که سقوط کرده و در ماده و تن گرفتار شده است باید به عالم جان پرواز کند اما وقتی به نیچه می رسیم او خوار دارندگان تن را ملامت میکند و نگاه داشت تن را تذکر میدهد. به یک اعتبار میتوان گفت که نیچه موجب شده است که اخلاف او در قرن بیستم «تن» را به عنوان یک مسئله فلسفه کشف کنند. به اعتبار دیگر هم میتوان گفت که شاید او از دور می دانسته است که مدرنیته و تکنولوژی مدرن تن را نه از راهی که افلاطون آن را نفی کرد بلکه با تحویل آن به سلسلهای از روابط موهوم دور خواهد انداخت. البته هنوز در فلسفه معاصر مسئله تن و جان، بخصوص بعد از مرلوپونتی فرانسوی که او دوباره بحث تن را مطرح کرد، یکی از مسائل بسیار مهم شده است. من از فمینیسم و مسائلی که اخیراً در قلمرو آن مطرح شده است حرفی نمیزنم. اشاره کردم که بعضی فیلسوفان در بحث از اینترنت مسئله تن و جان و روان را به نحوی مطرح کرده اند. البته ما هنوز راجع به تکنولوژی اطلاعات جز آنچه شورای عالی اطلاع رسانی کرده است کاری نکرده ایم و نمیدانیم که با ما چه خواهد کرد و ما با آن چه می توانیم بکنیم. من هم شاید در این مورد زیاده روی می کنم ولی بههرحال باید مسئله تکنولوژی اطلاعات و سر و کار با آن را مطرح کرد و درباره آن اندیشید. بحث در معنی اخلاقی ترک تن نیست. افلاطون می خواست اصالت عالم عقل را اثبات کند. نیچه می دید که جهان علم و تکنیک چندان انتزاعی می شود که جان را خوار می دارد و تن را در عین تن پروری فراموش می کند. این فراموشی در تکنولوژی اطلاعات صورت صریح پیدا می کند گویی ما شروع کرده ایم که دوباره تن را نفی کنیم و به عالم مجازی برویم.
کسانی عالم مجازي را با عالم افلاطون که در آن تن را در قبال عالم مثالی به چیزی نمی گیرند قیاس کرده اند. درست است که تن در عالم مجازی فراموش می شود اما این عالم، عالم معقول افلاطونی نیست بلکه می توان آن را صورت نهایی جهان دکارتی دانست. دکارت تن و روان را دو جوهر متباین دانست و بنای عالم بشری را بر خودآگاهی که خود آگاهی روان است قرار داد. در طرح دکارتی عالم هم تن و ماده اهمیتی بیش از آنچه در عالم افلاطونی داشت، ندارد. تفاوت این است که عالم عقل و روان دکارت شباهت به عالم وسطای افلاطونی یعنی عالم ریاضیات دارد. عالم علم و خودآگاهی دکارتی اگر از ابتدا عالم مجازی نبوده است استعداد تبدیل به چنین عالمی را داشته است چنان که میتوان گفت نیچه در حقیقت در برابر دکارت از تن و حقوق آن دفاع کرده است. با پیش آمد عالم دکارتی و اصالت یافتن خودآگاهی در زندگی بشر است که صرافت طبع و طبیعی زیستن تحت الشعاع طرحهای علمی تکنیکی می شود. صرافت طبع را با غفلت اشتباه نکنیم چنانکه عالم طراحی شده علمی تکنیکی جهان روزمرّگی فرد منتشر است نه جهان تذکر و بیداری. توضیح مطلب این است که آدمی دو نسبت با موجودات دارد یا موجودات برای آدمی دو نحوه وجود دارند. در نسبت اول آدمی به صرافت طبع با موجودات بسر می برد اما در نسبت دوم موجودات در برابر او قرار میگیرند و به صورت مسئله در میآیند. پیداست که همیشه و همواره این هر دو نسبت بوده است اما در جهان دکارتی که جهان جدید صورت بسط یافته آنست، طبع بشر نیز تابع خودآگاهی میشود. در این عالم غفلت و مشغولیت ممکن است به نهایت برسد و مردمان دیگر وقتی برای خلوت کردن با خویش و غمخواری خویشتن نداشته باشند و البته این وضع با صرافت طبع تفاوت دارد. در اینجا مجال توضیح این نکته دشوار نیست. مختصر اینکه وقتی خودآگاهی به صورت جهان اطلاعات مجازی در می آید آدمی از وجود و تن خود و از زندگی طبیعی رها می شود و یکسره به عالم وهم و مجاز می پیوندد. اگر فرهنگ فضایی است که بشر در آن می تواند با آسمان و زمین پیوند و ارتباط داشته باشد در عالم مجازی اثر فرهنگ کم و کمتر می شود یا فرهنگی مناسب جهان مجازی قوام می یابد. با پدید آمدن این فرهنگ نسبتی که تاکنون میان تفکر و فرهنگ و معاش وجود داشت معکوس می شود. از این پس فرهنگ و تفکر تابع عادات زیستن در عالم مجازی است.
مسائل ادبیات و فرهنگ و ورزش و انتشارات و به اصطلاح رسانهها (که به درستی نمیدانم لفظ رسانه از کجا آمده و چرا و چگونه مقبول همگان قرار گرفته است. رسانه در لغت چنانکه در فرهنگ فارسی معین آمده است به معنی حسرت و افسوس و تأسف است. این لفظ بندرت در زبان به کار میرفته است. شاید لفظ شایع جدید را به قیاس با ماله و تابه ساختهاند.) چندان دشوار است که حتی اندیشه طرح آنها خاطرها و اذهان را پریشان می سازد. جهان اطلاعات و جامعه رسانهای به یک اعتبار جامعه فرهنگی است. مشکل این است که نمی دانیم و نمی توانیم فکر کنیم که فرهنگش چیست. پاسخ آسان و مشهور این است که روزنامه و کتاب و کامپیوتر و رادیو و تلویزیون و فیلم و دوربین، وسايل و ظروفی هستند که ما هرچه بخواهیم در آنها می ریزیم و هر پیامی را به واسطه آنها می رسانیم. بزرگترین حسن این جواب آرام بخش بودن آن است و شاید این بزرگترین حسن تنها حسن آن باشد! البته وقتی در قلمرو مفاهیم بسر می بریم این پاسخ درست است ولی به محض اینکه در صحنه تاریخ پا بگذاریم سخن یا به زبان دیسکورس (گفتار و گفتمان و هیچ تعبیر دیگر فارسی نمینویسيم زیرا این تعبیرها با گفته و تعبیر و قول و زبان و... اشتباه می شود و می دانیم که در عرف و شهرت اینها را وسیله تفهیم و تفاهم میانگارند ولی دیسکورس زبان متناسب با گوش است و به آسانی در گوشها می نشیند و می گیرد) ادا می شود یا مهجور می ماند و خوانده و شنیده
نمی شود. دیسکورس زبان قدرت است و در و دیوار جهان در کارند که همه به این زبان سخن بگویند و به این زبان بنویسند. اولین اشتباهی که ممکن است در فهم این نکته پیش آید این است که زبان قدرت را زبان اهل قدرت و قدرتمندان بدانند. بی تردید قدرتمندان زمان از زبان قدرت سود میبرند اما آنها صاحب این زبان نیستند و آن را در اختیار ندارند بلکه به آن تسلیم شده اند. زبان قدرت زبانی است که عین قدرت است نه اینکه قدرت را از بیرون کسب کرده باشد. این زبان لازم نیست که زبان فصاحت و بلاغت باشد چنانکه گاهی آشفته و شلخته و هرزه هم می شود. زبان فعلی ما در افت و خیز دیسکورس شدن قدری دچار ضعف و پریشانی شده است.
می دانید اگر حوزههای مهم فرهنگ را سینما و تلویزیون و روزنامه و مدرسه و دانشگاه و کامپیوتر و ورزش بدانیم در نظر اول هریک از اینها را ماهیتی ممتاز و صاحب صفاتی خاص می شناسیم. در مدرسه و دانشگاه، علم و آموزش اصل است. سینما و تلویزیون نام هنر دارند یا به هنر می پردازند. روزنامه و کامپیوتر هم اطلاع رسانی می کنند اما ورزش ضامن سلامت تن و روان و سالم ترین تفنن و تفریح است و شاید با آن روح جوانمردی نیز تقویت شود. ما عادت کرده ایم که وقتی محصول آموزش و تربیت مدرسه و دانشگاهمان خوب از آب در نمی آید گناه را به گردن روش آموزش و آموزگار و نبودن وسايل بیندازیم یا عیبهای ورزش و روزنامه و ارتباطات را به صاحبان رسمی آنها و به طور کلی به عوامل بیرونی نسبت دهیم. مهم اینکه همه بدانیم علمی که به فناوری اطلاعات مبدل شده است به راه خود می رود و کار خود میکند و ما را نیز با خود به جایی که نمیدانیم کجاست و در آنجا بر سرمان چه می آید می برد. خوشا به حالمان. می گوییم تلویزیون نسبت به مضمون برنامههایش بی طرف است. چرا نمی بینیم که یا بی طرف نیست و اگر بی طرف بود بی تأثیر و بی مشتری است.
می توان ذکر و ورد و دعا و نیایش را به تلویزیون برد و آنجا را متبرک کرد و به زیور کلمات قدسی آراست اما اهل ذکر و فکر خلوت خود را دارند و در آن خلوت تلویزیون و کامپیوتر راهی ندارد و هیچکاره است.
روزنامه و تلویزیون نه فقط آراي همگانی بلکه فلسفه و فکر و هنر و سیاست را در اختیار گرفته اند. اینها همه باید با موازین ایدئولوژیک تطبیق داده شوند تا اگر با آن موازین نمی سازند سر جای خود نشانده شوند. مرزهای آزادی خیلی محدود نیست اما مثلاً فلسفه نباید با مسلمات و مشهورات سیاسی و ایدئولوژیک مخالف باشد و علم هم نمی تواند به اصول اساسی جهان موجود و احیاناً به مقدسات سیاسی عصر فارغ از امر قدسی، تعرض کند یعنی گاهی علم هم که قوام و تاج این عالم است حق بی احتیاطی ندارد و مطلق العنان نیست.
ما که همه به مدرسه رفتهایم یا می رویم؛ برنامههای تلویزیون را میبینیم؛ روزنامه می خوانیم و مسابقات ورزشی را تماشا می کنیم و با کامپیوتر سرگرم می شویم کار عبث نمی کنیم بلکه درس می آموزیم و وقت فراغت را می گذرانیم و احیاناً آموزش و تفریح را توأم میکنیم اما یک لحظه درنگ کنیم و از خود بپرسیم اگر این کارها را نکنیم چه کنیم و آیا می توانیم راه دیگر برگزینیم و کار دیگر بکنیم؟ اینها همه لازمه زندگی ما شده است یا بزودی خواهد شد. ما گاهی در مقام تعارف با خود و شاید با نظر رمانتیک و ایدهآل بین فرهنگ را مقام آزادی و اختیار می خوانیم و چون به ذات خود نظر می کنیم در برابر علم و تکنیک و ورزش و همه رسوم و آداب خود را آزاد می یابیم و به این اعتبار در هر تاریخ و زمانی که باشیم می توانیم «سرخوش گیریم و راه مجانبت در پیش» اما اگر در مقام ذات،این امر ممکن باشد، مجال تاریخ دست و پاگیر است. ما ناگزیریم درسهای مدرسه و نوشتههای روزنامه و گفتارها و تصاویر رادیو و تلویزیون و مجازهای کامپیوتر را مصرف کنیم. ما به جایی رسیده ایم که به مصرف فرهنگ هم نیاز پیدا کرده و این مصرف عادتمان شده است و در این مصرف کردن از اسراف هم ابایی نداریم.
*گزیدهای از سرمقاله فصلنامه نامه فرهنگ، شماره 57، پائیز 1384
بارها در حین بحث و گفتگو با دیگران در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به این نکته اشاره کرده ام که بحث از این موضوعات رو بنایی بدون رجوع به مبناهای فکری کار هوده بخشی نیست. به طور مثال 3 نفر را فرض کنید که مشغول بحث سیاسی هستند یکی از دموکراسی غربی حرف میزند دیگری از نظام سلطنتی و شخص سوم از مدل جمهوری اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه دفاع میکند هر سه این افراد در مبنای فکری خود درست حرف میزنند و اختلاف آنها ریشه در مبنای فکری آنها دارد. حال برای اینکه این بحث دقیق تر و مفید تر باشد هریک از آنها باید دیدگاههای کلی تر خود راجع به هستی و معرفت را تبیین کند و روشن کند چه برداشتی از هستی دارد و چه نوع دستگاه معرفتی را پذیرفته که در نتیجه آن مثلا نظام سلطنت را کارامد تر میداند.
باید ابتدا روشن کنیم که آیا زندگی انسانی را موقتی می دانیم یا ابدی. در درجه بعد باید مشخص کنیم که انسان را چه جور موجودی میشناسیم و چه برنامه و قانونی برای انسان داریم و منشا این برنامه را کجا میدانیم. خیر و سعادت انسان در چیست؟ دین چیست؟ عقل چه جایگاهی دارد؟ و سوالاتی از این قبیل. البته در اینجا مجالی برای این بحثها نیست و امیدوارم اگر با محتوای این نوشته مخالف هستید متوجه باشید که اختلاف ما بر سر پوشش و آزادی توریست نیست بلکه اختلاف دیدگاه ما به موضوعات اساسی تری بر میگردد. .jpg)
در مورد توریسم 2 سوال بسیار مهم وجود دارد:
1- اصولا و به طور عام توریست برای چه می آید؟
2- به طور خاص دلیل آمدن و یا نیامدن توریست به کشور ما چیست؟ ( کشوری که از لحاظ طبیعی و باستانی دارای رتبه ای یک رقمی در جهان است)
اینکه توریست برای چه می آید سوالی است دو وجهی. یعنی هم باید ببینیم که انگیزه شخصی توریست از سفر چیست و هم باید بدانیم ما به عنوان کشور ایران از توریست چه میخواهیم. جواب به این سوال که شخص توریست به دنبال چیست کار ساده ای نیست ولی به طور کلی میتوان توافق کرد که توریست به دنبال کسب تجربیات جدید است توریست میخواهد حواس پنجگانه اش احساسات تازه ای را از دنیا تجربه کنند. میخواهد مناظر جدیدی ببیند صداهای جدیدی بشنود بوهای تازه ای را به مشام برساند و مزه های دیگری را بچشد.
در مورد سوال بعدی ( اینکه ما از توریست چه میخواهیم) به نظر میرسد نگاه ما به توریست فقط یک نگاه اقتصادی صرف است. توریست میخواهیم چون با خود پول می آورد. در واقع ما عاشق توریست نیستیم بلکه عاشق بند کیف او هستیم. از این دید گاه اقتصادی صرف نتیجه می گیریم که ما باید مواظب باشیم تا به هیچ وجه ایرانیان توریست نشوند چون پولهایشان را با خود به کشور های دیگر میبرند و از میزان نقدینگی داخلی می کاهند. در نتیجه کشور هایی سود برده اند که توریست پذیر باشند نه توریست فرست. درست مانند دو مغازه دار که همواره با هم در حال رقابت هستند تا مشتری بیچاره را شکار کنند و جیبش را خالی کنند این دو مغازه دار از اجناس خود تعریف می کنند و بر ضد مغازه بغلی تبلیغات منفی می کنند و این دقیقا همان بلایی است که بر سر ما آمده. کشور های ثروتمند و قدرتمند و صاحب رسانه که زر و زور و تزویر را در اختیار خود دارند بر ضد ما تبلیغ می کنند تا مردم جهان پولهایشان را به ایران نیاورند و همچنین مردم جهان نباید با فرهنگ اسلامی و انقلابی و خدا محورانه حاکم در ایران آشنا شوند. مردم جهان نباید جنایات امریکا و اسرائیل را در تلویزیون ایران مشاهده کنند. مردم جهان نباید حرف هایی بر ضد مستکبران و زور گویان بشنوند و مردم جهان نباید با اسلام آشنا شوند. اصولا توریست ها علاقمند به مشاهده تفاوتهای فرهنگی هستند و دنبال مسائل جدید هستند. ما نباید برای خوشامد آنها دست از آرمانهای خود بر داریم وبرایشان مشروب و استخر مختلط فراهم کنیم و بگوییم عیبی ندارد توریست باید راحت باشد!!! این دقیقا مثل این است که بگوییم توریست ایتالیایی به این دلیل نمی اید که اینجا اسپاگتی پیدا نمیشود!!! اتفاقا توریست می آید تا کوفته و کله پاچه بخورد می آید تا شاهد یک کشور آرمانگرا و خدا پرست باشد. حجاب زنان ایرانی برای توریست بسیار جذاب است. او میتواند یک هفته برهنه نبودن را در ایران تجربه کند او میتواند یک هفته مست نشدن را تجربه کند و به طور خلاصه یک هفته ایرانی زندگی کند.
توریستی که به دنبال خوشگذرانی و شهوترانی و میخوارگی است لزومی ندارد اینهمه رنج سفر و خطرات را تحمل کند و اینقدر هزینه کند تا به ایران بیاید که شاهد زنان با حجاب باشد و در هتل آب معدنی بخورد!!!!!!
توریست محترمی که به این دلیل می آید می تواند در کشور خود از این مواهب الهی!!! بیشتر بهره مند شود. اصولا آدم خوشگذران چرا باید رنج و خطر سفر را تحمل کند؟ بسیاری از گردشگران خارجی برای کویر نوردی به ایران می آیند پس چرا باید اینطور بیندیشیم که توریستها همه به دنبال عیاشی هستند؟ در ضمن توریستهایی که برای عیاشی و خوشگذرانی سفر میکنند به هیچ وجه عامل تبادل فرهنگی نیستند آنها با خود فرهنگ علم و کار و پیشرفت نمی آورند بلکه آنها حامل زباله های فرهنگی خود هستند. آنها مانند کسی هستند که غذایشان را جای دیگری خورده اند و آروغش را برای ما میزنند.
در واقع نیامدن چنین توریستی هم به نفع خود اوست و هم به نفع ما. به نفع اوست چون متحمل رنج و خطر و هزینه و اتلاف وقت نمیشود و هم به نفع ماست که همواره سعی میکنیم علیرغم تبلیغات وجذابیت های دنیاپرستی و لذت گرایی و شهوترانی الگویی از انسانیت را ارائه کنیم و انسان را متوجه عالم والا نماییم. من با این موضوع به هیچ وجه موافق نیستم که توریست نمی آید چون آزادی ندارد. توریست میتواند به ایران بیاید و با نوع جدیدی از آزادی آشنا شود که همان آزادی معنوی است. آزادی معنوی بالاترین درجه آزادی است. در این نوع آزادی انسان نه تنها آزاد است بلکه آزاده است یعنی حتی از دست شهوات و هوای نفس خود نیز رها شده و همانطور که حقوق دیگران را رعایت میکند به حقوق انسانی خود نیز احترام میگذارد و با گناهان و رذایل اخلاقی حقوق خود را پایمال نمیکند.
توریست محترمی که سالیان سال در چنگال نظام سرمایه داری و اومانیستی زیست کرده است می تواند ببیند که انسانهایی هستند که اسیر شهوت خود نیستند و حقوق انسانی هم را رعایت میکنند. آنها در ایران شاهد آزادی های جدیدی خواهند بود مثلا آزادی بصری.
این آزادی به این معناست که انسانها مجبور نیستند تصاویر شهوت آلود را در جامعه مشاهده کنند و چشم و گوش و زبان و پوستشان از قید انجام کارهای حیوانی معاف اند.
حال از این بحث های ایدئولوژیک و آرمانگرایانه که بگذریم به دنیای واقعیات قدم خواهیم گذاشت. به راستی چه طور میتوان هم آرمانگرا بود و هم واقعگرا؟ به نظر میرسد که اینجا نیازمند سیاستهای درستی هستیم برای موازنه بین واقعیت و آرمان. واقعیت این است که ما هم به دلیل مسائل اقتصادی و هم تبادلات فرهنگی و هم صدور مفاهیم اسلامی و انقلابی خود نیاز به توریسم داریم. البته نگاه به توریسم نباید یک بعدی باشد و فقط انتظار داشته باشیم که توریست بیاید بلکه توریسم یک جریان دو طرفه است جریانی مبادلاتی بین ما و جهان. و عنصر مهم در باره توریسم همین تبادل فرهنگی است و نه آنطور که نظام سرمایه داری تعریف کرده است یک کاسبی اقتصادی. اصولا سرمایه داری مایل است به همه مفاهیم یک پسوند صنعت بچسباند و دائم دم از صنعت توریسم بزند.
پس مساله توریسم باید تبدیل به یک جریان سیال فرهنگی شود اما چرا وقتی صحبت از سفر توریستی می شود همه ما به یاد آنتالیا و جزیره پاتایا یا موناکوی فرانسه می افتیم؟ این مایه خجالت یک مسلمان اندیشمند است. پاتایا و آنتالیا به خاطر برهنگی و فحشا برجسته است. ما باید موقعیتی را ایجاد کنیم که در وهله اول با کشورهایی که با ما در یک حوزه فرهنگی قرار دارند این جریان سیال را برقرار کنیم. به نظر من کلیدی ترین مساله مساله زبان است که به طور خاص 3 کشور ایران و تاجیکستان و افغانستان 3 کشور همزبان هستند که توریست فارسی زبان می تواند به راحتی و با هزینه اندک به آنجا سفر کند. همچنین کشورهایی مثل هند و پاکستان هم می توانند در این جریان وارد شوند. این کشورها در زمینه مبادلات دانشجو و در زمینه مسائل رسانه ای می توانند بسیار همپوشانی داشته باشند و یک حوزه فرهنگی متحد را تشکیل دهند در درجه دوم کشورهای عرب زبان می توانند وارد این جرگه شوند و زبان عربی به عنوان زبان اسلام میتواند باعث ایجاد این پیوند شود و در وهله آخر وسعت یازده هزار کیلومتری جهان اسلام از اندونزی تا مراکش و از چچن تا تانزانیا میتوانند این حوزه را تکمیل کنند. جالب اینجاست که ایران میتواند مرکز و قلب این حوزه فرهنگی متحد باشد. درهای ایران به روی همه توریست هایی که ایرانیان را وحشی و تروریست نمی دانند باز است. درهای ایران به روی همه توریستهایی که به فرهنگ خاص ایران مانند پوشش ایرانی و غذاهای ایرانی و معماری ایرانی علاقمندند باز است. سر کردن یک روسری کار سختی نیست.
دیالکتیک غفلت و مصرف / دیالکتیک ذکر و جهاد
خداوند، اسما را به آدم آموخت و گفت بخوان با نام پروردگاری که تو را آفرید. اقرآ (بخوان) و همین یک کلمه کافی بود تا جرقه ای بر خرمن دال ها افکنده شود و دال ها در قالب کلمات یکی پس از دیگری نمایان شوند و این آتش، نوری فرا روی بشر پدید آورد. در آغاز کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
در هر نوشتاری سخت ترین کار، همین آغاز است. هر نوشتار، علی رغم رابطه بینامتنی اش با دیگر متن ها جزیره ای است خود بسنده که می خواهد نوری بتاباند و از این رو نیازمند جرقه ای است در آغاز و اما این جرقه، در صورتی شعله ور می کند که بر هیزمی قابل اشتعال افکنده شود. (( جلوه ای کرد
رخش دید ملک عشق نداشت ..... عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد)) و آدم گرچه محملی است برای اینکه جرقه بر خرمنش افکنده شود ولی نسیان کاری می کند که همواره آغاز ها فراموش شوند و بشر چون احساس بی نیازی کند طغیان می کند. این نوشتار با نام خداوندی آغاز شد که اول و آخر است. بشر مقصد را گم کرده است چون ابتدایش را فراموش کرده و در گودال اکنون زدگی به دنبال کورسوی امیدی می گردد. بزرگترین معضل بشر امروز همین امروزی بودن اوست. بشری که پریروز خود را فراموش کرده به پس فردایی نخواهد رسید. بنیاد ( بن + یاد) بشر امروز نیاز مبرمی دارد به یادآوری بن ها و ریشه هایش. معضل جهان امروز بنیادگرایی نیست بلکه معضل اصلی، غفلت از بنیادگرایی است و قضیه آنگاه بغرنج تر می شود که به میل بنیادگرایانه انسان، آدرس غلط داده شود و آنگاه است که بشر فریاد انانیت و نحنانیت سر می دهد و در اعلامیه حقوق بشر خودش را بنیاد عالم خطاب می کند. حقوق بشر؟ حقوق کدام بعد بشر؟ حقوق فطرت بشری یا حقوق شهوات بشری؟ بشر کدام جغرافیا؟ حقوق شهوات مرد سفید پوست غربی یا حقوق همه انسانها؟ معضل از آنجایی آغاز می شود که عقلانیت خود بنیاد غفلت زده ای می گوید می اندیشم و از خود نمی پرسد که کدام جرقه او را اندیشنده کرده است.
این یادداشت در روزنامه ایران منتشر شد
هر تحليلى مى بايست از موضوع مورد تحليل اش، روايتى ارائه كند. تا روايتى نباشد تحليلى بنا نمى شود. مدد جو در هنگام مراجعه به مشاور، ابتدا روايتى از وضعيت خود بيان مى كند تا مشاور و يا روان شناس بر طبق آن روايت دست به تحليل و تجويز بزند. در آشفته بازار سياست، توجه به مقوله
روايت به چند دليل اهميت بيشترى مى يابد: اول اينكه عرصه سياست به شكلى عريان و بى واسطه در پيوند با مقوله قدرت (و مقاومت) است و دوم اينكه دست هاى پشت پرده و همچنين مقولاتى چون منافع حزبى و طبقاتى، سلطه نظامى و هژمونيك، جنجال هاى رسانه اى، پروپاگاندا و شايعات، روايت هاى سياسى را هرچه بيشتر، مستعد آشفتگى و تحريف مى كنند. ماجراى محاصره غزه و جنگ اخيرى كه در اين باريكه به وقوع پيوست علاوه بر آنكه اين مسئله شصت ساله را از عادت، روزمرگى و فراموشى به در آورد و از آن آشنايى زدايى نمود منجر به اين شد تا چهره همه ساكنان كره ارض اعم از توده ها، افراد، نخبگان، گروه ها، احزاب، دولت ها و سازمان هاى بين المللى، براى همديگر شناخته تر شود. اين رخداد اسفبار، چونان آينه اى كه گرد و غبار از آن زدوده شده باشد مناسبات قدرت و از آن فراتر اوضاع اخلاق و انسانيت را در سال هاى آغازين هزاره سوم ميلادى بازتاب داد. اين آينه همچنين هر انسانى را با خودش نيز روبه رو كرد و اين مواجهه ايجاب مى كند تا بر افكار و مواضع اجتماعى، سياسى و البته اخلاقى خود مرورى بازانديشانه كنيم اما براى بازانديشى و ارائه هر نوع تحليلى در قبال هر موضوعى، نحوه روايت ما از آن موضوع است كه نقطه عزيمت ما را مشخص مى كند.
این مقاله در سایت آفتاب
می توان تغییرات مداحی را بر اساس کارکردهای آن تحلیل کرد. این کارکردها را می توان در سه دسته جای داد :
الف – کارکرد رسانه ای، ب – کارکرد مناسکی، ج – کارکرد کارناوالی
همان طور که اشاره شد این سه کارکرد همواره در کنار هم حضور دارند و هیچکدام از این کارکردها هرگز حذف نشده اند. بلکه به مقتضای تغییر و تحولات اجتماعی برخی کم رنگ تر و بر خی پر رنگ تر بوده اند. در دوران قدیم کارکرد رسانه ای بارزتر است در دوران جنگ و انقلاب کارکرد مناسکی در جهت همبستگی و انسجام و شورانگیزی نمایان تر می شود.
(( مساله، مساله گریه نیست. نه سید الشهدا نیازی به این گریه ها دارد و نه از این گریه، فی نفسه کاری بر می آید. مساله سیاسی است. ائمه ما می خواستند که این ملت ها را با هم بسیج کنند، یکپارچه کنند تا آسیب پذیر نباشند)) (سخنرانی امام خمینی در جمع وعاظ و خطبای مذهبی 14/8/59 در بیان فوق، کلمات بسیج و یکپارچه کاملآ بر وجه مناسکی و انسجام بخشی دلالت دارد.
در دوران متاخر، وجه کارناوالی و شاید بتوان گفت وجه فراغتی مداحی نمایان می شود. در چنین وضعیتی است که مداحی، از آن وضعیت فاخری که به طور مثال در اشعار مداحان عرب صدر اسلام و یا اشعار محتشم کاشانی داشت فاصله می گیرد ( باز این چه شورش است که در خلق عالم است) و به سمت عامه پسند تر شدن می رود.

متعاطى جوانى حياتى است. ممكن است بتوانيم سؤال را به مرجع مسئله يعنى «ما» بازگردانيم.((ایده : idea)) واژه ای است یونانی به معنای شکل، ظاهر، نمونه. می دانیم که در عالم واقع، مفاهیم هندسی مانند خط، نقطه و دایره وجود ندارد ولی این توانایی ذهن انسان است که می تواند این مقولات را درک کند. به این توانایی ذهنی ((تجرید)) می گویند و این مقولاتی را که تنها در ذهن خود شکل و نمونه ای برایشان تصور می کنیم را مجردات می نامند. اولین بار افلاطون، اصطلاح ((ایده)) را به عنوان اصطلاحی فلسفی به کار گرفت. افلاطون معتقد بود که ما نمی توانیم نسبت به موجودات جهان خارجی، شناخت پیدا کنیم بلکه تنها آنها را با حواس درک می کنیم چرا که میان ادراک و شناخت، تفاوت وجود دارد. همه حیوانات، ادراک دارند، اما شناخت ندارند. به طور مثال ما می توانیم اشیایی را مشاهده کنیم که شبیه دایره هستند اما می دانیم که این اشیا کاملآ دایره نیستند و همچنین این اشیایی که ما می بینیم در حال تغییر و نابودی اند و طبق نظر افلاطون، شناخت به چیزی تعلق می گیرد که کلی و بیرون از زمان و مکان و فارغ از تغییر و فنا باشد و آن همان ایده یا موجود مجرد عقلانی است . از این رو برای هر چیزی در عالم خارج، یک صورت مجرد ذهنی وجود دارد و اشیایی که ما مشاهده می کنیم تنها سایه ها و نمونه های آنها هستند و خود آن مقوله ذهنی نمونه کامل و اصیل است. ((ایده)) در قاموس افلاطون همین مقولات ذهنی اند و به همین دلیل، افلاطون نخستین ایده آلیست تاریخ مدون اندیشه خوانده می شود. یعنی کسی که اصالت حقیقی محسوسات و موجودات جهان محسوس را نفی کرده و واقعیت اصلی را در جای دیگر، یعنی عالم ذهن می جوید. ایده یعنی تصورات ذهنی و ایده آلیسم یعنی مسلک کسانی که تنها ایده و تصورات ذهنی را واقعی می دانند و اصالت را به امور ذهنی و تخیلی می دهند اما مکتب رئالیسم نقطه مقابل مکتب ایده آلیسم است؛ رئالیست ها بر خلاف ایده آلیست ها معتقدند که اشیای خارجی مستقل از تصورات ذهن ما وجود دارند و اگر ما انسان ها از بین برویم، باز هم جهان خارج وجود خواهد داشت. باید گفت در واقع همه انسانها رئالیست هستند، زیرا همه به وجود دنیای خارج اعتقاد دارند. حتی ایده آلیست ها نیز در زندگی و رفتار، رئالیست هستند، زیرا برای نوشیدن یک فنجان چای و گذاشتن قاشق بر دهان باید جهان خارج را موجود و واقعی دانست. البته لازم به ذکر است که ایده آلیسم، درجات گوناگونی دارد به طور مثال برخی از ایده آلیست ها گام را فراتر نهادند و کلیه واقعیتهای خارجی حتی وجود خود را انکار کردند که در یونان قدیم به سوفسطایی یا سوفسیت مشهور شدند ولی افلاطون گرچه ایده آلیست بود اما منکر وجود محسوسات نبود، بلکه وجود آنها را متغیر و فانی می دانست. در واقع باید فرق گذاشت بین سوفیست هایی که وجود هرگونه شی خارجی را انکار می کردند و افلاطونی که معتقد بود اشیای خارجی اصالت ندارند و تنها سایه هایی هستند که صورت واقعی و اصیل آنها را باید در عالم مثال و ایده ها جست. پس در معرفتشناسي افلاطون دو گونه هستي، يا جهان وجود دارد. يكی جهان عين یا جهان ناسوت كه همان جهان گذرا و نا پايدار محسوسات است، دوم جهان «ايده»، جهان لاهوت و حقايق پايدار. از آنجا كه معرفت به حقايق پايدار تعلق ميگيرد، بنا بر اين درك ما از جهان عين كه جهان سيال و در حال شدن است، دركي است نموداري و غير حقيقي كه با قوة وهم و خيال صورت ميگيرد، نه «خرد». چيزي كه شايستة معرفت باشد، از راه حواس حاصل نميشود. اما گونة صريح و فلسفي آن را اولين بار افلاطون بيان كرده است. جهان عين جهان كون و فساد است، دستخوش تغيير و تبديل، از اين رو حقيقت نيست، شبح و سايه ای از حقيقت يا از عالم مثل است. تنها جهان «ايده» كه عالم مثل و حقايقثابته است ميتواند متعلق معرفت باشد و طبق این دیدگاه معرفت چیزی نیست جز یاآوری. در اينجا ديدگاه افلاطون رنگ و بوي ديني و اشراقي پيدا ميكند. انسان در اثر هبوط از جهان ايده به جهان عين، به تعبير ديني از بهشت به زمين و يا چنانكه سهروردي گفته از ساحت مشرق به قلمرو مغرب معرفتش را از دست داده، اما با فاصله گرفتن از جهان عين و نزديك شدن به جهان ايده ميتواند دو باره به «حكمت گمشده» خويش دستيابد. در نهج البلاغه نیز این چنین می خوانیم که ((الحکمه ضاله المومن)) حکت گمشده مومن است. وقتی کلمه گمشده را به کار می بریم به آن معنی است که قبلآ صاحب آن بوده ایم و بعد آن را گم کرده ایم.

آخرین کتاب حسین کچویان تحت عنوان «نظریههای جهانیشدن: پیامد چالشهای فرهنگ و دین» چندی پیش راهی بازار کتاب شد. این کتاب در ۲۲۹ صفحه (شامل کتابنامه و نمایه) و در ۱۶۵۰ نسخه در سال ۱۳۸۶ توسط نشر نی به قیمت ۳۳۰۰ تومان منتشر شد.
ساختار کتاب شبیه دیگر کتاب کچویان در باب نظریههای جهانیشدن و دین است. این کتاب شامل ۶ مقاله است:
نظریهٔ جهانیشدن: ترکیب مسئلهساز دو روایت از وضع تاریخی غرب معاصر
جهانیشدن و فرهنگ: فرهنگ معضلهای حلناشدنی؟
معضلهٔ هویت، فرهنگ و جهانیشدن: از رویکردها تا واقعیت
نظریههای جهانیشدن و دین: تداوم یک سنت یا تداوم یک غفلت
نظریهٔ جهانیشدن و نظریهٔ مهدویت: تقابل فلسفهٔ تاریخ دنیایی و فلسفهٔ تاریخ دینی
جهانیشدن و حکومت مهدی (عج): بسترسازی برای قیام آخر
در متن پشت کتاب آمده است:
معنای جهانیشدن آنگونه که عموم درکش میکنند با آنچه در نظریههای جهانیشدن صورتبندی شده است تفاوت فاحشی دارد. جهانیشدن در فهم عامه - اعم از تودهٔ مردم با عامهٔ سیایتمداران، دولتمردان و دستاندرکاران امور اقتصادی و غیر آنها - هرگونه نقل و انتقال، تاثیر و تأثر و با بدهوبستانهای بینالمللی را که قابل فهم در قالب مفاهیم دیگری چون تشدید جهانیشدن یا بسط ارتباطات بین تمدنی و فرهنگی است شامل میشود. اما آنچه نظریههای جهانیشدن در خود صورتبندی و مفهومپردازی کردهاند بسیار متفاوت است. در این نظریهها جهانیشدن به معنای پیدایی نظمی جمعی است که منظق کنش آن با نظمهایی چون قوم، قبیله، دولت-ملت و یا حتی امپراتوریهای جهانی گذشته کاملاً تفاوت دارد. بااینحال، این نظریهها در جریان بسط و گسترش خود نهایتاً مجبور شدند از ادعای ظهور نظم اجتماعی متفاوتی بهنام نظام جهانی دست بردارند و جهانیشدن را بر اساس همان معنای عامیانهای درک کنند که بهرغم بعضی تفاوتها، مُبیّن شرایط تاریخی-اجتماعی نوظهوری در حیات بشر نیست.
کتابی که در دست دارید، کنکاشی است در این مسئله و نیز معضلاتی که نظریههای جهانیشدن بهواسطهٔ ادعای ورود انسان به مرحلهای جدید از تاریخ با آن مواجه شدهاند و همچنین روایتی است از چرایی و چگونگی نتزل نظریههای جهانیشدن از ادعاهای اولیهشان در پی برخورد با دشواریهای نظری و عینی.
اگر از اميد حرف مي زنيم بايد بگوييم كه منظورمان اميد داشتن به چه چيزي است. مفهوم اميد را نمي توان بدون نا اميدي بازشناخت. اميدواري، متضمن نوعي آرزو و كوشش مشتاقانه همراه با ترديد و اضطراب و احتمال شكست است. به واقع همين اضطراب و ترديد و بيم از شكست است كه اميد را معنا مي بخشد. اگر مطمئن باشيم كه صد در صد در آينده به ثروت و امنيت و درجات علمي مي رسيم ديگر نيازي به اميدواري نخواهيم داشت تا موتور محرك ما باشد براي تكاپو.
همچنين مي توان دو نوع اميدواري فردي و اجتماعي را از يكديگر تفكيك نمود. اميدواري فردي و رواني را مي توان به معناي رها كردن امواج منفي و تلقينات نا اميد كننده تلقي كرد كه باعث رشد اعتماد به نفس و احساس توانايي فردي مي شود و اما هنگامي كه اميدواري را به مثابه مفهومي اجتماعي به كار مي بريم بايد دقت كنيم كه در دام اين انديشه قديمي نيفتيم كه جامعه را چونان موجودي زنده تصور مي كند. همواره وقتي سخن از جامعه شاد يا افسرده مي كنيم گويي جامعه را به مثابه موجودي واجد احساس در نظر گرفته ايم كه لبخند مي زند و یا اخم مي كند. قائل شدن صفاتي چون شاد و افسرده براي جامعه تنها مفهومي ساختاري دارد. جامعه اميدوار، جامعه اي است كه ساختارهايش اميدواري را توليد مي كنند.
سلیقه زیبایی شناسانه و پیش فرض گزینی
(همراه با نقدی بر یادداشت دکتر کاشی)
دكتر كاشي از آن دسته اساتيدی است كه همواره به نوشتارش رشك برده ام و نوشته هايش را مانند يك كلاس درس مي دانم كه مي تواند ذهن را آموزش دهد كه چگونه با كنار هم قرار دادن مفاهيم فلسفي و اجتماعي دست به تحليل بزند. اما بي شك انديشه ورزي ايشان را فارغ از ارزش و بي طرف نمي دانم چنانكه هيچ انديشه
اي را فارغ از ارزش تلقي نمي كنم و معتقدم كه ذهن هر چقدر هم ورزيده و بسط يافته تر باشد به هر حال ايدئولوژيك است. ايدئولوژي كارگر و كارمند و ديپلم و ليسانس و پروفسور نمي شناسد و همه جا بساط خود را پهن مي كند. كساني كه در حياط خلوت تفكر و انديشه چه از نوع فلسفي، چه از نوع اجتماعي و چه از نوع علمي قدم مي زنند (تفكيك فلسفي، اجتماعي، علمي از خودم است) در گفتمان هاي متفاوتي تنفس مي كنند و بسته به گفتمان متبوع خود، واجد پيش فرض هاي متفاوتي هستند. به طور مثال دكتر غلامرضا كاشي در يكي از آخرين يادداشت هاي خود با ذكر اينكه دين، خصلتي مكاني دارد و مدرنيته خصلتي زماني اين چنين نتيجه گرفته اند كه دين مكان محور و ايستا در پيوند با سياست مدرني كه زمان محور است و مدام در حال توسعه و تحول، ناسازه اي را شكل مي دهد و شبيه نمازگزاري مي شود كه مي خواهد نمازش را در قطاري متحرك اما رو به قبله اي ثابت اقامه كند. اختلاف از همين پيش فرض ها آغاز مي شود. در اينجا دكتر كاشي دين و سنت را به يك معنا به كار برده اند. آن چيزي كه خصلتي مكاني دارد سنت است و نه دين و اصولآ دين فرا زماني و فرا مكاني است و گيدنز هم مدرنيته را فرايندي متضمن جدا شدن از مكان و زمان مي داند و شايد به همين دليل است كه مدرنيته خود را رقيب دين مي شمارد زيرا مانند دين ادعاي فرا زماني و فرا مكاني دارد. اينكه گفته شود مدرنيته خصلتي زماني دارد و دين خصلتي مكاني حرف واضحي نيست و اگر جناب دكتر سوار قطارهاي ايران شده باشند توقف اين قطارها براي نماز را رويت كرده اند. فقه شيعه قابليت اين را دارد كه كه از قطار مدرنيته عقب نماند تا جايي كه حتي مي تواند مدرنيته لجام گسيخته را در ايستگاه هايي در بين راه متوقف كند. اين گفته دكتر كاشي كه ((دين خصلتي مكاني دارد. جهان هنگامي كه از منظر خداوند نگريسته ميشود يك مكان است كه خداوند در جان و جوهر آن جاري است.)) لا اقل براي من غير قابل درك است.
(آزادی ، ابزار يا هدف؟)
این مقاله در سایت انصار نیوز
بعضي كلمات هستند كه اگر به دادشان نرسي مصادره به مطلوب مي شوند و نفله مي گردند از آن جمله است كلمه ((اصلاحات)) كه امروز با مصادره شدن توسط جرياناتي، از محتواي خود تهي شده است و به يك اصطلاح سياسي صرفي تقليل يافته است كه دال برگروه و دسته خاصي است و اما يكي از اين كلمات كه هنوز رمقي براي نفس كشيدن دارد و مي توان به نجات محتواي آن از تهي شدگي در چنگ انحصار طلبان اميدوار بود واژه آزادي است. به واقع تا اين واژه نيز به سرنوشت واژه اصلاحات دچار نشده بايد اقدامي كرد. اين تهي شدگي و تقليل يافتگي را مي توان در مفاهيم بنيادين ديگري چون عدالت نيز مشاهده كرد كه روزگاري با مصادره شدن توسط ماركسيست ها و لنينيست ها از محتواي خود تهي گشته و به مساوات تقليل يافته بود و دستاويزي گشته بود براي توجيه قدرت طلبي احزاب سوسياليست و ديكتاتوري استاليني. اين مصادره كردن ها و فروكاستن ها و تهي كردن هاست كه فضاي انديشه و سخن را مغشوش مي كند زيرا هنگامي كه كلمات بنياديني چون ((آزادي))، ((اصلاحات))، ((اسلام))، ((عدالت)) و ((اصول)) معناي خود را از دست دهند ديگر حبلي نخواهند بود كه بتوان بر آنها چنگ زد و حول محور آنها به سامان اجتماعي رسيد.
آزادي كلمه زيبايي است. اما مساله همين جاست كه اين مفهوم بدون هيچ تعريف روشني فقط در زيبايي اش خلاصه مي شود و تنها يك شعار جذاب باقي مي ماند. شعار آزادي سرداده مي شود بدون اينكه هيچ تعريفي از آن ارائه شود. و گاه هم كه از آزادي سخن گفته مي شود به توصيفي از آن اكتفا مي شود. براي فهميدن معناي اين كلمه مي توان از چند سوال آغاز كرد :
آزادي چيست و چرا بايد آزاد باشيم و چرا آزادي يك ارزش است؟
از چه چيز قرار است آزاد شويم؟ آزادي رها شدن از چه چيزي است؟
آيا آزادي مطلقه وجود دارد؟ (مي توان به آزادي مطلق و خالص رسيد و از همه قيد و بندها آزاد شد؟)
آيا بايد از قيد و بند همه چيز آزاد شد؟ اگر نه، از چه چيزهايي نبايد آزاد شويم؟
آيا آزادي همواره دغدغه بشر بوده است يا تنها يك ارزش مدرن و امروزي است؟
آزادي وسيله است يا هدف؟
نسبت آزادي با تعليم و تربيت چيست؟ اگر قرار است آزاد، زندگي كنيم پس چرا به خود و فرزندانمان اعمال تربيت مي كنيم و قيد و بندهاي رفتاري مي آموزيم؟
پيش فرضهاي اين يادداشت :
الف- انسان موجودي مركب از جسم و روح است. انسان موجودي طبيعي است مانند ساير گياهان و حيوانات كه واجد عقل و فطرت نيز هست. انسان موجودي پوياست و همواره به دنبال رشد و تكامل خويش است.
ب - آزادي، مفهومي دو طرفه است. يعني چيزي بايد از بند چيز ديگري آزاد باشد.
(اگر با اين پيش فرضها مخالف ايد خواندن ادامه اين يادداشت هوده بخش نيست).
با اين همه تعاريفي كه فرهنگ تا به حال به خود اختصاص داده است و با اين همه رويكردهاي گوناگوني كه نسبت به مقوله فرهنگ در سنت هاي منقدان اهل ادب و جامعه شناسي و جامعه شناسي فرهنگ و جامعه شناسي فرهنگي و مردم شناسي و مطالعات فرهنگي و پارادايم هاي مختلف درون مطالعات فرهنگي وجود دارد به واقع ما درون رستوراني هستيم كه بايد از منوي غذا، هرچه سريع تر انتخاب مان را انجام دهيم و سفارش دهيم. گارسون! غذاي پيشنهادي و مخصوص تان چيست؟ مطالعات فرهنگي را با چه رنگي از سس ها نوش جان كنيم بهتر است؟
گفته میشود انسان خیلی دیر متوجه خود شد وپس از سعی در شناخت و کشف عناصر طبیعی و محیط پیرامون خود به عنوان آخرین مقوله مورد مطالعه،متمایل به شناخت خود گردید که البته این سخن درستی نیست. شاید بهتر آن است که بگوئیم انسان از لحاظ روش علمی خیلی دیر مورد مطالعه قرار گرفت والا سعی در شناخت ماهیت و روابط انسانی موضوعی است که از دیرباز مورد علاقه بشر بوده است و اتفاقاً انسان قبل از پرداختن به طبیعت به خود ورفتارهای خود می اندیشیده است که البته این امر بیشتر مورد توجه فیلسوفان،تاریخ نگاران،جغرافیدانان وسفر نامه نویسان بوده است . از قدیمی ترین فرهنگ های انسانی همواره با تمایل انسان به یافتن یک هویت روبرو هستیم ، انسان بر آن است که خودرا بشناسد بنابراین در پی یافتن شباهت ها و تفاوت ها با سایر همنوعان خود برمی آید . بدین ترتیب از طریق مکانیسم مقایسه انسان خود را ازدیگری جدا کرده و هویت می یابد.
پى ير گيرو
ترجمه محمد نبوى
انتشارات آگاه
نشانه شناسى علمى است كه به مطالعه نظام هاى نشانه اى نظير زبان ها، رمزگان، نظام هاى علامتى و غيره مى پردازد. بر اساس اين تعريف، زبان بخشى از نشانه شناسى است. اما عموماً پذيرفته شده است كه در ميان نظام هاى نشانه اى، زبان وضعيتى منحصر به فرد و مستقل دارد و اين به ما امكان مى دهد تا نشانه شناسى را در مقام علمى كه به مطالعه نظام هاى نشانه اى غير زبانى مى نشيند تعريف كنيم و اين همان تعريفى است كه پى يرگيرو در كتاب نشانه شناسى خود اختيار مى كند.
كتاب گيرو يادگارى است از دوران طلايى نشانه شناسى در نيمه دهه ۷۰ ميلادى، در آن دوران كه همه بزرگان نشانه شناسى از جمله رولان بارت، گره ماس، رومن ياكوبسن و . . . در اوج خلاقيت فكرى خود سرگرم ساخت و پرداخت نظريات خود بودند.
هر تصويري مي تواند به مثابه يك متن مورد تحليل واقع شود. دور و بر ما پر است از متن هايي كه اگر به سادگي از كنار ظاهر آنها عبور نكنيم مي توانيم نكات جالبي در آنها نظاره كنيم و معناهايي را كشف كنيم. چندي پيش در حال قدم زدن، اين تصوير كه در بيلبورد ميدان فردوسي نصب شده بود نظرم را متوجه خود كرد و از آن عکس گرفتم. اين تصوير را مي توان به دو بخش تقسيم كرد : نوشته اي در سمت راست و عكسي در سمت چپ.

پروژه روشنگري، در جستجوي معرفتي كمابيش يقيني و جهان شمول بود ولي پسامدرنيسم وجود عقلانيت جهانشمول را رد مي كند. پسا مدرنيسم تمايزات و سلسله مراتب مدرنيسم را بر هم مي زند. در تفكر پست مدرن همه قواعد دنياي مدرن به شوخي گرفته مي شود و همه چيز مورد بازنگري قرار مي گيرد.
پسامدرنيسم پيوندي نا گسستني با پساساختارگرايي و ساختارشكني دارد و به معناي واقعي كلمه به دنبال برهم زدن هرگونه ساختارگرايي است. در معماري پسامدرن، از فرم يك كاغذ مچاله مي توان الگو گرفت. پست مدرنيسم با از ميان بردن سلسله مراتب ها سعي در نماياندن صداهاي خاموش دارد همين شيوه نگرش سبب مي شود كه فرهنگ عامه اهميت پيدا كند و مطالعات فرهنگي را نيز مي توان با اين استدلال رويكردي پسامدرن به مقوله فرهنگ دانست. شايد بيشترين بهره را از نظريه پسا مدرن جنبش زنان و جهان سوم كسب كند. زيرا عقلانيت مدرن را عقلانيتي متصلبي مي داند كه تنها عقلانيت سفيد پوستان مذكر غربي است.
تاملاتي در پاسخ دوم دكتر سروش به آيت الله سبحاني
دكتر سروش : من ایمان خود را از عارفان گرفته ام نه از فقیهان.
اتفاقآ به نظر من جناب سروش كار خوبي كرده اند كه ايمان شان را از فقيهان نگرفته اند چون فقيهان فقط به امور فروعات و بايد و نبايدها و احكام شرع ميپردازند. اما من نمي فهمم كه جناب سروش كه ادعاي محقق بودن و مخالفت با تقليد دارند چرا در زمينه ايمان از عرفا تقليد مي كنند؟ اصولآ مگر نبايد امور عقلاني و اصول ايماني دين را با عقل و تحقيق خود كسب كنيم؟ سوال ديگر اينكه آيا جناب سروش به فروعات دين عمل مي كنند؟ اگر جواب مثبت است ايشان نماز و روزه و خمس و زكات خود را چگونه و مطابق حكم كدام مرجع انجام ميدهند؟ اگر خودشان مجتهد اند كه هيچ و اگر نيستند چگونه تقليد مي كنند در حالي كه منكر تقليد كردن هستند؟ به نظر مي رسد كه جناب سروش علي رغم ادعاهاي خود نه تنها مقلد هستند بلكه مقلد پرور نيز هستند زيرا بسياري از شاگردان و پامنبري هاي ايشان حتي از نحوه نگارش ايشان تقليد مي كنند و بارها هنگام بحث با مقلدين سروش مشاهده كرده ام كه تمام مفاهيم فكري خود را از سروش وام گرفته اند و خود هيچ چيزي براي عرضه كردن نداشته اند. مفاهيمي چون ((ذاتي و عرضي دين)) در سخنان مقلدين سروش فراوان است. جناب سروش! چرا به پامنبري هايتان انديشيدن نمي آموزيد و فقط مقلد هاي طوطي صفت پرورش مي دهيد؟
به نام خدا
ساختار، ساختارگرایی، ساختارشكني، پساساختارگرايي
محمد الياس قنبري
فهرست :
- مقدمه
- ساختار چيست؟
- زبان به مثابه نظامي ساختاري
- گسترش رويكرد ساختارگرايي
- ايرادات تفكر ساختارگرا
- ساختارگرايي به مثابه يك روش
- آيا ساختارگرايي يك پارادايم است؟
- ساختارشكني، پساساختارگرايي و ظهور گفتمان
اگر بخواهيم در ميان اقشار اجتماع، سخت ترين مشاغل را نام ببريم بدون شك، معلمي يكي از آنها خواهد بود. اين حرفه نقش مهمي در جامعه پذيري كودكان و نوجوانان ايفا مي كند. تا كنون كارشناسان، معلم و دغدغه هاي معلمي را از منظر مسائل مادي و معيشتي نگريسته اند در حالي كه اگر يك بار به پاي درد دل هاي اين جماعت بنشينيم مي توانيم مسائل و مشكلات جدي تر و مهم تري را بيابيم كه شايد تا به حال از آن غفلت شده است. متناسب نبودن درآمد معلمين با میزان مسئولیت و تنشی كه متحمل میشوند، میتواند یکی از این مشکلات باشد.
نبايد تنها با اين توجيه كه معلمي شغل انبياست از توجه به نيازها و سختي هايي كه معلمان تحمل مي كنند سر
باز زد. اگر از معلم انتظار انجام وظيفه كامل و درست را داريم بايد در عوض به مسائل معيشتي آنها توجه كنيم. آري معلمي شغل انبياست اما انبيا نيز از جنس بشر بوده اند و آنها نيز نيازمند خوراك و پوشاك و مسكن. از معلم انتظارت فراوان داريم اما به انتظاراتش گوش فرا نمي دهيم. از او تكليف مي خواهيم اما به حقوقش كم توجهي مي كنيم. از او مسئوليت مي خواهيم و بازخواستش مي كنيم اما دايره اختيار او را تنگ مي كنيم. آينده سازان جامعه و تربيت و جامعه پذير كردن آنان را به معلم مي سپاريم و معلم را به امان خدا رها مي كنيم. اگر شعار مي دهيم كه معلمي شغل انبياست بايد اين را نيز به خاطر داشته باشيم كه انبيا بر انسان منت گذارده اند و در آيات وحياني نيز حقي كه آنان بر گردن ما دارند گوشزد شده است.
همواره وقتی قصد می کنم با دوستی قرار ملاقات بگذارم انگار توافقی پیشینی وجود دارد که این قرارگاه باید جایی در حوالی میدان انقلاب باشد. مغناطیس انقلاب همه چیز و همه کس را به خود جذب می کند و با انفجاری از خود ساطع می کند. اگر نبض اقتصاد و سیاست و فرهنگ ایران در کلان شهر تهران می تپد، قلب تهران را باید در میدان انقلاب جستجو کرد. انقلابی که منقلب می کند و جریان می دهد به رگ های این شهر پرتکاپو. تکاپو
گفتم و کدام میدان، پرتکاپو تر از انقلابی که حتی ظهر جمعه نیز هیجان خود را حفظ کرده است. میدان انقلاب به عنوان فضایی که نقشی محوری در جریانات انقلابی ایفا کرده است هنوز هم در کلان شهر ما واجد مرکزیت است. مرکزیتی که خود را تا چهار راه ولی عصر امتداد داده است و به چهارراه ولی عصر که می رسی احساس می کنی که دیگر از حال و هوای خیابان انقلاب خارج شده ای. گویی انقلاب منتظر منجی خویش است تا رسالتش را به اتمام برساند. خیابان ولی عصری که تجریش بورژوازی را به راه آهن پرولتاریا متصل می کند معروف به بلند ترین خیابان خاور میانه نیز هست و منجی، بلند ترین امید بشر است که بلندایی به طول تاریخ دارد. در روند انقلاب خیلی زود به 12 فروردین می رسیم و کمی آن طرف تر 16 آذر را یادآور می شویم و خیابان قدس و فلسطین که از آرمان های انقلاب بوده اند و کانون های حکومتی نیز در همین حوالی، هدایت جریان انقلاب را بر عهده دارند.
نظام سرمايه داري، صنعت فرهنگ و تحميق توده ها
مكتب فرانكفورت نامي است كه بر گروهي از روشنفكران آلماني و عمدتآ يهودي اطلاق مي شود كه در اوايل دهه 1920 در انجمن پژوهشهاي اجتماعي فرانكفورت شروع به همكاري كردند. شايد اين نام با كمي تسامح بر اين حلقه گذارده شده باشد چون بررسي آثار و تفكرات اعضاي اين حلقه نشان از علايق پژوهشي گسترده و پراكنده آنها دارد و همچنين اعضاي اين گروه با ظهور نازيسم از فرانكفورت به ساير كشورهاي اروپايي و عمدتآ ايالات متحده مهاجرت كردند اما شايد بتوان نقطه كانوني تفكرات اين دسته از انديشمندان را رويكرد انتقادي آنان نسبت به عقلانيت رسمي شده مدرن و دغدغه نسبت به آن دسته از ارزش هاي انساني دانست كه تحت سيطره پوزيتيسم در محاق رفته است. به اعتقاد مكتب فرانكفورت، پوزيتيويسم به عقلانيت ابزاري دامن زده است. عقلانيتي كه در آن وسايل تبديل به هدف شده اند. عقلانيتي كه در آن نگاه ارزشي به نگاهي عملگرايانه و سودجويانه بدل گشته است. عقلانيتي كه در آن ارزش علم به ايجاد شناخت نيست بلكه ارزش علم به توليد نتايج سودمند مادي و اقتصادي تقليل يافته است. ارزش انسان نه به آگاهي و تعالي او بلكه به ميزان منفعتي است كه ايجاد مي كند.
به نظر مي رسد سه مفهوم تفكر انتقادي، نئوماركسيست و پست مدرن بتواند چهره كاملي از اين گروه ترسيم كند. به واقع مخالفت آنها با پوزيتيويسم نشانگر رويكرد انتقادي و ارزشي آنان نسبت به مسائل است همچنين انتقادات شديداللحن آنان به نظام سرمايه داري و تلاش آنان براي اصلاح نظريه كلاسيك ماركسيستي كه البته با نگاهي انتقادي به آن نيز همراه بود آنان را در زمره نئوماركسيست ها قرار مي دهد و رويكرد آنان نسبت به روشنگري و مدرنيته نيز شايد اين گروه را در جايگاه اولين متفكران پست مدرن قرار دهد.
ماركس مي گويد : اين آگاهي ما نيست كه موجوديت اجتماعي ما را مي سازد بلكه برعكس موجوديت اجتماعي ماست كه آگاهي ما را مي سازد. ماركس با تعريف زير بنا و روبنا بر آن است تا نشان دهد كه اقتصاد در نقش زيربنا تعيين كننده روبناي سياسي و ايدئولوژيك جامعه است.
انديشمندان زيادي تلاش كرده اند تا با نقد و اصلاح اين نظريه ماركس آن را دوباره احيا كرده و براي تحليل وضعيت فرهنگي از جمله تحليل فرهنگ عامه و توليدات رسانه اي در جوامع امروزين از آن استفاده كنند.
شايد اولين انتقادي كه به اين نظر ماركس گرفته شود اين است كه ماركس تنها زيربنا و روبنا را معرفي مي كند و به هيچ وجه از چگونگي رابطه و تاثير اين دو به هم صحبت نمي كند.
مرداك و گلدينگ از جمله افرادي هستند كه با انتقاد از ماركس و با تعيين تجربي سعي در ارائه نظريه اي در مورد فرهنگ عامه دارند. همان طور كه بيان شد ماركس اشكال دولت و قانون و به طور كلي روبنا ناشي از شرايط مادي زندگي مي پندارد اما در جايي ديگر مي گويد كه ايدئولوژي طبقات تابع را طبقات حاكم تعيين مي كنند. شايد در بدايت امر اين مساله نوعي تناقض در گفتار ماركس محسوب شود اما مرداك و گلدينگ معتقدند كه ماركس در حقيقت بستر مادي را به طور عام زمينه اي مي داند كه همه اتفاقات ايدئولوژيك از جمله به دست گرفتن ايدئولوژي توسط طبقه حاكم درون آن بستر رخ مي دهد همچنين آنها معتقدند كه رابطه بين زير بنا و روبنا از عليتي جبرگرايانه پيروي نمي كند بلكه اين عليت، تنها به معناي محدود كردن و فشار آوردن در آزادي فكر و آگاهي و به طور كلي روبناست. مرداك و گلدينگ با بررسي هاي تجربي نشان مي دهند كه مطابق نظريات ماركس مالكيت و كنترل رسانه هاي ارتباطي در دست گروه هاي كوچكي از شركت هاي قدرتمند اقتصادي است. به نظر آنان تاكيد زيادي بر مصرف گرايي در فرهنگ عامه مي شود به دليل مخفي كردن حيطه توليد و نابرابري هاي موجود در آن است.
(به محاق رفتن امر فرهنگی و اجتماعی و بلوای امر سیاسی)
این یادداشت در پایگاه اطلاع رسانی رجانیوز
این یادداشت در نشریه فصل نو
مي توان كنشگران را بر حسب فعاليت سياسي به سه دسته : كنشگران حرفه اي سياست، كنشگران آماتور سياست و بي خبران و منفعلان عرصه سياست تقسيم بندي نمود. كنشگران حرفه اي سياست، در واقع بازيگراني هستند كه شغل و حرفه آنها سياست ورزي است و همواره در وسط ميادين سياسي در حال عرض اندام هستند. كنشگران آماتور را مي توان تماشاچياني دانست كه در كنار ميدان سياسي در حال نظاره و تشويق كنشگران حرفه اي هستند و دسته سوم نيز خارج از ميادين سياسي به زندگي روزمره خود مشغول اند.
دو گروه اول علاوه بر زندگي روزمره خود، نوعي حيات سياسي را نيز تجربه مي كنند اما نكته اي كه در اين ميان مي تواند جالب باشد رابطه ميان حيات سياسي و زندگي روزمره افراد است. اين يادداشت اين رابطه را در ميان حيات سياسي و زندگي روزمره كنشگران حرفه اي سياست دنبال نمي كند گرچه بررسي اين رابطه مطمئنآ مي تواند حاوي نكات بديعي باشد بلکه به بررسي اين رابطه در گروه دوم مي پردازد.
فرهنگ چيست؟ گفته مي شود كه تا به حال بيش از 400 تعريف براي مفهوم فرهنگ ارائه شده است. اين واژه در هر كانتكست معنايي متفاوت را اتخاذ مي كند. به طور مثال دو نظام معرفتي مردم شناسي و مطالعات فرهنگي كه داعيه بررسي فرهنگ را دارند با اين مفهوم به دو شكل كاملآ متفاوت روبرو مي شوند. شايد بتوان اين تفاوت را ناشي از اين دانست كه يكي ديدگاهي ايستا به فرهنگ دارد و فرهنگ را به مثابه آنچه هست مطالعه مي كند و ديگري فرهنگ را امري پويا و به مثابه آنچه بايد باشد. مردم شناسان بدون هيچ گونه تعهد و ارزش گذاري به فرهنگ ها مي پردازند در حالي كه در رويكرد مطالعات فرهنگي به وضوح نوعي تعهد و ارزش گذاري ديده مي شود و همچنين فرهنگ در اين سنت يك كوشش انساني براي شكوفايي استعداد ها و نيل به كمال محسوب مي شود. از اين رو اين رويكرد به فرهنگ مي پردازد و نه به فرهنگ ها!
موضوع كتاب منتقدان فرهنگ بررسي مفهوم فرهنگ است آنگونه كه روشنفكران اهل ادب انگليس از نيمه قرن نوزدهم تا كنون به كار برده اند.
ماتيو آرنولد
ماتيو آرنولد بود كه اين مفهوم را در اواسط دوران ويكتوريا به روشنترين شكل بيان كرد. او در مقاله فرهنگ و آنارشي، فرهنگ را چنين تعريف كرد :
((جستجوي كمال مطلق، به ياري فراگرفتن بهترين انديشيده ها و گفته ها در باب مطالبي كه بيشترين ارتباط را با ما دارد.))
نوشته هاي ماتيو آرنولد در باب مفهوم فرهنگ، شناخته شده ترين آثار اجتماعي و آموزشي او هستند.
کتاب ایران روح یک جهان بی روح - نشر نی - ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده
ايراني ها چه رويايي در سر دارند؟ / ميشل فوكو / ترجمه حسين معصومي همداني / انتشارات هرمس / ۷۲ صفحه
فوکو دو بار،از ۱۶ تا ۲۴ سپتامبر (۲۵ شهریور تا ۲ مهر ۱۳۵۷) و ۹ تا ۱۵ نوامبر ۱۹۷۸ (۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷) به ایران سفر کرد و در این سفرها، در تهران و قم و آبادان،با برخی از رهبران ملی و دینی و گروههای مختلفی که در انقلاب دست داشتند ملاقات کرد.
این کتاب ترجمۀ مقالاتی است که فوکو در پی این دو سفر و پیش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷،دربارۀ انقلاب اسلامی ایران نوشته است.
(گفت و گوی دو خبرنگار روزنامه لیبراسیون با میشل فوکو فیلسوف نقاب دار فرانسوی در مورد انقلاب اسلامی)
- خبرنگار : برداشت ما غربي ها از انقلاب نوعي دگرگوني در راستاي پيشرفت و ترقي است اما انقلاب ايران به آموزه هايي استناد مي كند كه به 1300 سال قبل باز مي گردد. من واقعا نمي توانم انقلاب ايران را بفهمم.
- فوكو : مذهب، به راستي واژگان، آيين و نمايشي بي زمان است.
- خبرنگار : نكته شگفت انگيز براي من قيام همه مردم است. بر واژه ((همه)) تاكيد مي كنم زيرا به راستي ديدم كه در اين جنبش همه مردم به جز معلولان و سالمندان و كودكان خردسال و انگل هايي كه از رژيم ارتزاق مي كردند حضور داشتند.
- فوكو : اراده جمعي يك ابزار نظري است كه انديشمندان با آن اجتماع را تحليل مي كنند. اراده جمعي را هرگز كسي نديده است و خود من فكر مي كردم كه اراده جمعي مثل خدا يا روح است اما انقلاب ايران اراده مطلقا جمعي را نمايان كرد و ما در تهران و سرتاسر ايران با اراده جمعي يك ملت برخورد كرديم و بايد به آن احترام بگذاريم.
- خبرنگار: آيا شباهتي ميان انقلاب چين و انقلاب ايران نمي بينيد و چيز مشتركي ميان كاريزماي مائوتسه و خميني قابل مشاهده نيست؟
- فوكو : انقلاب چين، مبارزه اي بود ميان برخي عناصر ملت با برخي ديگر اما آنچه در ايران مرا شگفت زده كرده است اين است كه مبارزه ميان عناصر متفاوت وجود ندارد و فقط يك رويارويي وجود دارد. رويارويي ميان تمام مردم و قدرت شاه كه با سلاح و پليس اش مردم را تهديد مي كند.
( مروری بر نظریات میخائیل باختین )
باختين نه فرماليست است كه تنها خود را به زبان و تمهيدات به كار گرفته شده در متن محدود كند و نه ساخت گرا كه معطوف به يك زبان شناسي مجرد فارغ از بافت اجتماعي باشد و نه يك ماركسيست كه تنها اقتصاد را منشا ايدئولوژي تلقي كند. باختين خود يك مكتب است. مكتبي كه شايد بتوان آن را حد فاصلي ميان فرماليسم و
ماركسيسم دانست. باختين فرماليست است چون معطوف به زبان است ولي زبان را فارغ از ايدئولوژي نمي داند باختين ماركسيست هم نيست اما بين نظرياتش و آنچه كه در ماركسيسم وجود دارد شباهتهائي مي توان يافت.او مانند ماركسيستها به جهان با ديدگاهي تاريخي ،اجتماعي مي نگرد ، پس معتقد است هر پديده فرهنگي تنها زماني معني پيدا ميكند كه با توجه به بستر اجتماعي تاريخي آن مورد بررسي قرار گيرد. به عنوان مثال اگر شخصي در زماني معين مشغول انجام عمل بخصوصي است، عملش عكس العملي است نسبت به آنچه كه در پيش اتفاق افتاده يا قرار است در آينده رخ بدهد.با اندكي تعميم زبان نيز چنين است.او مي گويد : ايده اگر فقط در ذهن شخص زندگي نمايد، كم كم مي ميرد و از بين مي رود. اما اگر با ايده هاي ديگر وارد رابطه اي دو يا چند جانبه شود شكل گرفته، زندگي تازه اي را آغاز نموده ، ارتقا يافته و سر انجام به ايده هاي نو و تازه ديگر منجر خواهد شد.
مرده ها در حيات اجتماعى ما شريكند
(این مقاله در روزنامه ایران منتشر شد.)
شايد چنين پنداشته شود كه با وقوع مرگ، زندگى اجتماعى انسان تمام مى شود و در نتيجه هر قدر انسان ها در فضاها و موقعيت هايى مربوط به مرگ قرار گيرند از واقعيت هاى خودساخته اجتماعى و فرهنگى و نتايج مادى تمدن فاصله بيشترى مى گيرند. شايد گمان مى كنيم هنجارها و واقعيت هاى اجتماعى در مراسم كفن و دفن كمرنگ تر جلوه مى كنند، اما قضيه كاملاً برعكس است. ساختارهاى خودساخته اجتماعى انسان به قدرى بر ما تعين پيدا كرده اند كه حتى مشاهده مستقيم مرگ نيز نمى تواند ما را از چنبره هنجارها و ساختارهاى اجتماعى و فرهنگى برهاند. در واقع زندگى اجتماعى و واقعيت هايى چون اختلاف طبقاتى و قشربندى اجتماعى و هويت طلبى و تقسيم بندى جنسيتى نقش ها به قدرى ريشه دار و قوى عمل مى كند كه حتى در گورستان نيز استيلاى خود را حفظ مى نمايد. شايد ارواح هم درگير هنجارهاى اجتماعى خود باشند! اين مسأله را مى توان از راه تحليل محتواى اعلاميه ها، سنگ قبرنوشته ها و رفتارهاى مردم در هنگام برگزارى مراسم تدفين روشن نمود. با رويكرد روش شناسى مردم نگارانه مى توان به اين نكته پى برد كه بين يادآورى مرگ و كمرنگ شدن واقعيت هاى اجتماعى و بايد و نبايدهاى فرهنگى نه تنها همبستگى مثبتى وجود ندارد بلكه در مناسك به خاكسپارى و آداب و رسوم مربوط به مرگ، واقعيت هاى اجتماعى هم خود را نشان مى دهند و هم با قدرت هرچه تمام تر بازتوليد مى شوند.
( میشل فوکو : فیلسوف تاریخ علم و منتقد مدرنیته )
شايد مهم ترين دستاورد فوكو، تحليل و فهمي باشد كه از رابطه قدرت و معرفت به ما مي آموزد. وي منشا معرفت را با روش هاي هرمنوتيكي در متن تاريخ و جامعه جستجو نمي كند و مانند پديدار شناسان انسان را سوژه معنا بخش نمي داند. همچنين بر خلاف ساختگرايان در پي ايجاد الگوي قاعده مندي براي رفتار انساني نيست و مانند ماركسيست ها به روند عمومي و خطي تاريخ، اعتقادي ندارد.پرسش اصلي فوكو اين است كه گفتمان ها و به تبع آنها اشكال مختلف دانش چگونه ايجاد مي شوند. او در سراسر آثار خود در پي تبار شناسي مدرنيته و انسان مدرن است.
آندرو ميلز و جف براويت
ترجمه جمال محمدى
انتشارات ققنوس
در دهه اخير شاهد ظهور و حضور فراگير دانش ميان رشته اى به نام «مطالعات فرهنگى» بوده ايم كه با وجود اين حضور پررنگ همچون نشانه اى «چند معنايى» باقى مانده است. مطالعات فرهنگى، مطالعه فرهنگ به صورت آكادميك است اما هنوز صاحبنظران بر سر اين كه «فرهنگ چيست؟» متفق القول نشده اند. با اين حال واژه «فرهنگ» يكى از پربسامدترين لغت هاى كاربردى ما است. مردم دغدغه استقلال فرهنگ ملى شان را دارند و در عين حال نگران آنند كه آيا در مقام فرد به اندازه كافى «با فرهنگ» هستند. اهل نظر درباره ممكن و مطلوب بودن زندگى در جامعه اى «چند فرهنگى» انديشه ورزى مى كنند. اقتصاددانان و سياستمداران نيز درباره «صنعت فرهنگ سازى» و رويكردهاى فرهنگ محور تأمل مى كنند و تا اين حد درك از معنى فرهنگ در خرد جمعى وجود دارد بدون اين كه مؤلفه هاى معنايى فرهنگ تعيين و تعريف دقيق و صريحى از آن به دست داده شده باشد.
كتاب «درآمدى بر نظريه فرهنگى معاصر» در قالب طرح زمينه هاى تاريخى و سويه هاى نظرى مطالعات فرهنگى پارادايم هاى اصلى نظريه فرهنگى را در ۷ فصل ارائه مى دهد و مسائل و مناقشات اصلى و رايج در حوزه مطالعات فرهنگى را مورد بحث و تحليل قرار مى دهد. ۷ فصل كتاب چنين عنوان گرفته اند.
۱. مطالعات فرهنگى و نظريه فرهنگى
۲. ادبيات و جامعه: از فرهنگ گرايى تا ماترياليسم فرهنگى.
۳- نظريه انتقادى: از نقد ايدئولوژى تا جامعه شناسى فرهنگ
۴. نشانه شناسى: از ساختارگرايى تا پساساختارگرايى
۵. سياست فرهنگى تفاوت
۶. پسامدرنيسم و نظريه فرهنگى
۷. نقد فرهنگى و سياست فرهنگى
به نقل از روزنامه ايران 12/4/86
قدرت از دير باز موضوع فلسفه سياسي بوده است و امروزه مباحث علوم سياسي نيز مفهوم قدرت را به جاي دولت و شيوه حكومت جايگزين موضوع محوري خود كرده اند. اما نمي توان قدرت را تنها به مفهومي سياسي فرو كاست بلكه براي شناخت قدرت بايد سراغ جامعه و كنشگران اجتماعي رفت. قدرت سياسي در واقع يك شكل از مفهوم عام قدرت محسوب مي شود. قدرتي كه پدر بر كودك، ارباب بر برده، معلم بر شاگرد پزشك بر بيمار، زندان بان بر زنداني و كارفرما بر كارگر اعمال می کند نشان از اين دارد كه قدرت در تمام روابط اجتماعي جريان دارد. شايد بتوان قدرت را به دو بخش رسمي و غير رسمي تقسيم نمود و قدرت رسمی چون : قدرت هاي نهادي شده در حكومت، ارتش و بوروكراسي را از قدرت غير رسمي تفكيك كرد. مفهوم قدرت غالبآ با مفاهيمي چون : حيثيت، نفوذ، شهرت، شايستگي يا توانايي، دانش، سلطه، حقوق، زور و اقتدار يكسان قلمداد شده است اما براي تعريف هر چه دقيق تر اين مفهوم بايد آن را از ساير مفاهيم، متمایز كرد. كمتر متفكر اجتماعي را مي توان يافت كه درباره قدرت بحث نكرده باشد. اين مفهوم به قدري اهميت دارد كه در تمام مباحث اجتماعي و معرفتي به نحوي خود را نمايان مي كند. به قول فوكو ( كه يكي از مهم ترين نظريه پردازان در مورد قدرت محسوب مي شود ) روابط پيچيده شبكه قدرت در تمام عرصه هاي زندگي ما حاكم است و البته مي توان حدس زد كه اين برداشت از قدرت را وامدار نيچه است كه اصلآ جهان را چيزي نمي داند جز خواست قدرت.
در مقاله درس نظريه اجتماعي معاصر و بنا به پيشنهاد دكتر رضايي سعي خواهم كرد كه مفهوم قدرت از منظر فوكو، گيدنز و مطالعات فرهنگي را تبيين كنم.
( ديدگاهي روانكاوانه درباره جايگاه اتومبيل در فرهنگ معاصر)
در اين مقاله سعي كردم برداشتي آزاد و خلاصه داشته باشم از مقاله جامعه بزرگ اتومبيل نوشته بري ريچاردز كه با ترجمه حسين پاينده در شماره 20 فصلنامه ارغنون به چاپ رسيده است. اين مقاله فصل پنجم كتاب
(Richards, Barry. Disciplines of Delight: The Psychoanalysis of Popular Culture, London: Free Association Books, 1994) است.
در اين نوشتار سعي مي شود تا با رويكردي روانكاوانه دلايل هراس و مخالفت با فناوري به طور عام و اتومبيل به طور خاص و همچنين دلايل علاقه و شيفتگي انسان به فناوري اي چون اتومبيل مطرح شود و با استفاده از مفاهيم روانكاوي و تعريف فرهنگ در اين مكتب راه سومي مطرح شود كه دو گفتمان محيط زيست و فناوري را با هم تلفيق كند و تبييني از تعارض موجود بين فن دوستي و فن هراسي ارئه شود. تعريف فرهنگ از منظر روانكاوي مي تواند براي دانشجويان مطالعات فرهنگي تعريفي مفيد و راهگشا باشد.
(اين مقاله را به صورت سمينار در كلاس جامعه شناسي اوقات فراغت دكتر سعيدي ارائه كردم)
(دانلود فايل پاور پوينت سمينار)
ويراستار: فيليپ كسل
ترجمه: حسن چاوشيان
نشر ققنوس
از آنجايى كه گيدنز در حال حاضر در صف اول نظريه پردازان علوم اجتماعى معاصر است، نوشته هايش در معرض توجه انتقادى گسترده اى قرار گرفته است. به طورى كه از سال ۱۹۸۹ تاكنون سه كتاب حاوى مجموعه انتقادهايى از گيدنز منتشر شده است. از ديد بسيارى از منتقدين گيدنز به نوعى هويت دوگانه اى يافته است و به اين اعتبار از گيدنز «قديم» و «جديد» سخن مى گويند. گيدنز اول، متخصص چيره دست شرح و تفسير انتقادى شناخته مى شود. او با شرحى كه بر ماركس، وبر و دوركيم در كتاب «سرمايه دارى و نظريه اجتماعى مدرن» نوشته، توانسته است حيطه علمى مورد توصيف خود را از نو در قالبى جديد بريزد. اما گيدنز «دوم»، خالق «نظريه ساخت يابى» به عنوان برجسته ترين تحليلگر مدرنيته از سوى مخاطبانى بسيار كم شناخته شده و درك مى شود كه عمدتاً دانشجويان دوره هاى تخصصى و حرفه اى هاى علوم اجتماعى هستند.
آثار «گيدنز اول» را مى توان به منزله برخوردى انتقادى با مكاتب و سنت هايى دانست كه او در پى پشت سر گذاشتن آنهاست، اما «گيدنز دوم» را مى توان همچون كسى تصوير كرد كه از اين مواجهه سر بر مى آورد و مى خواهد چارچوب مفهومى با كفايت تر و بينش هاى نافذتر و روشن ترى نسبت به ماهيت جهان معاصر خلق كند.
كتاب حاضر با عنوان «چكيده آثار آنتونى گيدنز» سعى دارد اهميت «گيدنز دوم» را نشان دهد. اين اثر در برگيرنده منتخبانى از آثار گيدنز است كه طيف گسترده اى از مباحث مهم نظرى گيدنز و آراى او درباره نوشته هاى ماركس، دوركيم، وبر و فوكو را در بر مى گيرد.
علاوه بر اين، كتاب حاضر رويكرد نوآورانه خود گيدنز را به مسائل بنيادين نظريه اجتماعى باز مى نمايد.
كتاب از مقدمه اى روشنگر و آسان فهم به قلم گردآورنده آن بهره مند است كه خواننده را در راه يافتن به جهان انديشه هاى گيدنز يارى مى كند.
به نقل از روزنامه ایران ۲۴/۱۱/۸۳
نظریه ساختمند شدن
گيدنز هم دربارهء ساختارها و نظامهاي اجتماعي صحبت مي کند و هم تاکيد دارد که جامعه ازطريق کنش انساني توليد و باز توليدمي شود و هرگونه صورتي از تبيين ساختاري و هرگونه مفهومي از موجوديت جامعه را برتر و فراتر از افراد نفي مي کند. محصول نهايي کار او پديدهء انتزاعي به نام هستي شناسي موجود اجتماعي است. درجامعه شناسي، ساختار نوعي ويژگي مقيد کننده يا تعيين کنندهء حيات اجتماعي دانسته مي شود، درحاليکه ساختار چاره ساز و هدايتگر نيز هست. ساختارها در کنش و بواسطهء کنش وجود دارند که آنها را توليد و بازتوليد مي کنند.
( برداشت خلاصه ای از فصل چهار کتاب پی یر بوردیو نوشته ریچارد جنکینز )
گرچه بورديو كار خود را نظريه پردازي لفاظانه نمي داند بلكه روش و ابزاري مي داند موقتي كه توسط كار تجربي بنا شده است ولي ثمره تلاش او در جامعه شناسي مانند گيدنز نظريه اي است براي تبيين كنش بدون اينكه در دام جبر گرايي ساختاري بيفتد و بدون آنكه كنش گر را واجد آگاهي و اراده كامل تلقي كند.
بورديو براي اين كار از سه مفهوم عمل، ريختار و ميدان استفاده مي كند. غالبآ مردم بدون توجه به وسعت نظام اجتماعي، اعمال روزانه خود را اعمالي بديهي مي دانند زيرا در غير اين صورت زندگي اجتماعي شكل نمي گرفت. به قول امام محمد غزالي، تمدن، ثمره غفلت آدميان است و اينكه انسان سرگرم بازي روزمره زندگي است واگر همگان وقت خود را صرف پرسش از معناي زندگي كنند سازو كار زندگي سامان نمي گيرد ولي بورديو در رهيافت خود به عمل اجتماعي به چندين مساله تاكيد مي كند از جمله : الگوي آماري ، توصيفي كه مردم از دنياي اجتماعي مي كنند، اينكه عمل، خلق الساعه و استراتژيك است و در موقعيتي خاص از زمان و مكان توليد مي شود و تحت هدايت قواعد خاصي نيست.
بورديو معتقد است جهان بيني همه جوامع، همه فرهنگ ها و همه گروهها در جريان زندگي روزمره آنها آموخته و توليد مي شوند و به تعبير دقيق تر فقط با انجام دادن آنهاست كه شناخت از آنها حاصل مي شود. هرچند كه در هر بازي قواعدي وجود دارد كه چارچوب بازي را تعيين مي كند ولي اين بازي ها و قواعدشان از طريق آموختن مستقيم ياد گرفته مي شوند و بورديو نيز بر همين نكته اصرار مي ورزد كه مردم در اكثر مواقع در موقعيت هاي متفاوت توان خود را به نمايش مي گذارند و عده كميابي نيز شايستگي خود را بروز مي دهند اما به هر رو مساله اين است كه عمل، خلق مي شود و نوعي استراتژي است كه فرد را با موقعيت سازگار مي كند و اينجاست كه بورديو از قواعد به استراتژي ها چرخشي نظري مي كند.
بورديو جامعه شناس جديدي براي ما ايرانيان است. به اين معنا که از طرح نظريات و آراي او در ايران هنوز بيش از
يک دهه نگذشته است و آثار مستقلي که از اين روشنفکر فرانسوي و درباره او به فارسي وجود دارد، هنوز به تعداد انگشتان يک دست نيز نرسيده است. علاوه بر اين آثار که در اين ويژه نامه معرفي مي شوند، برخي مقالات و بخشي از فصل هاي کتاب هاي جامعه شناسي نيز به اين انديشمند برجسته فرانسوي اختصاص داده شده است. کتاب ها چند دسته هستند. کتاب هايي که بايد خريد. کتاب هايي که بايد داشت و مهم نيست که از چه طريق مي توان آنها را در اختيار داشت. کتاب هايي هم هستند که بايد هديه داد. در اين بين کتاب هايي هم هستند که بايد خواند و فرقي نمي کند که آن کتاب را هديه گرفته ايم يا خريده ايم يا به امانت برده ايم.
کتاب«پي ير بورديو» به اعتبار سخن مولف کتاب، جزء دسته آخر است؛ يعني کتابي براي خواندن است. (صفحه 34)
( يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست )
همواره مي توان پس از فروكش كردن جار و جنجال هاي ناشي از يك پديده كه همه را جو زده كرده است به دور
از احساس به جمع بندي و تحليل پرداخت. و اصولآ اين پديده جو گيري در جامعه ما پديده جالبي است گويي همواره بايد موضوعي در جامعه ايجاد تب و تاب كند و خيلي زود هم فراموش شود. بديهي است كه تا وقتي پديده اي هميشگي و پايدار تلقي نگردد نمي توان آن را بررسي و ريشه يابي كرد. پخش شدن فيلم خصوصي بازيگران و مبارزه با بد حجابي و حتي همين پديده آسيب رساني به اموال عمومي (ونداليسم) پس از بازي فوتبال همواره موضوعاتي مقطعي بوده اند كه در جوي سرشار از احساس مطرح شدند و در همان جو راجع به آنها بحث مي شود و پس از مدتي با فراگير شدن يك تب ديگر فراموش مي شوند. به نظرم مي توان اين تب هاي زودگذر را به عنوان يك ((مد)) تحليل كرد.
لينك اين مطلب در يادداشت هاي آزاد واژگون
(برداشتی از شعر در آستانه شاملو)
و غياب، مرگ است كه شاعر گرچه تعبير آن سوي مرگ را زاده توهم مي داند و معتقد است كسي آن سوي مرگ در انتظارمان ننشسته است ولي مرگ را دري ميداند كه بايد همواره بر آستان آن ايستاد و بايد آن را پذيرفت و به آن تن داد. ولي با وجود نگاهي ملحدانه مرگ را چونان سهراب، پايان كبوتر نمي داند چرا كه در غياب خود ادامه مي يابي و اعجاز داستان همين جاست كه غيابت حضور است و نه تنها حضور بلكه حضوري قاطعانه. اعجازي از جنس جمع محال نقيضين. حضور در عين غياب چرا كه شايد مرگ انسان را دچار غيبت از جهان كند ولي خاطره ات تا جاودان جاويدان در گذرگاه ادوار داوري خواهد شد. بزرگترين خاطره شاعر، شعر است و شعر زبان است و صداست و با كمي اغراق، اين تنها صداست كه مي ماند. چونان معجزه پيامبر خاتم كه معجزه اش اژدها شدن مار نيست كه تنها حادثه اي باشد بلكه معجزه اي از جنس زبان است كه صدايش تا ابد در گوش اعصار مي پيچد و داور اين خاطره جاويدان با رداي شوم قاضيان اين جهاني تصوير نمي شود و حتي چهره اي خداي گونه هم نمي يابد بلكه هياتي از زمان دارد. داوري آن سوي در نشسته است بي رداي شوم قاضيان ذاتش درايت و انصاف، هياتش زمان و اين تاريخ است كه داوري خواهد كرد غايبي را كه در غيابش ادامه مي يابد و اين ياد و نام و خاطره و اثر انسان است كه او را جاودانه مي كند. تنها غياب نيست كه تبديل به حضور مي شود بلكه گاهي حضور از شدت زياد غايب مي شود و از شدت حضورش مهجور مي شود و شايد خدا از بس حضور دارد غايب از نظر است چونان صدايي كه به صورت ممتد در گوش انسان در حال ارتعاش است و تنها وقتي صدا قطع شود متوجه خواهيم شد كه آن صدا چه حضور سنگيني داشته است. در انتها از تجربه زندگي پرشكوه انساني سخن مي رود و انسان زاده شدن تجسد وظيفه و دشواري وظيفه بود و مكتب اصالت وجود و اگزيستانسياليسم و مسئوليت و تنهايي و اينكه انسان است كه بايد خود را بسازد و هرانساني الگوي تمام بشريت است و از اين رو مسئوليتي بس عظيم بر دوش دارد و چنين انساني است كه در آستانه گذار، خسته از سفري جانكاه است چرا كه نه به هيات گياه و پروانه و سنگ و بركه بلكه با تمام وجود، تجربه انساني را زيسته است تا جهان را به قدر همت و فرصت خود معنا دهد
و فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه بود. اما يگانه بود و هيچ كم نداشت به جان منت پذيرم و حق گذارم! چنين گفت بامداد خسته.
شعر در آستانه در ادامه مطلب
مطالعات فرهنگی می تواند به مردم برای به دست گرفتن حق حاکمیت بر فرهنگ خود و توانمند شدن در پیکار برای فرهنگ های بدیل و دگرگونی های سیاسی نیرو دهد. مطالعات فرهنگی یک مد زود گذر دانشگاهی نیست بلکه می تواند بخشی از پیکار برای جامعه ای بهتر و زندگی بهتر باشد. داگلاس کلنر
خانه |
ايميل
آخرين نوشته هاي وبلاگ